احسابکوبرادران بهجزهاتف
بگم احسان پرنده یا چی؟
احسان اسپایدرمن.
احسابکوبرادران بهجزهاتف
بگم احسان پرنده یا چی؟
وای نه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
احسابکوبرادران بهجزهاتف
از کجا میبینید شما 😭
من از آپارات کودک دیدم
زدم ذره بین اومد
فرامرزی به بابک نزدیک شد
[اون دوستت نداره،منم که دوستت دارم و برات به آب و آتیش زدم،بفهم لعنتی]
اشک در چشمان بابک جمع شد
[م...من... من اونو دوست دارم]
اخم فرامرزی پر رنگ تر شد.عزیز ترین فرد زندگیش حالا جلو روش میگفت کس دیگه ای رو میخواد؟
صداش بالا تر رفت
[تو غلط کردی!اون احسان لعنتی چی از من بیشتر داره؟]
بابک از کنار فرامرزی گذشت و از دفتر او خارج شد
[کجا میری بابک؟؟؟ وایسااا]
بابک سوار ماشین شد و شروع به رانندگی کرد
حرف های احسان و فرامرزی توی ذهنش پخش می شد
تصمیمش رو گرفت و به احسان زنگ زد
[سلام احسان..]
احسان با صدای سردی جواب داد
[بله چیکار داری؟]
[تو منو دوست نداری نه؟ از اولشم دوسم نداشتی]
[باز شروع نکن بابک.حرفامون رو قبلا زدیم]
صدای بابک بغضی شد
[آخه لعنتی!من چی برات کم گذاشتم؟چرا...چرا بازیم دادی؟؟]
مکث کرد
[خدافظ برای همیشه ای بهترین من!]
کنترل ماشین از دست بابک خارج شد و ماشین چپ کرد و رفت ته دره
احسان که متوجه اتفاقی شده بود فریاد زد
[چی؟؟چیشد بابک؟؟؟صدامو میشنوی؟چی شد؟]
اما بابک غرق در خون فقط لبخند زد
آرزوش بود موقع مرگ صدای عزیز ترین زندگیش رو بشنوه
و آروم چشم هایش رو بست....