eitaa logo
احسابک‌وبرادران به‌جز‌هاتف
214 دنبال‌کننده
343 عکس
139 ویدیو
1 فایل
نازنین صحبت می‌کنه: تیم فنی احسابک با 15تن از افراد‌با‌تجربه‌ آماده خدمت رسانی‌است🌹🧿 اینجا صرفا برای کرینج بازیه جدی نگیر آبجی و گرنه ددی احسان میخورتت😼🔥🙏🏻 برای همکاری: @NazaninENTJ @nazaninechi https://daregooshy.ir/secret/78337787
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا نذاشته بودم اینو فکر کنم
فرامرزی به بابک نزدیک شد [اون دوستت نداره،منم که دوستت دارم و برات به آب و آتیش زدم،بفهم لعنتی] اشک در چشمان بابک جمع شد [م...من... من اونو دوست دارم] اخم فرامرزی پر رنگ تر شد.عزیز ترین فرد زندگیش حالا جلو روش میگفت کس دیگه ای رو میخواد؟ صداش بالا تر رفت [تو غلط کردی!اون احسان لعنتی چی از من بیشتر داره؟] بابک از کنار فرامرزی گذشت و از دفتر او خارج شد [کجا میری بابک؟؟؟ وایسااا] بابک سوار ماشین شد و شروع به رانندگی کرد حرف های احسان و فرامرزی توی ذهنش پخش می شد تصمیمش رو گرفت و به احسان زنگ زد [سلام احسان..] احسان با صدای سردی جواب داد [بله چیکار داری؟] [تو منو دوست نداری نه؟ از اولشم دوسم نداشتی] [باز شروع نکن بابک.حرفامون رو قبلا زدیم] صدای بابک بغضی شد [آخه لعنتی!من چی برات کم گذاشتم؟چرا...چرا بازیم دادی؟؟] مکث کرد [خدافظ برای همیشه ای بهترین من!] کنترل ماشین از دست بابک خارج شد و ماشین چپ کرد و رفت ته دره احسان که متوجه اتفاقی شده بود فریاد زد [چی؟؟چیشد بابک؟؟؟صدامو میشنوی؟چی شد؟] اما بابک غرق در خون فقط لبخند زد آرزوش بود موقع مرگ صدای عزیز ترین زندگیش رو بشنوه و آروم چشم هایش رو بست....
دلم برای نازنین تنگ شد
نازنین و میخوام