🚨توجه توجه🚨
🌺احسابک همکار در فروش میپذیرد🌺
لطفا در رابطه با شیپ ها داستان نوشته و برای ناشناس ارسال فرمایید ⭕️⭕️⭕️
مهمترین شرایط ها:
⭕️نیازمتد به ادیتور حرفه ای و مجرد(مجرب)
⭕️بدون حقوق و مزایا( محض رضای خدا)
و با جنبه
درصورت تمایل برای هماهنگی رزومهی کاری خود را برای ما ارسال کنید:
@NazaninENTJ
به تیم فنی ما بپیوندید 😍
فرامرزی درمورد احسان سوال کرد گفت چرا از من میپرسی تو باهاش داداشی ای
فرامرزی تلفن رو جواب داد
[جونم ددی بابک؟]
بابک که از اتفاقات عصبی بود غرید
[خودتو لوس نکن،یه کاری برات دارم..]
بغض گلوی فرامرزی رو فشار داد
[لابد راجب اون احسان الاغ مردنی عه؛می دونم تو اونو دوست داری و من برات بازیچه ام]
بابک اخم غلیظی کرد و با عصبانیت بیشتر گفت:
[کی گفته من اونو دوست دارم؟باز شروع نکن! من و احسان خیلی وقته که چیزی بین مون نیست]
فرامرزی تماس را قطع کرد و به فکر فرو رفت
بابک همیشه با حسرت خاصی به احسان نگاه می کرد
انگار که جواهری خاص را از دست داده باشد
و هر بار نقشه ای جدید می کشید تا دلش را به دست آورد
همه این ها از چشم فرامرزی دور نماند
اما چه می توانست بکند؟
از همان اول که احسان و بابک را دید،
یک دل نه صد دل عاشق شد به خاطر همین بود که با احسان مشکل داشت
و احسان هم فکر می کرد فرامرزی به جایگاه و مقام بالاتر او حسادت می کند.
فرامرزی به این راحتی ها هم پا پس نمی کشید
پس فکر جدیدی به سرش زد
گوش اش را برداشت و شماره ای گرفت....