فرامرزی تلفن رو جواب داد
[جونم ددی بابک؟]
بابک که از اتفاقات عصبی بود غرید
[خودتو لوس نکن،یه کاری برات دارم..]
بغض گلوی فرامرزی رو فشار داد
[لابد راجب اون احسان الاغ مردنی عه؛می دونم تو اونو دوست داری و من برات بازیچه ام]
بابک اخم غلیظی کرد و با عصبانیت بیشتر گفت:
[کی گفته من اونو دوست دارم؟باز شروع نکن! من و احسان خیلی وقته که چیزی بین مون نیست]
فرامرزی تماس را قطع کرد و به فکر فرو رفت
بابک همیشه با حسرت خاصی به احسان نگاه می کرد
انگار که جواهری خاص را از دست داده باشد
و هر بار نقشه ای جدید می کشید تا دلش را به دست آورد
همه این ها از چشم فرامرزی دور نماند
اما چه می توانست بکند؟
از همان اول که احسان و بابک را دید،
یک دل نه صد دل عاشق شد به خاطر همین بود که با احسان مشکل داشت
و احسان هم فکر می کرد فرامرزی به جایگاه و مقام بالاتر او حسادت می کند.
فرامرزی به این راحتی ها هم پا پس نمی کشید
پس فکر جدیدی به سرش زد
گوش اش را برداشت و شماره ای گرفت....
احسان دست هاش رو روی صورت بابک گذاشت و پرسید: دستام سردن؟
بابک نگاهی به چشماش انداخت و با صدای زیری گفت: آره... مثل رفتارت با من
احسان دستاش رو پایین انداخت و اونا رو مشت کرد
نگاهی به آسمون برفی انداخت
احسان: ولی از درون دارم میسوزم
چشمان مشتاق بابک منتظر ادامه ی حرفای احسان بود
احسان: میدونی چرا؟
بابک سری به نشونه نفی تکون داد
احسان گفت: اون روز که تو و فرامرزی رو باهم دیدم دنیام به آتیش کشیده شد. احسان درونم در حسرت تو سوخت. فکر میکردم اگه محلت ندارم میفهمی و برمیگردی ...
بابک که انتظار همچین چیزی رو نداشت گونه هاش سرخ شد. سرش رو پایین انداخت
بابک: میخواستم بدونم واقعا دوستم داری یا نه. ولی انگار زیادی پیش رفتم
احسان: هنوزم دیر نشده
بابک: دلیل دستای سردت برفه و دلیل رفتار سردت من. پشیمونم احسان. چطور میتونم برگردم توی قلب گرمت؟
احسان با دستای سردش دستای گرم بابک رو گرفت.
احسان: هیچی... فقط بذار نگاهت کنم ...
#هلن
احسابکوبرادران بهجزهاتف
@nazaninechi خودم
منم @memolll هستم اما اونجا اینطوری که اینجام نیستم(دو رو هستم🤡)