احسان دست هاش رو روی صورت بابک گذاشت و پرسید: دستام سردن؟
بابک نگاهی به چشماش انداخت و با صدای زیری گفت: آره... مثل رفتارت با من
احسان دستاش رو پایین انداخت و اونا رو مشت کرد
نگاهی به آسمون برفی انداخت
احسان: ولی از درون دارم میسوزم
چشمان مشتاق بابک منتظر ادامه ی حرفای احسان بود
احسان: میدونی چرا؟
بابک سری به نشونه نفی تکون داد
احسان گفت: اون روز که تو و فرامرزی رو باهم دیدم دنیام به آتیش کشیده شد. احسان درونم در حسرت تو سوخت. فکر میکردم اگه محلت ندارم میفهمی و برمیگردی ...
بابک که انتظار همچین چیزی رو نداشت گونه هاش سرخ شد. سرش رو پایین انداخت
بابک: میخواستم بدونم واقعا دوستم داری یا نه. ولی انگار زیادی پیش رفتم
احسان: هنوزم دیر نشده
بابک: دلیل دستای سردت برفه و دلیل رفتار سردت من. پشیمونم احسان. چطور میتونم برگردم توی قلب گرمت؟
احسان با دستای سردش دستای گرم بابک رو گرفت.
احسان: هیچی... فقط بذار نگاهت کنم ...
#هلن
احسابکوبرادران بهجزهاتف
@nazaninechi خودم
منم @memolll هستم اما اونجا اینطوری که اینجام نیستم(دو رو هستم🤡)