4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بازی
#نقاشی_خلاق 😍😍✨✨✨👌
#هماهنگی_چشم_و_دست
#دست_ورزی
#مناسب_3_تا_6_سال
مهد و پیش دبستانی احسانا 🌱
@ehsana_313
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رهبری | #استاد_شجاعی | #استاد_عالی |
جمعی استغاثه کنید ! تنها راه همین است !
مهد و پیش دبستانی احسانا 🌱
@ehsana_313
@ostad_shojae I montazer.ir
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت غذای دیداری و شنیداری😉🌊
تماشای دریا و ساحل ، افق دیدی که به چشمها میده ، نتیجش حس آرامش روح و روان انسانه...🥰
#غذای_دیداری
#غذای_شنیداری
┄┅┅┅┅❀🦋❀┅┅┅┅┄
💠کانال حیات
مهد و پیش دبستانی احسانا 🌱
@ehsana_313
https://eitaa.com/hayateb
هدایت شده از عماریار
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ تقدیم به تمام مادران پا به ماهی
📣 فصل دوم #پا_به_ماه منتشر شد؛ روایت لحظات روزهای آخر بارداری و روز تولد
⭕️ این مجموعه مستند، شهر به شهر و روستا به روستا لحظات خاص و به یادماندنی روزهای آخر بارداری و روز تولد فرزند را به تصویر کشیده است. قصههای شیرین و متفاوت روزهایی از زندگی آدمهایی پر از انتظار، نگرانی، عشق، ترس و صبر؛ آدمهایی که خود را تکثیر کردند...
🎥 تماشا:
🌐 B2n.ir/pbmh
#هفته_جمعیت
✅ در #عماریار، با خانواده فیلم ببینید
🆔 @AmmarYar_IR
🎋 پیامبر اکرم(ص):
همان گونه که فرزند نباید به والدین خود بی احترامی کند، والدین نیز نباید به او بی احترامی کنند.
📚 میزان الحکمه، ج13، ص508
مهد احسانا 🌱
@ehsana_313
@sokhanesadid
کانالداستانشب|معینالدینی@nightstory57.mp3
زمان:
حجم:
12.5M
#منآرایشگاهنمیرم
༺◍⃟👧🏻🧒🏻჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد: مو کوتاه کردن که بد نیست 😉
#داستان
#ترس_آرایشگاه
#داستان_شب
#گروهسنی_۵_۱۲سال
#قصه
#گوینده:معینالدینی
༺◍⃟✂️჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟✂️჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب: ((من آرایشگاه نمیرم))
یک روز صبح قهوه ایی که یک شیر کوچولو بود به همراه بابا شیر مشغول صبحانه خوردن بودند.
بابا شیر نگاهی به قهوه ایی کرد و گفت:” پسرم .. وقتشه که به آرایشگاه بریم تا موهاتو کوتاه کنه ”
قهوه ایی در حالیکه غذاش رو می جوید گفت:” نه بابا .. من آرایشگاه نمیام”
بعد ازصبحانه بابا شیره کنارقهوه ایی نشست وگفت:” ولی تو نیاز به آرایشگاه داری قهوه ایی!نگران نباش اصلا درد نداره ،آقای آرایشگر کارش رو خوب بلده و مراقب هست که قیچی به گوش هات نخوره !”
اما قهوه ایی که داشت کتاب می خوندگفت:” نه من نگران قیچی نیستم !من فقط دلم نمیخواد که به آرایشگاه بیام..”
توی حمام وقتی بابا شیر موهای قهوه ایی رو میشست دوباره گفت:” قهوه ایی درک میکنم که تو دلت نمیخواد به آرایشگاه بیای، ولی چیزی برای ترسیدن وجود نداره .. شاید از تیغ ارایشگری میترسی درسته؟”
قهوه ایی اخمهاش رو توی هم کرد و گفت:” نه بابا ، من یه شیرم از هیچی نمی ترسمممم!”
بابا شیر در حالیکه موهای قهوه ایی رو شانه میکرد گفت:” اوووه فکر کنم فهمیدم! تو نگرانی نکنه همه موهات رو کوتاه کنه و مثل بزها کچل بشی درسته؟ ولی اصلا اینطوری نیست فقط قراره کمی موهات روبرات مرتب کنه
قهوه ایی! با ناراحتی گفت:” نه نمیدونم در مورد چی حرف میزنید.. من فکر میکنم اصلا نیازی به آرایشگاه ندارم ! من همینطوری خوبم بابا!”
بابا شیر که حالا دیگه کلافه شده بود با لحن جدی گفت: ” ولی ما امروز میریم آرایشگاه .. موهای تو ژولیده و درهم برهم شده و به سختی شانه میشه..”
اما شیر کوچولو با ناراحتی غرش بلندی کرد و گفت:” نهههه! من نمیااااام…”
بابا شیر که حالا دیگه بیشتر کلافه و عصبانی شده بود غرش بلندتری کرد و گفت:” ما میرییییم آرایشگاه!”
بالاخره قهوه ایی که راه دیگه ای نداشت قبول کرد و با ناراحتی دنبال بابا شیر راه افتاد.
توی راه قهوه ایی با صدای آروم گفت:” اما من میخواستم موهام مثل موهای شما بلند بشه ..”
بابا شیر که انتظار شنیدن این حرف رو نداشت ایستاد و با لحن مهربونی گفت:” راست میگی؟
اما من فکر میکردم که تو از آرایشگاه می ترسی.. آخه من وقتی همسن تو بودم از آرایشگاه رفتن بدم میومد چون از قیچی و تیغ و باد سشوار می ترسیدم و دوستشون نداشتم …”
بعد بابا شیر قهوه ایی رو بغل کرد و محکم بوسش کرد و با خنده گفت:” درسته که قیافه ی من جذابه .. اگر تو هم یه کم موهات رو مرتب کنی مثل من جذاب میشی..”
قهوه ایی در حالیکه موهای صورت بابا صورتش رو اذیت میکرد صورتشو کنار کشید و گفت:” اوه بابا فکر کنم شما هم باید موهات رو مرتب کنی چون خیلی بلند و تیغ تیغی شدند .. !!”
بابا شیر از شنیدن این حرف تعجب کرد و ایستاد و تو شیشه ی مغازه نگاهی به صورت خودش کرد و گفت: من من؟ فکر نکنم نیاز به آرایشگاه داشته باشم ..”
قهوه ایی شانه هاش رو بالا انداخت و با شیطنت گفت:” چرا بابا شما هم نیاز به آرایشگاه داری! نکنه هنوز هم میترسید؟”
بابا شیر گفت:” من؟ نه اصلا.. من تا حالا بیشتر از هزار بار به آرایشگاه رفتم ..”
قهوه ایی گفت:” پس مشکلی نیست.. دوتایی با هم به آرایشگاه میریم .. حتی مامان هم از اینکه شما موهات رو کوتاه کنی خوشحال میشه ..”
بابا شیر خودش رو توی آینه نگاه کرد و گفت:” جدی میگی؟”
قهوه ایی گفت:” بله بابا .. موها و یالهای شما خیلی خیلی بلنده .. مگه یادتون نیست که مامان همیشه بهتون میگه که خرده های نون رو از توی ریش هاتون پاک کنین! پس اگر ریش هاتون رو کوتاه کنید فکر کنم مامان هم خوشحال میشه ..”
باباشیر ساکت بود و با دقت به حرفهای قهوه ایی گوش میداد.
بعد مِن مِن کنان گفت:” اووووم اما آخه من فکر میکنم موهای کوتاه به من نمیاد..”
قهوه ایی گفت:” منم موافقم .. پس بهتره هر دومون بیخیال آرایشگاه بشیم”
قهوه ایی میخواست برگرده که بابا شیرگفت:” نه نه وایسا وایسا برنگرد، باشه قبوله منم میام آرایشگاه .. البته خیلی کوتاه نمیکنم هااا فقط مرتب میکنم ..”
قهوه ایی چیزی نگفت و بالاخره هر دو با هم وارد آرایشگاه شدند.
قهوه ایی گفت:” چون شما تا حالا هزار بار آرایشگاه اومدید پس اول شما برید بنشینید..” آقای آرایشگر پیشبند رو به بابا شیر بست و مشغول کوتاه کردن موهای بابا شیر شد
قهوه ایی با لبخند به پدرش نگاه می کرد..
یه کم بعدقهوه ایی و بابا شیر هر دو مرتب و آراسته با موهای کوتاه از آرایشگاه بیرون اومدند
بابا شیر با مهربونی گفت:” اوووه تو عالی شدی قهوه ایی!”
قهوه ایی با خنده گفت:” شما هم همینطور بابا .. دیدید که اصلا جای نگرانی نداشت..”
بابا با صدای بلند خندید وموهای قهوه ایی رو نوازش کرد و بعد هر دو با هم به طرف خونه راه افتادند
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
::
اگر فرزند شما از کوتاه کردن مـــــــــوهاش
لذت نمیبره و از آرایشگاه میترسه داستان
امشب براش بزارید یا تعریف کنید
#ترس_آرایشگاه✂️
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
::