#میلاد_حضرت_زینب
🌸تاریخ تولد او نیز به همه ثابت کرد
عاشــق خامس آل عبا، زینب است
✨میلاد با سعادت حضرت_زینب سلام الله علیها مبارک🌸🌺
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترینها روزیتون ❤️
مهد کودک و پیش دبستانی احسانا 🌱
@ehsana_313
🌺مادران و پدران بزرگوار ...
ان شاء الله در این کلاس شرکت کردین از صفحه گوشی اسکرین شات بگیرین با نام کودک برای ادمین بفرستین.
باتشکر
صفرزاده 🌸🌱
هدایت شده از داستان شب|معین الدینی
معین الدینی |داستان شبInShot_20241111_175853962.mp3
زمان:
حجم:
15.4M
ا﷽
#آسمون_چه_شکلیه
༺◍⃟🌥჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد:
قدر نعمت های خدا رو بدونیم⚡️
#داستان
#گروه_سنی_۵_۱۲
#داستان_شب
#گوینده:معین الدینی
༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
هدایت شده از داستان شب|معین الدینی
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب:
((آسمون چه شکلیه؟))
گرازصدای رعدو برق رو شنید. خواست سرشو بالا بگیره و ببینه این صدا از کجاست، اما نتونست ترسید و زیر درخت قایم شد،
موشی آروم سرشو از لونه ش بیرون آورد، گراز رو دید که داره میلرزه و گوشاشو تیزکرده بود.
موشی گفت:چی شده؟چرا میلرزی؟
گراز آروم گفت:« مگه نمیشنوی! نمیدونم اون بالاچه خبره! صدای چیه!»موشی به آسمون نگاهی کردوگفت:« منظورت آسمونه؟ آسمون ابریه،خبری نیست،صدای رعدوبرقه، میخوادبارون بباره.»گراز باخودش گفت:« آسمانِ ابریه! » خواست از موشی بپرسه آسمان و ابرچه شکلی هستن؛ اماموشی داخل سوراخش رفته بود.
گراز خودشو به خونه ش رسوندتا زیر بارون خیس نشه،بارون که بنداومد دوباره سراغ موشی رفت.
موشی رو دیدکه به آسمون نگاه میکردولبخندمیزد،جلوتر رفت و گفت:«تو آسمون چی میبینی؟»
موشی گفت:«رنگین کمان! سرتو بالا بگیرونگاش کن»
گرازسرشو پایین انداخت وگفت:«ما گرازها نمیتونیم به آسمون نگاه کنیم، من تابه حال آسمونو ندیدم»
موشی کمی فکرکردوگفت:یعنی تو تا حالا ابروخورشیدورنگین کمونو ندیدی؟گراز آهی کشیدوگفت:نه ندیدم الان توی آسمون ابر و خورشید و رنگین کمان هست؟؟؟؟؟
موشی سرشو بالا گرفت و گفت:بله بعدازاینکه باران بند اومد رنگین کمان به آسمان اومد»
گراز گفت:« رنگین کمون چه شکلیه؟»
موشی نگاهی به اطراف کرد و گفت:« رنگین کمان هفت تا رنگ داره و مثل یک سرسره ی رنگاوارنگ تو آسمانه»
گراز باچشمانِ گرد نگاش کرد و گفت:«وای چه زیبا و رویایی»
گراز با سُمش چندخط روی خاک گلی کشیدوگفت:«راستی خود آسمان چه شکلیه؟»موشی با دقت به آسمون نگاه کرد و گفت: :«آسمان به رنگِ آبیِ روشنه مثل رنگِ برکه ی بالای جنگل، مثلِ مثلِ ...» موشی به فکر فرو رفت داشت فکرمیکرد آبی بودن آسمون مثل چه چیزیه که یهویی دوتا مرغ عشق زیبای آبی از بالای سرشون پرواز کردن.موشی سریع گفت:«مثل پرهای مرغ عشق»
گرازباچشمای گردب موشی نگاه میکرد و به حرفاش گوش میداد گفت:«چقدرزیبا!دیگه چه چیزایی تو اسمون هست؟»موشی گفت:« پرنده ها هم توی آسمون پرواز میکنن.» گرازسُمش رو باشادی به زمین کوبید وگفت:پرنده هارو وقتی روی زمین غذا میخوردن دیدم
موشی ادامه داد:«ابر؛در آسمان آبی ابر هم هست»
گرازلب و لوچه اش آویزان شدگفت: ابر؟ابردیگه چیه؟
موشی گفت:« ابرهمون که باران و برف ازشون میباره، همون بارونی که چند ساعت پیش میبارید
گراز لبخندی زد و گفت:«بله برف و بارونم دیدم!بگو ابرها چه شکلین؟»
موشی به ابرهانگاه کرد وگفت:« ابر مثلِ…مثلِ…» موشی دستشو زیر چونه ش گذاشت وفکرکرد.او میخواست یه چیزی شبیهِ ابر پیدا کنه.یک دفعه چیزی به یادش اومد، به گرازگفت:همینجا بمون من زود برمیگردم تندوسریع رفت به مزرعه ی پنبه که نزدیک جنگل بودچند تکه پنبه چیدوبرگشت.گراز ابروهاشو بالا دادوگفت:برای چی پنبه آوردی ؟ موشی پنبه را جلوتر برد و گفت:« ابر مثل این پنبه است، سفید، نرم و سبک»گرازخوب به پنبه نگاه کرد و گفت:«چقدرزیبا»موشی گفت :«توی آسمان خورشید هم هست»گراز ساکت ومنتظر به دهان موشی نگاه میکرد.موشی ادامه داد:خورشید گرده مثل گردیِ کله ی یک خرس گرم و پرنور است مثل آتشی که چندروز پیش میخواست جنگل رواز بین ببره
گراز لبشو گاز گرفت و گفت:« وای نه من ازخورشیدمیترسم»
موشی لبخندزدوگفت:«نترس خورشید گرم و پرنوره اماخطرناک نیست »
گرازنفس راحتی کشیدوگفت:« خیالم راحت شد!موشی خندید گراز سربه زیرانداخت وبابغض گفت:حیف شدکه نمیتونم این همه زیبایی رو ببینم»
موشی دلش برای گرازسوخت، دلش میخواست کاری کنه تاگراز بتواند آسمونو ببینه.یک دفعه از جا پرید و گفت:«فهمیدم!بیابریم کناربرکه تو میتونی عکس آسمان زیبا را توی برکه ببینی»گرازدورخودش چرخیدو با خوشحالی ازموشی تشکرکرد و باهم به سمت برکه راه افتادند.وقتی به برکه رسیددیگه شب شده بود.
گراز بعدازدیدن عکس آسمون توی برکه به خونه ی موشی برگشت اونو صدا کرد.موشی آروم ازلونه ش بیرون آمدوبادیدن اخم های گراز گفت:«چی شده؟ چرا ناراحتی؟!»
گرازگفت:«من عکس آسمانو توی برکه دیدم! اما با اون چیزی که تو گفتی فرق داشت!»موشی جلوتر اومدوگفت:«چی دیدی؟»گراز گفت:« من دربرکه فقط سیاهی دیدم! مثل پر کلاغ!مثل راههای آقای گورخر! در آسمان نقطه های سفیدونورانی دیدم وتوپ گردوسفیدی که زیبا بود و میدرخشید»موشی بلند خندید و گفت:« دوستِ خوبِ من اسمون شب باآسمون روزفرق داره شب تاریک و سیاهه،اون نقطه های نورانی که دیدی ستاره هابودن،اون توپِ گرد ودرخشان هم ماه بود!» گراز که حالا متوجه اشتباهش شده بودخندید و گفت:اصلانمیتونم تا فردا صبر کنم که اسمون روز روهم ببینم فرداصبح زودمیرم وآسمان روز را هم توی برکه می بینم »
༺◍⃟⚡️჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟⚡️჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄