جعفر فشار خونشو هم كه ميخواس بگيره، ميرفت از همه خدافظي ميكرد و اصرااار كه حلالم كنين، بلكه مُردُم.
جعفر سرطان مغز داشت. خودش ميگفت. و ميگفت غدّارترين سرطان جهانه. هَف هَش سال ميشد. تا هم ميگفتي: جعفر خو كو علائمش عوارضش؟ ميگفت: هيچ علامت و عارضه اي نداره... فقط يهو و بي مقدمه در عرض سه رُبع ساعت ميزنتت زمين. ( و بعد با بغض فراوون ادامه ميداد) ناغافل تو يه غروبي، بيصدا، ميكشدُم.
جيگر همه كباب ميشد هربار كه ميگفت. بعدِ ننه ش تنها هم شده بود. محل از بابت همي سرطانُ مرگ عنقريبش، هواش داشتن. نهارُ شام ميفرستادن سيش. دكونا ده تا يكي پول نميگرفتن ازش، تاكسيا كه اَبدا.
يي وسط، بابو، خيلي تو نخ جعفر بود؛ و سرطانِ مغز تو كتش نميرفت! گمرك كار ميكرد. يه روز از سر كار كه اومد، وايساد وسط ميدون محل و داد زد: امروز رفيقِ آلمانيم تو كشتي، آمپول سرطون داده تُم!
زليخا از تو پنجره سر كشيد گفت چه سرطوني بابو؟ بابو گفت: مغز. سرطون مغز.
ليييك در گرفت. ملت رفتن جفو رو از تو خونه، از پشت يازده تا بشقاب ناهار بلند كردن وُ اُوردن تو عمارت صمصامي كه درخت بزرگ جمبو سايه كرده بود روش. قضيه رو با خوشحالي تعريف كردن سيش. جفو زد زير گريه.
زليخا گفت از خوشحاليه.
جف گفت: نهههه مو نميخوام تو كار خدا دست ببرم.... اگه قراره جوون مرگ بشم ، تا بشم. نميخوام خدا ناراحت بشه
بابو گفت: خدا با مو. نترس ناراحت نميشه. جفو عصباني گفت: چه با مو؟ مگه مسخره ن؟؟
خلاصه تا جِفو بياد بفهمه چي به چيه وُ بابو رفيق آلماني از كجاش در اُورده وُ بالفرضم كه رفيق آلماني داشته باشه، مگه آمپولِ سرطان آسپرينه كه مردكه ي آلماني تو كابينش تو كشتي همراهش اُورده باشه، خوابوندنش كف حياط عمارت صمصامي و شلوارش تا كَشككِ زانو پاين كشيده ن.
از درُ ديوارُ شناشيرُ پشت بومِ عمارت آدم آويزون بود. غُل ميزد جمعيت.
رحمان قصاب گفت: صلواتِ بلند! كه بابكو مُهل نداد و سرنگ را تا دسِّه فرو كرد. نعره ي جفو زيرِ آآآلِ محممممد ناپديد شد. پشت بندش صداي كِلِ زنا و ليكِ بچه ها تا اوطرفِ پليس راه شيراز هم رفت...
سرطان دوا شد.
فردا ظهر كه شد و يكنفر هم كه پنجره را نكوبيد كه حتي يك بشقاب غذا را بدهد داخل، جفو تازه فهميد چه به سرش رفته با رويه ي زشت، جديد و مرگبار زندگي مواجه شد. بغض خفه ش كرد.
بعد از سه روز از خانه رفت بيرون. ديد نميتونه زندگي كنه اصلا بلد نيس. انگار قناري كوچكي را انداخته باشند توي پرورشگاه گرگ ها.
نصف شب آب تايد خورد، خودش را رساند جلو عمارت صمصامي و هُق زد هُق زد اونقد هُق زد تا تمام محل دورش جمع شدن. بابو هم رسيد. هميكه جفو رو وسط حلقه ملت ديد مكثِ لَنگي كرد بعد يهو با دلخوشي داد زد: خدايا شكر! موفقيت آميز بود.
رحمان قصاب گفت: كُره خر داره ميميره ! جفو با گريه و مظلوم گفت: رحمان فُحشش نده اشكال نداره.. اشتباه كرده بابك! بابو گفت: اصلا و ابدا اشتباه نكردم اتفاقا اِشنايدر گفت خدا كنه شانس بياري رفيقت استفراغ كنه...
اشنايدر گفت اگه سرطان رو بالا آورد يعني دارو كارشو كرده، بايد جشن بگيرين. بعد رو كرد به زنا و داد زد: كِل...،زنا كِل بكشين!
اينبار صداي كِلِ مفصلُ كشدارِ زنها تا دوراهي سلفچگان به سمت تهران هم رفت.
جف، شكست خورده، پاشد شلوارش را تكاند، مُفش را گرفت و رفت.
سرطان كه مجزاش ميكرد توي مردم، عزيزش ميكرد توي نگاه و آهشان، ازش جدا شده بودُ ديگه رفته بود. اين بود كه ناگزير، رفت سراغ زندگي. زندگيِ هارُ چغرُ بد بدن.
هشت ماه بعد درحاليكه دور بازو و گردنش سه برابر بازو و گردنِ خليلِ عقاب شده بود، مُرده اش را بعد از هفت روز توي خانه اش پيدا كردند.
رفته بود اسبا اثاثيه هاش را فروخته بود، برده بود داده بود هورمون خريده بود براي هيكلش. مكمل خريده بود. مكمل پا، مكملِ بازو، گردن. مكملِ همه ي حفره هاي عميقِ تازه از راه رسيده اش.
پزشكي قانوني گفت دليل مرگ: مصرف دوزِ خيلي زياد هورمون.
تو راه قبرستون، زليخا بيشتر از همه گريه ميكرد. عقب تابوت با خودش آروم حرف ميزد: جفو چه كردي با خودت جفو؟ تو كجا دلو درويشي كجا؟ چكارِ تو داشت كه ميخواستي بري بكشونيش تو ميدون شيشم بهمن و جلو انظار بزني ش؟ قصدت چه بود آخه؟
بابو پشت سرش بود. يكقدم. اينها كه زليخا گفت را شنيد. ايستاد سر جاش. عرق سرد نشست رو تنش. مردم ازش رد شدند و صداي تابوت دور شد ازش. يك آن با خودش فكر كرد او قاتل جفو است. جفو را او به كشتن داده. يادش آمد يكبار گفته بود: هيچكي جيگر نميكنه از ده متري دلو درويشي رد بشه. مادر گيتي نزاييده و تا صد سال آينده هم نميزائه.
بعد يادش آمد كه جفو هم بود وقتي اينها را ميگفته.
بعد يادش آمد جفو، بعد از درمانِ سرطانش ديگه وجود نداشت، وجود داشت ولي كسي حواسش بهش نبود، كسي كارش نداشت، كسي سمتش نميرفت... تابوت دور شده بود. اشكش چكيد. به خودش گفت: ه آمپول اِشنايدر كُشتش بابو... چكارِ سرطانِ مردم داشتي تو؟
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
گفتم: دختراي كوبايي قيامتن. سيلشون كه كني، چيشات برق ميزنه. مثِ برقِ جوشكاري. بعدش بايد شب تا صبح سيب زميني بذاري رو چيشات از دست ورم و درد...!
سي آدمي كه ميخواد به معشوقه ش وفادار باشه، كوبا و هاوانا جهنمِ به تمام معناست!
ميگه: چه ميگي احسانو؟ كللللا سي آدمي كه ميخواد به خدا وفادار بمونه، زمين سر به سر، جهنمه و بس!
گفتم: چه نُخوش!
ميگه: ولي بوگو وقتي هم از كوبا برگردي سيل تو چيشاي عشقت كني و يادت بياد كه انگشتت رو انگشت هيچ زني نكشيدي هم چه قيامتي تو سرت در ميگيره و تو تمام تنت!!!!
نگاش ميكنم.
ميگه: اوووف از وقتي كه غلبه ميكنيم....اوووووف
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
Dar Setayesh Betalat. @daastaanehsanoo.mp3
زمان:
حجم:
20.4M
در ستایش بطالت
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
پام وضع نافرمي پيدا كرد و كشوندم ارتوپد. نشسته م گوشه بيمارستان تو نوبت. يه پيرمردِ تكيده و تنهايي جواب ام آر آي ش دسش، نشسته بود كنارم. مو بعد از او بودم. كمي گپ زديم... بچه ش جوون، تازه چهلمش داده بود، عروسش مونده بود و پسر هفت ماهه ش. چيشاش مث چيشاي كشيده و زيباي اسباي اصيل، يه نم انگار ناتمام و مادرزاد داشت. ساده و بي حزن حرف ميزد، ولي هر چي جلوتر ميرفت گلو مو تنگتر ميشد. مو نميفهميدم سيل كردن تو چيش نوه ي هفت ماهه ي بي پدر دل شير ميخواد. او گفت. صداش زدن رفت داخل. طول داد...طول داد... بالاخره در اومد.... اومد نزيكم سيل تو چيشام كرد گفت: استرس با غم فرق ميكنه؟ يا يكيَ ن؟ گفتم: چطور؟ گفت: دكتر ميگه استرس سمه برات، فلج ميشي پدر! ميخوام بفهمم فلج ميشم؟ نفس نكشيدم ...خيلي. فكر كردم. سيل تو چيشاش كردم و مطمئن گفتم نه! تو فاصله ي دو تا نفسم به اي نتيجه رسيدم كه استرس و غم دوتااَن. غم مال آدميزادِن. خدا داده تش. استرس مال آدميزادن ولي خدا ندادتش. بي غم خو سنگ رو سنگ بند نميشه ولي بي استرس ميشه. وقتي رفت خوشحال بود كه اجازه داره غماشو بغل بگيره... مو خوشحال كه او فلج نميشه. او هزاركيلو غم داشت، ولي نديدم تو صداش و نگاش و نم چيشاش يه كيلو استرس....او به چيزي ايمان داشت! نپرسيدم ازش...
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای عادل فردوسی پور
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان از هِليلِه تا دوّاس
احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
احسان عبدی پور
داستان از هِليلِه تا دوّاس احسان عبدی پور https://eitaa.com/EhsanAbdipour
از هِليلِه تا دوّاس، پياده دوازده سيزده كيلومتر راه بود. دواس كارخونه ي نساجي داشت و هليله هم آدم كه دسش از همه جا كوتاه باشه و دوزار ده شاهي حقوق نساجي دواي زخم زندگي خودش و اَتُ عيالش باشه بسيار. مواجب نساجيِ اعتماديه ايقد حقوق لب به لبي بود كه نميشد حتي يه قرونش بدي بالاي كرايه يا غذا يا هر قرتي بازي ديگه اي از يي دست.
كمالو طبق همي اصل داشت پياده گز ميكرد سمت دواس، و كارخونه ي اعتماديه مث معبدي كه او و هشتا اولادشو زنده نگهش ميداشت از دور تو هرم گرما سيلش ميكرد. برابر تپه ي منقلي مار جعفري نه نهادُ نه برداشت، از پشت سر يواش يواش نزديك شد و يهو پريد دندوناش نهاد رو قوزك پاشو هر چي زهر كه داشت با هر چي زور كه داشت كرد تو ساق پاي بدبخت.
كمالو صداش در نيومد كه كسي بفهمه. نفس نكشيد. يه آخي هم نگفت. همو جور عقب سر كارگرا رفت تا رسيدن داخل كارخونه. از در كه رد شدن و ناطور دم در كه اسمشُ تو برگه ي شيفت نوشت، دويد زير يه درخت بابُلي و افتادُ و بنا كرد بوا بوا كردن كه ماااار... مار زدم.... مار مچم زده...
حالا جاش بود. ميتوانست قدر هر چه درد كه توي تنش بود نعره بكشد. حالا كه مار توي كارخونه زده تش، همه چي ش مجانيه. كارخونه ميفرستدش بيمارستانُ زهر رو از خونش مفتي درميارن.
كمالو سه ماه رو تخت بيمارستان لخته لخته خون در مياوردن از حلقش ولي چه باك، به جاش بيمه خرج زن و بچه شُ ميداد. جز عشق زنش و كُم گشنه ي بچهاش نبود كه ده دوازده كيلومتر با تن پر از زهرِمار راهش برد تا كارخونه ي اعتماديه.
يي تعريف مال خيلي سال پيشن. ولي دورم هنو پر از زنا و مردايه كه مار زده تشون... فقط دنبال يه بابلي يا يه كُناري ميگردن كه بيفتن زيرش و از ته جيگر بوا بوا كنن ... يه درختي كه شامل قانون نجاتُ حياتُ بقا و يي قرتي بازيا بشه...
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر رئیسعلی دلواری زنده بود...
👈 گفتگو کامل اینجا ببینید
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«جهان اصالت را تحسین میکند ، همون جایی که هستید همه چیز هست برای جمع کردن ...»
احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
kokam ardeshir @sahv2.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
داستان اردشیر
🎙 احسان عبدی پور
👈 پادکست مرتبط
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
مسترکلاس نویسندگی «از یاداشتهای یومیه تا جستار روایی»
با احسان عبدی پور
جستارنویسی با استفاده از یادداشتهای روزانه آغاز مسیر ثبت پراکندهی روزمرگیها به سوی نوشتن معنامحور است؛ نقطه ای که نویسندگان جوان از یادداشت تجربه های شخصی، مشاهده های ساده و اندیشه های گذرا، به نوشتن متنی منسجم و تامل برانگیز میرسند.
تاریخ برگزاری: پنجشنبه و جمعه| ۵ و ۶ شهریور
نحوه برگزاری: حضوری / آنلاین
طول دوره: ۲ جلسه ی ۴ ساعته
👈 ثبت نام
https://eitaa.com/EhsanAbdipour