سرم امروز شلوغ بود
دیگه نه یاد کسی افتاده بودم نه دلخوریا یادم بود نه هیچ چیز دیگه
من با کاری که انجام میدم حالم خوبه
وقتی دارم انجامش میدم وقتی بهش فکر میکنم لبخند گوشه لبم میشینه
این خودش خیلی کافیه
امحا
بهت بگم خستم؟ باورت میشه حتا از این دوری و صبرم خستم یکم بیا جلو تر یکم از درون نگاهم کن. میشناسی من
ما گشته ایم نیست تو هم جستوجو مکن
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن.
امحا
سرم امروز شلوغ بود دیگه نه یاد کسی افتاده بودم نه دلخوریا یادم بود نه هیچ چیز دیگه من با کاری که انج
صبح که رفتم بیرون، الان برگشتم.
با اینهمه خستگی؛ میتونم براتون از قشنگیای امروز حرف بزنم ، خندیدنام کنارشون بعد مدتی
_من از کجا اومدم تو چنلت ! چقد قشنگ نوشتی دیوونه :) و صد البته آشوب نویسی :)! که خوب میشه این جنگ میون کلمه هاتو لمس کرد :) چقد دلم میخواد هی حرف بزنی هی من بخونم :) #حاجخانوم
+آشوب نویس
چه کلمات قشنگی :)
اندکی صبر
ممنون ازت برای نظر قشنگت