میدونی
زندگی من طلسم موندگاری برای آدماش نداره..
اونا با میل خودشون میان، مدتی میمونن و بعد از شناختن منِ واقعی راهشون رو به طرف دیگه ای کج میکنن و تو همون مسیر قدم برمیدارن تا جایی که بالاخره ناپدید میشن.
طوری که که انگار هیچوقت حضور نداشتن..
-بازمانده
امحا
هماناندازه که تو رنج میبری من بر سر خود آوار میشوم...
زیر باران دیدمت
با قطرههایش یکی شده بودی
غمگین بودی یا من غمگین دیدمت؟!
امحا
«و تو نیلیترین و غمزدهترین یاسِ من باقی میمونی.»
-بعضی آدما زاده شدن تا باغم زندگی کنن؛ روحِ نیلیترین و غمزدهترین یاسِت.
بعضی آدمها زاده شدن که غمگین زندگی کنن؛ شاید تمام زندگیشون رو...
طوری که غمگین ادامه بدن و غمگین جسمِ فانیشون رو تحویلِ زمین بدن.
بدون هیچ برگشتی.
مهم نیست چهقدر خوشحالی سهمشون بشه؛ یه چیزی، یه خلاء و یه حفرهی عمیق و جاویدان هیچوقت پُر نمیشه.
و تمام احساساتی که لمس میکنن جز غم و درد، ممکنه سطحیتر از اون باشه.