امحا
برای خود را سپردن برای گفتن برای خندیدن خندیدن و خندیدن تمام شدن
بهت گفتم
گفتم اگر بهت عادت کردم و توهم آدمِ موندن نبودی چی؟
امحا
-ابرِ تیرهِ زندگیت خستهاس از خسته نبودن
-ابرِ تیرهِ زندگیت
خستهاس از هربار جاموندن
قصهام تلخ شد وقتی قصهی چشمات بارون شد
قصهی چشمات باریدن شد و قطرهها از چشم من بارید.