قصهام تلخ شد وقتی قصهی چشمات بارون شد
قصهی چشمات باریدن شد و قطرهها از چشم من بارید.
-نگام کن
دوباره شنید، دوباره اون صدا رو شنید و برای لحظهای انگشتهای اون داخل موهاش متوقف شد و با وجود اینکه دیگه نمیترسید حس کرد از شدت گیجی و یه حس آشنا که به خوبی اون رو میشناخت و با تمام پوست و استخونش ازش نوشته بود سرعت ضربان قلبش رو بالا برده و پروانه های بی رنگِ درونش رو به پرواز در آورده
اما طولی نکشید دوباره وحشت راه نفسش رو برید
با تمام صدایی که براش باقی مونده بود فریاد کشید و سرش رو به مدام به چپو راست حرکت داد:
_نه، این صدای تو نیست... صدای تو نیست.
-بازمانده