داستانمون پر شده بود از تراژدیهایی که مثل بختک بیخ گلوهامون چسبید..
از همون اول تا دقیقههایی ک داور سوت پایانو میزد.
جوری میخندید انگار هیچوقت چشم هاش غم رو ندیده
ولی یه جایی به بعد پسِ اون معرکه تاریکی؛ انقدر خندید که درد براش گریه میکرد..
_ https://eitaa.com/emhaaa/2920 عزیزم ای کاش میدونستم کیه پادرمیونی میکردم برگرده ناراحت نباش..
+شما کی وقت کردین اینقد مهربون شین؟
بیاین دعا کنیم همونجوری که قول داده ازون بالا حواسش بهم باشه و زودتر ب قولش عمل کنه هوم؟
از دوری بدم میاد
امحا
کی میدونه نویسندهی ما چقدر درد کشیده که حالا اینطوری داره داستانمون رو روایت میکنه؟ هرچند مطمئ
اینبار میخوام نویسندهی داستانمو در آغوش بگیرم..
بابت دردهایی که کشیده و داستانی که داره از دردهای خودش؛ عمیقتر و غمزدهتر روایتش میکنه
امحا
خنده داره که هنوز باور نکردم نه؟ میدونی.. نباید یادت میرفت که چقدر میتونستم کم بیارم و نیاوردم. چ
نباید یادت میرفت چقدر میتونم شکسته باشم درحالی که قویتر از هر وقتی دیده میشم..
نباید یادت میرفت از پسِ چه کارایی برمیام اما؛..