eitaa logo
تهی
3.4هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
20 فایل
مدیر👇 @admin40 ارسال سوژه و انتقاد و پیشنهاد👇 @ghorbani261 کانال در سروش👇 https://splus.ir/bohloool کانال دیگه در ایتا👇 @bohlool
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از پارکدوبل
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▫️ بازجو مجری ◾️ درخدمتیم با برنامه ورزشی با اجرای بازجو مجری؛ قادرخان @parkedoble 👌
اگه امروز هیچکس بهت نگفته،من یادت میارم: ۱- چقد دوست داشتنی و کافی هستی. ۲- قابل افتخاری چون با وجود همه سختی ها برای ساختن هدفات تلاش میکنی. ۳- تنهایی چه سختی هایی رو تحمل کردی موقع گرفتن یه سری از تصیمیمات زندگت. ۴- باعت اعتماد خیلی ها به اینی که هنو تو دنیا آدمای خوب وجود دارن. ۵- قوی و قدرتمندی چون لحظاتی رو تحمل کردی که فقط خودت میدونی چی بهت گذشت. ۶- رشد کردی وقتی بقیه باورت نداشتن. ۷- با اینکه خیلی قضاوت شدی ولی به جای قضاوت دیگران سعی کردی اونهارو درک کنی. ۸- تو انجام دادن خیلی از کارها عالی هستی. @emptyy
ینی اگه سنگِ پایِ قزوینم از رو بره باز این سایپا و ایران خودرو از رو نمیرن🤦 @emptyy
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻮﻕِﺩﻳﭙﻠﻤشو ﺗﻮ ﺭﺷﺘﻪ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﺍﻫﻠﻲ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﻏﻴﺮﺍﻧﺘﻔﺎﻋﻲ ﻭ ﻏﻴﺮﺣﻀﻮﺭﻱ ﻋﻠﻤﻲﮐﺎﺭﺑﺮﺩﻱ ﺗﻮ ﻗﺮﻳﻪﻱ ﻣﺴﻠﻢﺁﺑﺎﺩ ﺍﺯ ﺗﻮﺍﺑﻊ ﻳﺎﻗﻮﺕﺷﻬﺮ ﺳﻔﻠﻲ ﻣَﻤَﺴﻨﻲ، ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺳﻪ ﺗﺮﻡ ﻣﺸﺮﻭﻃﻲ ﻭ ﺩﻭ ﺟﻠﺴﻪ ﺗﺸﮑﻴﻞ ﺷﻮﺭﺍ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﺴﺠﺪﺷﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ(ﻧﻔﺴﻢ ﮔﺮﻓﺖ) ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﻴﮕﻪ: ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻓﺖ، ﺳﻘﻒ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﮐﻮﺗﺎﺱ!😂 @emptyy
سم😂 @emptyy
🔅 ✍ تلخی‌های زمان، شیرینی‌های گذشته را از یادت نبرد 🔹لقمان در آغاز، برده خواجه‌ای توانگر و خوش‌قلب بود. 🔸ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت، دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود. 🔹وی با اندکی سختی زبان به ناله و گلایه می‌گشود. این امر لقمان را می‌آزرد اما راه چاره‌ای به نظر او نمی‌رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه‌دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. 🔸روزگاری دراز وضع بدین‌منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه‌ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. 🔹خواجه تحت‌تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه‌قطعه نمود. به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آن‌ها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید. در این هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به‌شدت تلخ است. 🔸سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ 🔹لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرارسیده است، به‌آرامی و بااحتیاط گفت: واضح است که من تلخی و ناگواری این میوه را به‌خوبی احساس کردم اما سال‌های متمادی من از دست پربرکت شما، لقمه‌های شیرین و گوارا گرفته‌ام. سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ناگوار، شکوه و شکایت آغاز کنم. 🔸خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر ناملایمات پی برد. پس در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی بیاراست. @emptyy
قیافه ی من وقتی برای زنم همه کاری میکنم و آخرش میگه میخواستی نکنی مگه من گفتم👌👌👌👏👏👏😂😂😂😂 @emptyy
کارت‌های پایان خدمت سربازی قدیمی . نوع دماغ رو هم نوشتند ‌ الان باید بهش دماغ عملی هم اضافه کنند @emptyy
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدرا رو دختراشون غیرت دارن فرقی هم نمیکنه کی باشن، چه دین و مذهبی داشته باشن و اهل کجا باشن! @emptyy
هدایت شده از پارکدوبل
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 هیچکس منافق 🖊این هیچکس که خیلی ادعا میکرد و دادوبیداد میکرد هم که جیره خور و مزدور از آب در اومد هیچکس جیره خور آخرشه خوب بخور پارکدوبل✅️
هدایت شده از علی خان آبادی
تبلیغ قوم لوط توسط مادر و پدر کیان پیرفلک!! میگن آلمان قرارداد ۳۰۰میلیون دلاری با اسپانسرهای همجنسبازان بسته بوده تا پرچم اونا رو درجام جهانی قطر حمل کنه که البته قطر اجازه ورود بهشون نداد. ‌ اینجا هم باید تحقیق کنند که مادر و پدر کیان پیرفلک برای تبلیغ پرچم همجنسبازا پول گرفتن؟ وگرنه اینهمه اصرار برای تبلیغ قوم لوط چرا؟! @alikhanabadi
🔅 ✍ ایمان و اعتقاد واقعی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود. مردی میانسال در زمین کشاورزی مشغول کار بود. حاکم بی‌مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی‌نوا با ترس مقابل تخت حاکم ایستاد. به‌دستور حاکم لباس گران‌بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت: یک قاطر راهوار به‌همراه افسار و پالان خوب به او بدهید. حاکم از تخت پایین آمده بود و آرام قدم می‌زد. سپس گفت: می‌توانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده‌ای محکم پس گردن او نواخت. همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند. حاکم پرسید: مرا می‌شناسی؟ بیچاره گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا می‌شناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود. حاکم گفت: به‌خاطر داری ۲۰ سال قبل با دوستی به پابوس سلطان کرامت و جود حضرت رضا (علیه‌السلام) رفته بودی؟ دوستت گفت خدایا به حق این آقا مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی که ای ساده‌دل! من سال‌هاست از آقا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزی‌ام می‌خواهم هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می‌خواهی؟ یک‌باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد. حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می‌خواستی. این کشیده هم تلافی همان کشیده‌ای که به من زدی. فقط می‌خواستم بدانی که برای آقا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد. @emptyy