eitaa logo
تهی
3.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
3.6هزار ویدیو
18 فایل
مدیر👇 @admin40 ارسال سوژه و انتقاد و پیشنهاد👇 @ghorbani261 کانال در سروش👇 https://splus.ir/bohloool کانال دیگه در ایتا👇 @bohlool
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی از یه دانشجو مشاوره بگیری : @emptyy
اگه فقط یه چیز از بازی های اکشن یاد گرفته باشم، اون یه چیز اینه که اگه تو مسیری که داری میری با دشمن رو به رو میشی، نشونه ی اینه که داری راه رو درست میری...! =))) @emptyy
با خوردن بیش از حد مسکن، کلیه نابود می‌شود ! ▫️با خوردن زیاد مسکن هایی مانند ژلوفن، نوافن و استامینوفن کدئین، کلیه ها رو به زوال رفته و باید دیالیز شوند. + این داروها را سرخود مصرف نکنیند @emptyy
قصر الفرید عربستان سعودی مربوط به قرن اول پس از میلاد. این بنا از یک صخره کنده شده است و اولین بنای ثبت شده‌ی عربستان در میراث جهانی یونسکوست. @emptyy
📸 سه‌ساله دختر که زدن نداره... 🔺این کوچولو داشت تو هیئت بازی می‌کرد. خورد زمین و زانوش یه ذره خراش برداشت. ▫️چند نفر دورش رو گرفتن و نذاشتن اشک از چشمش بیاد. ▫️نگاهشون می‌کردم و فقط می‌گفتم عالم به فدای غم‌هات یا رقیه... 💬 گرایی @emptyy
هدایت شده از علی خان آبادی
یه اتفاق جالبی از نحوه ی عملکرد دولت توی چین افتاد تو فضای مجازی یه سری از مادرا لباس های باز تن بچه هاشون میکردن عکس میگرفتن وقتی صدای مردم درومد دولت نرفت خونواده ها رو جریمه کنه ، تمام فروشگاه هایی که ازین نوع لباس میفروختن و جریمه ی سنگین کرد مشگل ظرف یک ماه حل شد ! یعنی تو نطفه خفه کرد مشگل رو ، توضیح اینکه از مجموع ۱۲ عکس فقط همین سه مورد قابل انتشار بود @alikhanabadi
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نزار فرانسيس شاعر مسيحى لبنانى: اگرحسين از ما بود! @bohlool
📚 حکایت مرد بزّازی بود که برای فروش پارچه به دهات اطراف می‌رفت و آنها را می فروخت. یک روز بزّازِ ، داشت از یک ده به ده دیگر می‌رفت، وقتی از آبادی خارج شد و به راه بیابانی رسید، سواری را دید که آهسته آهسته می‌رفت. مرد بزّاز که بسته‌ی پارچه ها را به دوش داشت، بسیار خسته بود پس به سوار گفت: "آقا، حالا که ما هر دو از یک راه می‌رویم، اگر این بسته را روی اسب خودت بگذاری از جوانمردی تو سپاسگزار خواهم بود ." سوار جواب داد:"حق با تو است که کمک کردن ، کار پسندیده ای است امّا از این متأسّفم که اسب من دیشب، کاه و جو نخورده و تاب و توان راه رفتن ندارد."   مرد بزّاز گفت: "بله، حق با شماست." و چند قدم دیگر پیش رفتند که ناگهان از کنار جاده، خرگوشی بیرون دوید و پا به فرار گذاشت. اسب سوار وقتی خرگوش را دید، شروع کرد دنبال خرگوش تاختند. مرد بزّاز وقتی دویدن اسب را دید به فکر فرو رفت و با خود گفت:"چه خوب شد که سوار،کوله بار مرا نگرفت وگرنه ممکن بود به فکر بدی بیفتد و پارچه های مرا بِبرد و دیگر دستم به او نرسد".   اسب سوار هم پس از اینکه مقداری رفته بود به همین فکر افتاد و با خود گفت:"اسبی به این خوبی دارم که هیچ سواری هم نمی‌تواند به او برسد، خوب بود بسته‌ی بار بزّاز را می‌گرفتم و می‌زدم به بیابان و می‌رفتم".   سپس سوار، اسب را برگردانید و آرام آرام برگشت تا به بزاز رسید و به او گفت: "راستی هنوز تا آبادی خیلی راه داریم، خدا را خوش نمی‌آید که تو پیاده و خسته باشی و من هم اسب داشته باشم و به تو کمک نکنم، حالا بسته‌ی پارچه را بده تا برایت بیاورم."   مرد بزّاز گفت : "برو ، آنچه که تو به آن اندیشیده ای ، من هم از آن غافل نبوده‌ام." مرزبان نامه @emptyy
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کبریتی که حتی داخل آب هم خاموش نمی‌شود! 🤯 + یه همچین کبریتی واسه بدترین شرایط آب و هوایی لازمه👌🏻 @emptyy
خوبه که عذرخواهی میکنید ولی این اولین بار امثال شما نبود اما امیدواریم تکرار نشه @emptyy