eitaa logo
تهی
3.4هزار دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
16 فایل
مدیر👇 @admin40 ارسال سوژه و انتقاد و پیشنهاد👇 @ghorbani261 کانال در سروش👇 https://splus.ir/bohloool کانال دیگه در ایتا👇 @bohlool
مشاهده در ایتا
دانلود
ترسناک‌تر از موشک فتاح، اون نیروی خدماتی حرم هست که با دست خالی تروریست مسلح می‌گیره. 🔺زهرا جاودانی🔺 @emptyy
الان تروریسته همش با خودش میگه کاش لااقل یه جاروی دسته بلند حرم دست این خادم بود. 🔺عارفه زراعتی🔺 @emptyy
*تعداد دستگیرشدگان حادثه شاهچراغ به ۱۰ نفر رسید* بدبختی یعنی برای شلیک 11 تا گلوله 10 نفر برنامه بریزن. 🔺امیرمحسن نوروزی🔺 @emptyy
آقايون، وقتي يه خانم بهتون ميگه "دلم یه چیزی میخواد ک نمیدونم چیه!" وقت رو هدر نديد و دنبال چيزي نگرديد! دلش فقط "خريد كردن" ميخواد تا تجربه بعدي✋ @emptyy
میگن کبک ها بین خودشون یه مثال دارن که میگه: یارو عین آدم سرشو کرده تو گوشی😂😂 @emptyy
هدایت شده از علی خان آبادی
شانس فقط لطف‌اله، همسایه دیوار به دیوار رجب رحمانی که حتی اونم چپوند تو دانشگاه استخدامش کرده. یه رجب چیه؟ ما که تو کل شهر ‎ 🗣ایلجان @alikhanabadi
خائن ترین های تاریخ بشریت یه جاهایی دیگه اسرائیلم باید بیاد جلوی این اصلاح‌طلبا شاگردی کنه، انقدر که با منافع ملی دشمنی دارن اینا!!! @ahadiis
وقتی نمره قبولی رو به سمتت کج میکنن @bohlool
نام آثار : تمساح‌های آسمان😅😅😂 @emptyy
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این کبابه میخواممم 🫠🥹 @emptyy
🔅 ✍ راز آرامش و فراغت از اضطراب چیست؟ 🔹مردی سوار هواپیما شد. سمینارش تازه به پایان رسیده بود. او می‎رفت تا در سمینار بعدی شرکت کند و دیگران را به‌سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. 🔸هواپیما از زمین برخاست. مدتی گذشت. همه به گفت‌وگو مشغول بودند. مرد در افکارش غوطه‌ور بود که در جلسه‌ بعدی چه‎ بگوید و چگونه بر مردم تأثیر بگذارد. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد که کمربندها را ببندید. 🔹اندکی بعد، صدایی از بلندگو به گوش رسید: لطفاً همگی در صندلی‌های خود بنشینید. طوفان بزرگی در پیش است. 🔸موجی از نگرانی به دل‌ها راه یافت، امّا همه کوشیدند ظاهر خود را آرام نشان دهند. کمی گذشت. 🔹طوفان شروع شد. صاعقه زد و نعره رعد برخاست. کم‌کم نگرانی از درون دل‌ها به چهره‌ها راه یافت. بعضی دست به دعا برداشتند. طولی نکشید که هواپیما در طوفانی خروشان بالا و پایین می‌رفت. گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. 🔸مرد نیز نگران شد. اضطراب به جانش چنگ انداخت. از آن همه مطالب که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند. سعی کرد اضطراب را از خود دور کند امّا سودی نداشت. 🔹نگاهی به دیگران انداخت. همه آشفته بودند و نگران که آیا از این سفر جان سالم به در خواهند برد؟ 🔸ناگاه نگاهش به دخترکی خردسال افتاد. آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند. آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فروبرده بود. 🔹هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد. انگار طوفان مشت‎های خود را به هواپیما می‎کوفت. امّا هیچ‌کدام این‌ها در دخترک تأثیری نداشت. گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد. 🔸مرد ابداً نمی‎توانست باور کند. او چگونه می‎توانست چنین ساکت و خاموش بماند و آرامش خویش را حفظ کند؟ 🔹بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد و فرود آمد. مسافران شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا مرد می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند. او ماند و دخترک. 🔸مرد به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و سپس از آرامش او پرسید که چرا هیچ هراسی در دلش نبود زمانی که همه آشفته بودند؟ 🔹دخترک به‌سادگی جواب داد: چون خلبان پدرم بود. او داشت مرا به خانه می‎برد. اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند. 🔸گویی آب سردی بود بر بدن مرد، سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن، این است راز آرامش و فراغت از اضطراب. 🔹به خدای مهربانی‌ها اعتماد کنیم، حتی در سهمگین‌ترین طوفان‌ها، و بدانیم او خلبان ماهری است. @emptyy