eitaa logo
اِࢪیحا(:
1.1هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
555 ویدیو
35 فایل
حرفی، پیشنهادی: https://harfeto.timefriend.net/16676543863446 پیامهاتون خونده میشه🚶🏽‍♂🎈
مشاهده در ایتا
دانلود
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... از غمــ دوࢪے ٺو خیلے مُڪَدَّࢪ مانده‌ایمــ 😣😞 پ.ن : حتے اگہ خودموݩ خبࢪ نداشتہ باشیمــ ...😭 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... و کسانے کہ آیاٺ ما ࢪا تڪذیب ڪࢪدند ڪࢪ هاو ݪال هایے دࢪ تاࢪیڪے ها هستند...😓😥😭 😌 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... 💌به آینه نگاه کن! ✓•°|پِیٰامِ‌مَعْنَوی|°•✓ ✓•°|اُسْتٰادْ‌پَنٰاهٓیٰانْ|°•✓ @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... [گیرِټُوبودڪھ نخ‌کش‌شُددݪم...] @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... عاشق ؛ترڪ لبخند نمے ڪند ،عسل!... °|لبخند'؛ تذهیب ِزندگے سٺ...|°😌☺️ :) @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... عقݪ بیــــہوده سࢪِ طࢪحِ معــــمّا داࢪد بازےِ ؏شق مگࢪ شاید و امّا داࢪد؟... :( #پ.ن:ب نظࢪ منم نداࢪه؛حالا بازم هرچی خودت صلاح میدونی😊 البت شایدم داشته باشه هاااا😜 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... بہ بعضیام باس گف:" داداش؛ من دَسّام بنده، یه پنج دِیقه احترام خودتو نگهدار...:) 😜😉 😅 😉😁 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... فرياد خوشحالی زدن، کم ترين عکس العملی است که از ديدن پدر نشان می دهم. در آغوش خسته اش پناه می گيرم و پدر با روسری موهايم را می پوشاند و می گويد: - سرما می خوری عزيز دلم! می بوسمش، صورتش را، پيشانی اش را، دستانش را و گريه می کنم. سی روزی شد که رفته بود. همانطور که شماره مادر را می گيرم، زير کتری را روشن می کنم. حواسم نيست که گوشی اش را جا گذاشته است. در يخچال را باز می کنم و ميوه در می آورم و شماره علی را می گيرم. جواب که می دهد فقط با خوشحالی خبر را می دهم. صبر نمی کنم حرفی بزند. ميوه ها را توی بشقاب می گذارم و دوباره شماره علی را می گيرم. با خنده می گويد: - مامان پيش منه. داريم می آييم. بشقاب ميوه را مقابل پدر می گذارم. دست و رويش را شسته و لباس عوض کرده است. چقدر پير شده. دارد تمام می شود. دوباره می بوسمش. شماره مسعود را می گيرم. وقتی بر می دارد، صدای سعيد را می شنوم که می گويد: - بياييم برای بله برون؟ با تندی می گويم: - سلامت کو؟ پسره بيادب! می خواستم خبر اومدن بابا رو بدم که ديگه نمی دم. فرياد شادی اش را می شنوم. پدر گوشی را می گيرد و با دو پسرش گرم صحبت می شوند. البته اگر مسعود بگذارد سعيد حرفی بزند. ميوه پوست می کنم و در بشقاب پدر می چينم. پدر دل پسرها را می سوزاند از محبت من. بلند می شوم و برايش چای سيب و هل دم می کنم. صداي درِ خانه می آيد. پدر تماس را قطع می کند و به استقبال مادر می رود که تندتر از علی و ريحانه در را باز می کند و داخل می شود. لحظه زيبای ملاقاتشان را از دست نمی دهم. دلم می خواهد مثل مادر، عاشق پدر بشوم. پدر چندين بار سر مادر را می بوسد. نگاه هايشان به حدی قشنگ و پر حرف است که... آخرش يک روز رمان اين دو تا را می نويسم. علی خم می شود و دست پدر را می بوسد. می روم سمت آشپزخانه، مثلاً بايد با علی قهر باشم، اگر که بگذارد. می آيد پيشم و مشغول کمک کردن می شود، بدون اينکه به روی خودش بياورد. وقتی سينی را بر می دارم، يک شکلات باز شده توی دهانم می گذارد. بعد روسريم را می کشد روی صورتم و می گويد: - موهاتو خشک کن سرما نخوری، فردا شب بله برونه خوب نيست مريض باشی. شکلات تلخ است و بزرگ و من نمی توانم جوابش را بدهم. چای را تعارف می کنم. ريحانه در گوشم می گويد: - زنگ زد؟ الآن جوابت چيه؟ - زنگ زد اما من جوابی ندادم، علی از خودش حرف درآورده. پدر تعريف شرايط را می کند. - از هفتاد و دو ملت ريختن توی سوريه و دارند می کشند و آواره می کنند. از فرانسوی و آلمانی و انگليسی بگير تا عربستانی و... همه شون هم يه پا قاتلن و جانی. اصلاً يه ذره انسانيت، هيچ، هيچ. يه اوضاع غريبی راه افتاده. مردها رو می کشن، زن ها رو می برن و می فروشن. صدای اذان که بلند می شود، بی اختيار اشک توی چشمانم حلقه می زند؛ يعنی آينده يک ميليارد و خورده ای مسلمانی که با هم متحد نيستند و به دست حکّام ظالم و آمريکايی روزی چند ده نفرشان کشته می شوند چيست؟ همانطور که وضو می گيرم فکر می کنم به تعداد کم مسلمان ها و تعداد زياد دشمنان شان. بعد از نماز سر از سجده بلند می کنم و از خدا می خواهم خودش صلاح مرا تعيين کند. @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... بيرون نمی روم و می مانم. نمی دانم چه قدر فکر می کنم. چه قدر حرف ها را زير و رو می کنم. چه قدر خودم را، زندگی ام را، گذشته و آينده ام را، دوست داشتنی ها و آرمان هايم را، توانمندی ها و نيازها و ويژگی های روحی و اخلاقی ام را زير و رو می کنم تا بلکه برای رد کردن روزنه ای پيدا کنم. ضربه ای که به در اتاق می خورد سرم را از روی قرآن بلند می کند. خدا به من وعده نزول رحمتش را داده است. در که باز می شود قامت پدر لبخند را روی لبم می نشاند و از جا بلندم می کند. دوستش دارم. به جای من سر سجاده می نشيند. رو به رويش می نشينم. بی حرفی قرآن را از من می گيرد و صفحه ای را که انگشت من نشانه آن بوده نگاه می کند. لبخند را که روی صورتش می بينم سرم را پايين می اندازم. - مبارکه بابا. واقعاً مصطفی رحمته برای زندگيتون. از هجوم خون به صورتم گرم می شوم. پدر قرآن را روی پايش می گذارد و دستم را می گيرد؛ و می گويد: می خوام قبل از اينکه قطعی بشه باز هم يه فرصت ديگه برای فهميدن هرچه که مجهول ذهنته داشته باشی. زنگ می زنم و می گم که فردا بريم برای بازديدشون. علی وارد اتاقم می شود. نيشش تا بناگوش باز است. صدای کل کشيدن ريحانه از بيرون می آيد. اصلاً نگاهش نمی کنم. کتاب بر می دارم و می گويم: - برو بيرون. و کتاب را باز می کنم. هيچ نمی بينم. نه حالات علی را و نه نوشته های کتاب را. صدای قه قه اش بلند می شود. کتابم را می گيرد و می چرخاند و دوباره می دهد دستم. - عروس ضايع. کتاب پشت و رو خوندنم عالمی داره ها! و می خندد. نمی توانم لبخندم را جمع کنم. - بعد هم قرار شد به جای فردا شب الآن بريم خونشون. چون فردا شب مهمانی دعوتند. پاشو آماده شو. نيم ساعت وقت داری تا من شيرينی و گل بگيرم. نمی دانم به افتضاح کتاب پشت و رويم بخندم يا به خبر رفتن آنجا عکس العمل نشان دهم. کاش پدر نيامده بود. دوباره افتاده ام به پاک کردن صورت مسئله، مادر به دادم می رسد. برايم شربت می آورد و هيچ کمکی هم در انتخاب لباس نمی کند. فقط در آغوش خودش می گيردم و چند بار می بوسدم. اين هم شد آرزو که پدر مادرها دارند! می خواهند عروسی بچه شان را ببينند. بگذار بچه دار بشوم برايش آرزو می نويسم بيست... هنوز آماده نشده ام که علی با سر و صدا می آيد. آهنگ ديرين ديرين پلنگ صورتی چه ربطی به برنامه امشب دارد را نمی دانم. در اتاقم را دوباره چهارتاق باز می کند. صدای پدر می آيد به اخطار: - علی اينقدر به دخترم استرس وارد نکن. کم نمی آورد. نابرادری را هم تمام می کند: - من و استرس. ملا صدرا پناه عاطفی جامعه است. اين خودش مشکل داره پدر من. کتاب دستش گرفته که مثلا داره می خونه. اونم در چه حالتی. پشت و رو. صدای خنده مادر و ريحانه بلند می شود. - تازه ملاصدرا ناجی اش شده. شما تصور کن مفاهيم اون کتاب پشت و رو وارد مغز عروس می شد. ديگه چه تضمينی، نه واقعا چه تضمينی برای سعادت يک زندگی مشترک نوپا بود. خود کرده را تدبير نيست. چقدر هشدار دادند علی را اذيت نکنم. چه زود آدم به آدم رسيد. امشب حال خوبی ندارم. از فردا بايد بشينم يک سياست کلی برخوردی بريزم. فردا که سه تايشان با هم جمع بشوند، من رسماً نابود شده م. @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... •°|باید از بہتے کہ چشــ👀ــــمم داشٺ،قݪبش می‌شڪسٺ ــــ چــــشم‌پوشے کݩ ڪہ ایݩ آیینہ ، حیࢪت‌سنجــ نیسٺ.. 😉🙃 @Shahidzadeh
اِࢪیحا(:
یا حَضرَت ِ حَق... مشڪل از تو نیست ڪه نمےفهمے مشڪل از منه ڪه توقع دارم تو بفهمے😏😎👊🏻 #هیفا #شہیدز
یا حَضرَت ِ حَق... به بعضیا باید گفت: متاسفانه شما رو نمیشه قانع ڪرد . . . . باید به نفهمیت احترام گزاشت☺️😎 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... بعضیا انقد قشنگ دࢪوغ میگن؛" آدمــ دلشــ نمیاد باور نکنه😐😉 پ.ن: دوستان میفهمیما راجع به ما چی فک میکنید؟؟؟!!:)☹️🤔 به آدمــ بر میخوره خب...😏 ...‌فࢪض‌نکنیمــ😶 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... پرواز تو.. آدینۀ دلتنگى شد.💔🥀 تا روز ظهور، جمعه‌ها غمگین است..🥀 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @Shahidzadeh
اِࢪیحا(:
ٺـۅ بگـۅ مـݩ با دݪ ِ تنگـم چہ ڪنم ...؟!
دࢪ ڪفــ بازاࢪ دنیا °عمࢪ° خــــود ࢪا باختے سڪہ‌ها ࢪا جمع ڪن دعــواے چاࢪوپنج نیسٺ...
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... میلاد شھید سید مࢪتضے آوینے❤️💔💚✋🏼 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... مرا از دور تماشا کن، من از نزدیک... غمگینم:( @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... بچہ‌ها '؛ از دݪتنگے‌ها ،`💔 از بغض‌ها😭 فقط اونجایے ڪھ ؛" حضࢪٺ‌آقــا فࢪمودند:" ایݩ شھادٺ بزࢪڲ ࢪا بھ پیشگاھ حضࢪٺ بقیةالله اࢪواحنا فداه و بھ روح مطھࢪ خود او تبࢪیڪ😭😔❤️💔 و بھ ملٺ ایࢪان تسلیت عࢪض مے‌ڪنمــ😭😭😭 😭 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... ذڪࢪ حس؁ݩ جــــامِ شࢪابے مکــــرࢪ اسٺ... ... @Shahidzadeh
Clip-Panahian-KhoobiHayeVojdanKhafeKon-64k.mp3
1.5M
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... 🎵خوبی های وجدان خفه کن! ✓•°|پِیٰامِ‌مَعْنَوی|°•✓ ✓•°|اُسْتٰادْ‌پَنٰاهٓیٰانْ|°•✓ @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... ـــپاتࢪیڪ صدامو می‌شنوی؟؟؟ +نه اینجا خیلي تاࢪیڪہ....:)😜 😉 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... [تو‌مےدانےڪھ‌مݩ بےتو‌نخواهم‌زندگانےرا] @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... نہ ڪھ از بوسھ معشوق بتࢪسمــ هࢪگز!!... از گناھے ڪھ پشیماݧ نڪند مے‌تࢪسمــ🤭🙃😉😅☺️😚 ینےمیگمــ‌حاجے یہ وَخ فڪ نڪنےما بݪد نیسیمــ😉😌 @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... . -اینکه‌به‌پیامبرمون توهین‌می‌کنن‌چرابرامون‌عادی‌شده...!!! . +نه‌عادی‌نشده...!!! . -چیکارکردی‌که‌نشون‌بدی‌عادی‌نشده...؟! . +حتماکه‌نباید‌کاری‌کنیم...! ناراحت‌شدم...💔؛ . -میشه‌وقتی‌کیک‌یامرغ‌هم‌میپزی یا‌وقتی‌میری‌مسافرتی،جایی…؛ ‌دیگه‌استوری‌نکنی‌و احساس‌خوشحالی‌کنی…؟! 💚 ♡| ڪپے با ذڪر صلوات آزاد |♡ @Shahidzadeh
یا‌حَضرَت ِ‌حَق... اينکه خانه شان کدام خيابان و کدام کوچه بود نفهميدم. اينکه ورودی خانه چه شکلی بود اصلاً نديدم. در فضا سير نمی کردم اما درست هم نمی ديدم؛ فقط اين را ديدم که خودش در را باز کرد. خانه قديمی ساز که حياطش جلو بود. پدر را در آغوش کشيد و با علی دست داد و روبوسی کرد. مقابل مادر سر خم کرد و به من تعارف حضور زد. مادرش چند بار بوسيدم. خانه ساده ای داشتند. کنار مادر روی پتو نشستم و تکيه دادم. خودش چای آورد مقابلمان، تعارف کرد، برنداشتم. برايم گذاشت. ميوه هم خودش آورد و اين بار تعارف نکرد. گذاشت مقابلمان و مادرش برايمان چيد، مردها افتاده بودند روی بحث سياسی. مادرم و مادرش هم حرفی برای گفتن پيدا کردند. پس خواهرهايش کجايند؟ سرم را بالا آوردم تا نگاهم چرخی در اتاق بزند. روی ديوارها قاب خطاطی تذهيب شده به چشمم آمد. مادرش نگاهم را ديد و گفت: کار آقا مصطفی است. لبخندی می زنم. از صميميت بيش از اندازه علی و مصطفی احساس خطر می کنم. چرا؟ نمی دانم. دوست ندارم در حصارشان گير بيفتم. چه فکرهای چرت و پرتی می آيد سراغ آدم. مادرش بشقاب ميوه ای که پوست کنده را بالا می گيرد و مجبور می شوم کمی بخورم. دلم می خواهد برويم، هرچند حس خاصی می گويد چه خوب که آمديم. حتماً تا برگرديم سعيد و مسعود هم آمده اند. سرم را خم می کنم، پدر در تيررس نگاهم قرار می گيرد. با چشمم خواهشم را می گويد. به پنج دقيقه نشده بلند می شود برای خداحافظی. تا دم در همراهمان می آيند. مادرش کادويی می دهد دستم که سنگين است. می گويد: مصطفی جان! دلش می خواست اين را خودش بدهد که خُب انشاءالله کادو های بعدي. کاش علی اين جمله را نشنيده بود. هنوز از پيچ کوچه نگذشته بود که شروع کرد: - باز کن ببينم مصطفی جان چی داده. اصلاً مصطفی جان بی جا کرده هنوز محرم نشده هديه داده. حق نداری باز کنی. يک مصطفی جانی بسازم ازش. بهش خنديدم پر رو شده. حالا باز کن ببينم چی داده اين جان جانان اگر قابل نيست همين جا دور بزنم پدر مصطفی جان را در بيارم. گريه ام گرفته بود از بس که خنديدم. پدر اصلاً حاضر نيست دفاع کند. اسباب نشاط خاندان شده ام. می زنم به پررويی. هرچه می گويد باز نمی کنم. خانه هم يک راست می روم توی اتاق و در را قفل می کنم. هرچه علی پشت در شاخ و شانه می کشد محل نمی گذارم. قيد شام را هم می زنم. اشتهايم به صفر رسيده است. کاغذ کادويش سياه قلم است. چسب هايش را آرام باز می کنم. قاب خطاطی است که بيت شعرش را حتما خودش به نستعليق نوشته: مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم امضای پايين نوشته اش «فدا» است. روسری ليمويی بزرگ و حاشيه گلداری هم هست به همراه تسبيح تربت. نتيجه که معلوم است از قديم، از کوچکی، من هميشه حسرت خور زمانی در گذشته بوده ام که در آن جزو غايبان بودم و نتوانستم کاری بکنم. هميشه هم با حسرت با خودم عهد بسته ام که پای ياريشان بمانم و گفته ام: اي کاش که من بودم و ياريتان می کردم. من، مصطفی، پدر، مادر، علی، سعيد و مسعود بر عهدمان هستيم. دنيای ما همين يک حرف است. @Shahidzadeh