در پهنهٔ بیکران کربلا، آنجا که خورشید بر پیکر تشنهٔ دشت میتابید، گلبرگی کوچك اما با عظمتی سترگ، در آغوش عشق به تماشا درآمد. علیاصغر، آن غنچهٔ ناشکفتهای که هنوز عطر بهشت از دستان لطیفش استشمام میشد، نه با زبان کلام، که با زبان بیزبانی، حماسهای آفرید که تاریخ را تا ابد مدیون سکوت فریادگونهاش کرد.
او، آن طفل ششماههای که تشنهٔ وصال بود، نه در پی جرعهای آب که در پی اتمام حجت عشق بود. وقتی پدر، آن جانجانان، او را بر سر دست گرفت، گویی آسمان برای لحظهای از تپش باز ایستاد. نه صدای چکاچك شمشیرها، و نه غوغای سپاهیان خفتهدل، هیچکدام نتوانست شکوه این صحنهٔ تراژیك را به بند کلمات بکشد.
تیر سهشعبهای که تقدیر را رقم زد، تنها گلوی کوچك او را نشانه نرفت. که نشانهای بود بر تارك تاریخ، تا همگان بدانند در مکتب سیدالشهدا، بزرگی به سن و سال نیست، به قد و قامت نیست. او کوچك بود، اما وسعت رنجش به بلندای آسمان بود. علیاصغر، مظهر معصومیتی شد که در میان هیاهوی پلیدیها، همچون ستارهای در ظلمات درخشید. او عطشناكترین مسافر کربلا بود که با هر قطره خون پاکش، حقیقتی را بر صفحهٔ روزگار حك کرد که هیچ دستی از حافظهٔ تاریخ پاکش نخواهد کرد. او رفت، اما در رفتنش، آرامشی ابدی را با خود برد که تا قیام قیامت، ورد زبان عاشقان است.
محمد حسین حدادیاننماهنگ قنداقه.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
«و مرا، روضهٔ ششماههٔ تو آدم کرد.»
محمد حسین حدادیاننماهنگ مقام علی اکبر.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
«زینب بیا روضه بخون، انا الیه راجعون.»
در پهنهٔ تپندهٔ ریگهای تشنه، جایی که آسمان از سنگینی مصیبت، به رنگ خون درآمده بود، تکهای از بهشت بر زمین فرود آمد. او که نه تنها چهره، که جان رزمندگان را نیز با حضور خویش تسخیر کرده بود، او که شبیه به پیامبر رحمت بود، چنان که گویی در چهرۀ او، تجلی تمامنور وحی و نبوت است.
ای علیاکبر! ای شکوهی که در میانهٔ غوغای شمشیرها، همچون گلی در میانهٔ نیزهها میدرخشید. تو آمدی تا ثابت کنی که اصالت، در تماشای زیبایی معصومیت است، نه در قدرت کینه. وقتی از جادهٔ کربلا گذشتی، گویی زمان ایستاد تا نفس بکشد، نگاهها میان «خداگونه بودن سیمای تو» و «بیرحمی دنیای پیرامونت» سرگردان ماندند. اما چه میتوان گفت از لحظهای که تیر ناحیه، سیمای ماه را شکافت؟ آنجا که شکوه جوانی، با درد پدری در هم آمیخت. آندم که صدای لاحملی از گلوهای تشنهٔ سیدالشهدا برخاست، نه تنها فریاد یك پدر بود، بلکه ناله خود آسمان بود. شکافتن آن چهره، شکافتن قلب نبوت بود و آن خون جاری بر خاك، نوشتار ابدی ایثار بر صفحات تاریخ شد.
حسینعليهالسلام آمد، با قلبی که گویی میانهٔ دو آتش بود. او آمد تا بر پیکر تکهتکهیهٔ جانش، خاك حریر رحمت بپاشد. اما آنگاه که دید فرزند ماه، پیکر مطهر او، در میانهٔ آن آشوب بیرحمانه، ارباً اربا شد، گویی تمام هستی در سوگ نشست. پیکرت تکهتکه گشت، اما ارادهات چون کوهی استوار ماند، و هر قطره از خون تو که بر ریگهای کربلا نشست، حکمی ابدی بر دفتر ایثار نوشت.
Mohsen Chavoshi1_28071179355.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
«غم تو هنوز هم پر شالُمه، چهقدر که غمت توی اقبالُمه.»
عرفان.
در کانون تاریخ کربلا، جایی که خون و اشك باهم درهم آمیخته بودند تا نقشهٔ جاودانگی را ترسیم کنند، نامی بود که از شکوه، زمین را لرزاند و از وفا، آسمان را به سجده واداشت: عباس بن علی علیهالسلام.
او تنها یک جنگجو نبود، او تجسم «پرچم» بود، اما نه پرچمی از پارچه و رنگ، بلکه پرچمی از ایمان که در طوفان بلا، هرگز فرو نمیافتاد. عباس، آن کسی بود که وقتی عطش، گلوها را میسوزاند و تشنهکامان به دنبال قطرهای آب بودند، او در میانهٔ میدان، میان تیغ و خیز نیزهها، تنها به یك چیز اندیشید: آبروی خاندان پیامبر. او در مسیر فرات، میان رود و عطش، در حقیقت میان «خواستن» و «بودن» ایستاد. عطش بود که فریاد میزد: «بیا و بنوش»، اما وفای او زمزمه میکرد: «چگونه لب بر آب گذاری، در حالی که لبهای زینب و عطش سیدالشهدا علیهالسلام هنوز با خاك تشنه پیوند دارد؟»
ای قمر بنیهاشم، تو آن ماه تمامعیاری بودی که در سیاهی شب کربلا، نه برای روشنایی خود، بلکه برای هدایت جانهای سرگشته، بر فراز پهنای وجود تابیدی. تو آن دستی بودی که اگرچه از میان رگها جدا گشت، اما قدرت چنگزدن به حقیقت را در تمام اعصار، به ما آموخت.
عباس، یعنی آنجا که شجاعت، با فروتنی، آغوش باز میکند. جایی که قدرت، در برابر محبت، زانو میزند و وفاداری، به زیباترین واژه در لغتنامهٔ بشریت تبدیل میشود.