چرا خداوند دنیا را با رنج آفرید؟ - @Maddahionlin.mp3
2.43M
💠چرا خداوند دنیا را با رنج آفرید؟
🎤حجت الاسلام_عالی
#سخنرانی_بسیارشنیدنی
#ما_ملت_شهادتیم
#من_ماسک_میزنم
مداحی آنلاین - با اجازه از امام حسن باید - حمید علیمی.mp3
4.66M
🔳 #شهادت_امام_حسن_مجتبی(ع)
🌴با اجازه از امام حسن باید
🌴حرفامون رو بی معطلی بگیم
🎤 #حمیدعلیمی
⏯ #شور
#ما_ملت_شهادتیم
#من_ماسک_میزنم
#خاطرات_شهدا 🌷
#عاشقانه_شهدا💞
🔰شهید حسن غفاری در #شهرری متولد شد. زمستان سال ۸۵ #ازدواج کرد و حاصل این #ازدواج مهلا خانم و علی آقا است.#همسر شهید می گوید:
در روز #خواستگاری هر کسی چیزی میگفت؛ یکی میگفت دویست سکه، و دیگری میگفت کم است. بزرگ مجلس گفت:
🔰 مهریه را کی #گرفته و کی داده، اما به دختر ارزش می دهد. در تمام این حرفها و چانه زنیهای مهریه من همه حواسم به #حسن بود،هر بار که صدای حضار مجلس بلند میشد و صدای دیگری بلند تر، حسن غمگین و غمگینتر میشد، و هر لحظه #ناراحتیاش بیشتر می شد
🔰تا اینکه #صبرش سرآمد و به پدرم گفت: حاج آقا اجازه میدهید من با فاطمه خانم چند دقیقه خصوصی صحبت کنم، وقتی به اتاق رفتیم گفت: کالا که نمیخواهم بخرم که در قبالش بخواهم یک تعداد خاصی #سکه بدهم
یک #پیشنهاد میدهم، اگر شما هم #راضی باشید، به حضار مجلس هم همان را می گوییم.
🔰نظرت با هفت #سفر عشق:💗 قم، مشهد، سوریه، کربلا، نجف، مکه، مدینه چیست⁉️ و هر تعداد سکه که خودت مشخص کنی. از این #پیشنهاد حسن خیلی خوشحال شدم، و همه سفرها را با هم رفتیم. یک سال آخر #عمرش همیشه از شهادت و رفتن صحبت میکرد، اصلا حال و هوایش به کل تغییر کرده بود. در این دنیا بود اما با #شهدا و دوستان شهیدش زندگی میکرد. هر وقت تنها میشدیم،
🔰می گفت: #فاطمه جان راضی شو من به سوریه بروم دیگه این دنیا برایم هیچ جذابیتی ندارد. من #عاشق شهادت هستم...دو روز مانده بود به #ماه رمضان روز اعزامش بود، همه مایحتاج منزل را خرید به غیر از خرما، گفتم: حسن جان فقط خرما نخریدی. با هم #خداحافظی کردیم. رفت چند دقیقه بعد برگشت، دو تا جعبه خرما خرید، آورد خانه🏚 و گفت:
🔰فاطمه خانم بیا این هم#آخرین_خرید من برای شما و #بچههایم. رفتم قرآن📖 را آوردم و گفتم: حالا که برگشتی بیا از زیر قرآن رد شو، گفت: اول شما و بچه ها رد شوید ما رد شدیم و گفتم: حالا نوبت شماست، گفت: میترسم نکند #خداوند حاجت دل💘 من را ندهد، گفتم: به خاطر دل من که راضی شود از زیر #قرآن رد شو، و از زیر قرآن ردش کردم و گفتم: خدایا هرچه خیر است برای من بفرست.
🔰همیشه میگفت #دوست دارم با زبان روزه و تشنه لب مثل آقا اباعبدالله #شهید شوم و اگر فرصتی باشد با خون💔 خودم بنویسم قائدنا خامنهای و میگفت: دوست دارم #چهره من را غیر از این که حالا هستم ببینید و سفارش می کرد اگر من# شهید شدم نگذار بچهها صورت من را ببینند. همان شد که #حسن میخواست، با زبان روزه، و بر اثر خمپاره☄ شهید شد که از صورتش چیزی باقی نماند.
#شهید_حسن_غفاری🌷
#شهید_مدافع_حرم 🌷
#ما_ملت_امام_حسینیم
🌺✨زیارتنامه_امام_حسن_مجتبی_علیه_ال
بسم الله الرحمن الرحیم
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ رَسُولِ رَبِّ الْعالَمین🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراَّء🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حَبیبَ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا صِفْوَةَ اللّه🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمینَ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا نُورَ اللّه🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا صِراطَ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا بَیانَ حُکْمِ اللّه🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا ناصِرَ دینِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا السَّیِدُ الزَّکِىّ🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْبَرُّ الْوَفِىُّ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْقاَّئِمُ الاْمین🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعالِمُ بِالتَّأویلِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْهادِى الْمَهْدِىّ🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الطّاهِرُ الزَّکِىُّ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا التَّقِِیُّ النَّقِىّ🌹
السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْحَقُّ الْحَقیقُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الشَّهیدُ الصِّدّیقُ🌹
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِی وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُه🌹ُ
🌸✨صلوات خاصه امام حسن مجتبی علیه السلام
💔اللّهُمَّ صَلِّ عَلی الحَسَنِ بْنِ
💔سَیِّدِالنَّبِیِّینَ وَوَصِیِّ أَمِیرِالمُؤْمِنِینَ
💔السَّلامُ عَلَیْکَ یابْنَ رَسُولِ الله
💔السَّلامُ عَلَیْکَ یابْنَ سَیِّدِ الوَصِیِّیَنَ،
💔أَشْهَدُ أَنَّکَ یابْنَ أَمِیرِ المُؤْمِنِینَ
💔أَمِینُ الله وَابْنُ أَمِینِهِ عِشْتَ
💔مَظْلُوماًوَمَضْیَت شَهِیداً،وَأَشْهَدُأَنَّکَ
💔الإمام الزَّکِیُّ الهادِی المَهْدِیُّ،
💔اللّهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ وَبَلِّغْ رُوحَهُ
💔وَجَسَدَهُ عَنِّی فِی هذِهِ السَّاعَةِ
💔أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَالسَّلامِ.
حرفقشنگ؛
بهچیزے وابسته باش؛
ڪہِبَراتبِمونہ
ارزشداشتہ باشهڪہ
"وابستهشبِشی"
نهایندُنیاڪہ بہهِیچےبَندنیست..
یهِچیزمِثلنِگاهولبخندِامامزمان
عج
اللهم عجل لولیک الفرج🤲🏻
🌴💠💢💠🌴
#پارت66😍
#فرنگیس
مردم همه تفنگ دستشان گرفتند و دارند می جنگند.
پرسیدم تفنگ ها را از کجا آورده اید؟ دایی ام پا شد و تفنگش را دست گرفت و گفت مردم دار و ندار شان را آوردهاند. وسط. سپاه هم در اسلحه خانه اش را باز کرده، به همه نیروهای مردمی تفنگ و مهمات داده اند. به امید خدا همه سرباز هایشان را عقب می رانیم.
وقتی راه افتاد برود گفت عراقی ها نزدیک روستا سنگر گرفتند. مواظب خودتان باشید. سعی کنید آن طرفها نروید. ما به شما سر میزنیم و خبر تان می کنیم.
همگی پشت سر دایی ام آیت الکرسی خواندیم. مادرم با صدای بلند گفت براکم در امان خدا. همهتان به امان خدا.
همه مردم توی کوه بخش بودند. هر کس که هر موقع فرار چیزی برداشته بود با بقیه تقسیم کرد. ظهر روز بعد همه چیز تمام شد.
منتظر ماندیم تا خبری برسد یا یکی بیاید کمک. همه گرسنه بودند پدرم مرتب سرش را تکان می داد و اشک چشمش را پاک میکرد.
آفتاب داغ به سرمان می تابید و خسته و تشنه مان میکرد. باید صبر میکردیم. چاره دیگری نداشتیم.
نیمه شب بود که از دور سایه مردی را دیدم به طرف مان می آید به مادرم گفتم: نگاه کن یکی دارد این طرفی می آید تفنگ هم دارد»
مادرم توی تاریکی چشم هایش را ریز کرد و با یک دنیا دلهره گفت: «به نظرت ایرانی است یا عراقی؟ »
رو به زنها آرام و یواشکی گفتم همه بروید کنار صخره ها.
یک سنگ تیز دست گرفتم و پشت سنگ ها قایم شدم همه سنگر گرفته بودند.
یک دفعه آن کسی که می آمد بلند گفت نترسید منم ابراهیم.
صدای ابراهیم را شناختم از خوشحالی داشتم پر در می آوردم.
برادرم بود که به طرف ما می آمد مادرم بلند شد و توی تاریکی دستش را رو به آسمان گرفت و فریاد زد: خدایا شکرت خدایا شکرت پسرم برگشته. 😍😍😍
زنها به شادی به مادرم میگفتند: چشمت روشن.
نفس راحتی کشیدیم ابراهیم برگشته بود وقتی نزدیک رسید دیدم توی دستش نان و قابلمه غذاست در حالی که می خندید فریاد زد: «عدسی می خورید؟؟»