آنچه از نظم سیاسی درک میشود، فراتر از منافع آنی و گاه زودگذر است. درایت حکم میکند که هر اقدامی، با نگاهی به افقهای دورتر و تاثیرات پایدارتر سنجیده شود. سخاوت، نه در بخشش مال، که در وسعت نظر و گشادهدستی در اندیشه متجلی میشود؛ فضیلتی که پایههای اعتماد را در جامعه بنا مینهد. آن هنگام که این دو عنصر، یعنی درایت و سخاوت، در سیاست غایب باشند، جایشان را طمع و تنگنظری میگیرد. اینجاست که مفهوم "وطن" رنگ میبازد؛ نه به معنای صرفِ جغرافیای مکانی، بلکه به عنوان بستری برای هویت و تعلق. کسانی که این پیوند را نادیده میگیرند یا از آن عبور میکنند، در واقع بخشی از وجود خود را انکار کردهاند. این انکار، به تضعیف بنیانهای فکری و فرهنگی منجر میشود و جامعه را در برابر چالشهای اساسی، آسیبپذیر میسازد. انزوای فکری و رخوت فرهنگی، نتیجهی منطقیِ رویکردهای نادرستی است که درایت را قربانی مصلحتاندیشیهای کاذب و سخاوت را فراموش کردهاند.
حالا انقدر خودتون رو اذیت نکنید، تهش به این نتیجه میرسید که "جهان مدار گذر نیست، وهم تکرار است"
زوربای یونانی.
بی آرزوی تو، دل را کجا برم؟
«و اگر آرزوی دیدن تو را در دل نپرورانم، به چه امید زنده باشم در دنیایی که هیچش خرسندم نمیکرد جز آنکه بر چهرهٔ تو خیره شوم.»
هیچکدوم از این نوشتهها مخاطب خاصی ندارن، خیلی یهویی میان تو ذهنم و من مینویسمشون.
یه کلماتی هستن که حتی املاشون برام مقدسه، از بچگی وقتی مینوشتمشون یا تو حرف زدنم ازشون استفاده میکردم حس خوبی بهم دست میداد. خیال، سیاست، جهان، نور، تاریخ، نارنج، کلمات، شعر، خاطره، آرزو، خواسته، نهان. نمیدونم شماهم نسبت به بعضی کلمات چنین حسی دارید یا نه، ولی این حس در من هست.
یادمه چند ماه پیش براش نامه نوشتم و فرستادم بیترهبری. اینکه توی نامه چی نوشتم مهم نیست، ولی من همون شب تا سحر از "ترس از دست دادنش" گریه کردم. با خودم میگفتم اگه بره منم میرم، دیگه همچی تموم میشه. خیالپردازیهای زیادی میکردم. که ببینمش، که یکی از اشعارم رو در محفل شعر امین براش بخونم.. کلی حرف آماده کرده بودم. ولی هیچکدوم از خیالاتم حقیقت پیدا نکردن. برای همین از وقوع حقیقتِ خیالاتم میترسم. سید، من تورو ندیدم و نتونستم خوب نگاهت کنم. این حسرت همیشه در قلبم شعلهور میمونه. اولین "از دست دادن" و اولین "حقیقت زندگی من بود که به آرزو تبدیل شد" «ای اولین داغم، حالا که نیستی با یادت مرا در آغوش بگیر»
مادران آرامِ جنوب،
در شهری که بادِ دریا صدای قدمهای دخترانتان را با خودش میبَرَد، شما ایستادهاید؛ بیهیاهو و بیادعا، اما با حضوری که هیچوقت از صفحهی روزگار و دردِ تاریخ ایران پاک نمیشود. نه در سایهای پنهان شدهاید و نه بر بلندی فریاد زدهاید؛ راه میانه را گرفتهاید، همان راهی که همهچیز را آرام پیش میبرد و آدم را بیآنکه بداند، بزرگ میکند. روح بلند دخترانتان شما را با "نبود" خویش در آغوش میگیرد و شما آرام با دلی خونین اشکهایتان را به یادگار بر روی خاک مقدس این سرزمین سرازیر میکنید.
این نامه نه برای ستایش است نه برای دلدادگی. تنها برای آن است که نام شما، در کنار دختران ایران، موجهای ساحل میناب، مثل خطی آرام و پیوسته خوانده شود؛ خطی که ریشه دارد، تجربه دارد، و آینده را بیسروصدا شکل میدهد. من نمیتوانم بیش از این، از بزرگی شما و غم دریاییتان بنویسم. وقتی قلب فشرده میشود از غم، قلم میشکند و جوهر خشک میشود. و حالا من با جوهر چشم و قلم روح مینویسم.
با احترام، به قامتِ صبور مادران شهیدان.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس نمیتونه ادعا کنه دوبار در یک رودخونه شنا کرده.