«روح متعالی انسان»
نیروی لایتناهی روح انسان، او را وادار میکند که هرآنچه میبیند و هر آنچه خلق میکند را برای رسیدن به متعالیترین حالت خویش، خرج کند. آنچه روح انسان را به تعالی میرساند و در ژرفای وجود او نور را نمایان میکند، در دستان تفکر اوست و نه در تأمل دیگری. آنچه واقعیت مشهود به ما میگوید، آن است که روح متعالی، به معنای روحیست که به کمال رسیده و درجات اعلای انسانیت را آنچنان که باید در عمق عرفان ادراک کرده است. این ادراک، تو را به آرامش میرساند. در حقیقت من آرامش را در به حداقل رساندن تاثیر بیرون در درون میبینم و این "به حداقل رساندن" در رسیدن به تعالی خلاصه میشود. پس هرآنچه بینقص خواهد بود و در پندار کمال انسانیت رشد خواهد کرد در اصل در تاثیر رسیدن به روح متعالی خواهد بود.
آنجا که ستم، بیپرده و بیپناه، بر آستانهٔ چشمها میایستد و باز آدمی به عادتِ ترس، لب فرو میبندد، دیگر مسئله فقط ظلمِ ظالم نیست؛ مسئله، تولدِ آهستهٔ ظالمان خاموش است. زیرا هر دستی که به جای افشای تازیانه، آن را به رسمِ روزگار بپذیرد، بیآنکه بداند، در معماری همان ویرانه سهمی گرفته است. ظلم، همیشه با فریاد نمیآید؛ گاه با سکوت مؤدبانه قد میکشد، با مصلحتسازی زبان، با توجیه زخم، با آن جملههای فرسوده که میگویند «بگذار بگذرد.» اما بعضی چیزها اگر بگذرند، چیزی جز حقِ لگدمالشده از آنها نمیگذرد. آدمی اگر در برابر ستمِ آشکار، به ترس پناه ببرد و در برابر حقیقت، چهرهٔ بیتفاوتی بگیرد، شاید نامش هنوز روی کاغذ «بیطرف» بماند، اما در دفترِ وجدان، مدتهاست که از مرزِ بیطرفی گذشته است. بیتفاوتی، همیشه بیگناه نیست؛ گاهی شکل دیگری از مشارکت است. و آنان که به پذیرش ظلم تن میدهند، اگرچه خود را از تیغ مستقیم آن دور میپندارند، در حقیقت ستونهای لرزان همان سقفیاند که بر سر همه فرو میریزد. پس اگر حقیقت را دوست میداریم، باید از آن کسانی که به نام آرامش، به تحقیرِ عدالت رضایت میدهند، نترسیم. بگذار هر نامی بر ما بگذارند؛ معاند، دشمن، ناسازگار، هرچه خواستند. نامها میآیند و میروند، اما آنچه میماند، ایستادنِ انسان است در کنار حق؛ و چه سرافراز است انسانی که به جای آشتی با تاریکی، چراغش را تا آخرین نفس روشن نگه میدارد.