"چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد، خوابی"
آنقدر از برابر چشم دل آمدند و رفتند که گاه نمیدانم کدامشان واقعیت بود و کدامشان تنها عبوری کوتاه در حاشیهی سکوت. بعضی خیالها مثل نسیم از لای شاخهها گذشتند، بیآنکه چیزی را بلرزانند، اما ردّی از خود گذاشتند که تا مدتی در هوا میماند. بعضی دیگر، برعکس، آمدند و ماندند، نه در شکل حضور، که در صورت نرفتن مثل تصویری که هرچه پلک میزنی، محو نمیشود. عجیب است که ذهن، گاهی از همان چیزهایی ساخته میشود که بهظاهر ناپدید شدهاند. آدم میپندارد گذشته، تمام شده؛ اما بعضی فکرها، بعضی چهرهها، بعضی حسهای بینام، در جایی میان بیداری و فراموشی لانه میکنند و هر از گاه از خواب عادت سر برمیآورند. نه آنقدر روشن که بشود به آنها تکیه کرد، نه آنقدر دور که بشود انکارشان کرد. و من ماندهام میان اینهمه عبور و توقف. کدام خیال واقعاً گذشت؟ و کدام فقط وانمود کرد که رفته است؟ شاید زندگی همین باشد؛ رشتهای از چیزهایی که میآیند، میگذرند، و با این حال از ما جدا نمیشوند.
هدایت شده از نرگِث
ای میھنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی، یک عمر زیستیم زین گونه زیستیم و به هق هق گریستیم,