آنچه میخواستم، نداشتم؛ و آنچه داشتم، نخواستم. با اینهمه، رنجهای جهان چنان بود که مجال ناشکری نداشتیم. آرامش خواستیم، لرزه بر جانِ هستیمان افتاد. قطرهای خواستیم، سیل آمد و خانمان برانداخت. دنیا را شوخی گرفتیم، حیرت بر ما تاخت. عمق را ندیدیم، و زندگی تهی شد. گذشت و گذشت تا آنهمه غوغا در ما نشست. آنگاه دریافتم که درد و حیرت، راه رسیدن به عمقاند. گویی زندگی حقیقی زادهٔ همین آشوب است؛ که هیچ آغاز پرباری، بیدریغ از درد و حیرت، قد نمیکشد. چون به عمق رسی، آنجا که درد و حیرت در هم میآمیزند،"بودن" آغاز میشود.
«و همیشه زیبایی در درد و حیرت بود»
هدایت شده از Ultraviolence
«پس سلام بر بانوانی که قامتشان را هیچ نامحرمی ندیده بود، اما نامردان تاریخ آنان را کشانکشان تا مجلس شراب بردند. سلام بر حیاهای مجسم خاندان وحی که از پشت پردههای عصمت بیرون کشیده شدند و در میان نگاههای بیحیا به اسارت رفتند. سلام بر دختران فاطمه که آفتاب هم از شرم به قامتشان نمینگریست و فرشتگان برای دیدن رویشان از خداوند اذن میگرفتند، اما آنان را در کوچههای شام به تماشا گذاشتند. سلام بر مخدراتی که حریم نگاهشان حرم بود، ولی با ریسمان ظلم به بزم مستان برده شدند. و سلام بر غيرت خداوند، که سر بریدهاش از روی نیزه برای تکتک آنان گریست.»