excuse me?
۱۳ نفر تو صف دارم که باید از وایب اکانتشون داستان بنویسم- از دیلی قبلی که حذف کردم تاحالا همینجوری
میدونی، بعضی وقتا هم مثلا اون گلی که تو پروف طرف میبینم بجای اینکه منو ببره و تو وادیای همون گله، میرم تو یه وایب کاملا متفاوت که اصلا هییییچ ربطی به گل نداره.
خب اون اکانته باعث شده من چنین وایبی بگیرم و دستم همچین چیزی بنویسه؛ حالا چه اهمیتی داره پروفایلش واقعا چیه؟- این چیزیه که من فکر میکنم.
ولی وقتی خودمو میذارم جای مخاطب، میبینم که خب، طرف حتما با خودش میگه ودف پروفایل گل اخه چه ربطی به جنگ جهانی دارن؟
البته شاید فقط باید بنویسم، بهرحال از اولشم قرار بود وایبی که شخصا از اکانتش میگیرمو فیالبداهه بنویسم؛
یا شایدم باید یه جوری به عنصر اصلی پروفایل اشاره بشه؟
ساعت ۲ شد
خدایاشکرتتتت
قرار بود زود بخوابم
و واقعا ۱۰ تقریبا خوابم برده بود که انفجار رخ داد.
البته منظورم پدرمه؛ یه جور انفجار عصبی/ خانوادگی.
و خداروشکر والحمداللهههههههه خوابم پرید و هنوزم با گذشت ۴ ساعت در حالت پریدگی خواب به سر میبرم.
البته پاشدم کارامو کردم که خیر سرم خسته شم خوابم بگیره
عین گرازم هی خمیازه میکشم، از خستگی فرتوت شدم ولی انگار داره میگه- "که چی؟ به من چه که خونتون حالت عادی نداره. خواستی همون موقع میخوابیدی من بهم برخورد اه خدافس."
هدایت شده از Archive
بوی دوده و عرق، خون و باروت، بینیاش را پر کرده بود. با تردید قدم برمیداشت و سعی میکرد وقتی زیرچشمی صورتهای سوخته و زخمی را از نظر میگذراند، بیادب نباشد؛ اما ابروانش از انزجار و وحشت از آنچه میدید، در هم میرفت و ناخودآگاه لبانش را روی هم میفشرد. ضربانش هرلحظه تندتر از قبل میزد و مشتهای محکمش دستهِ گلهای سفید را تقریبا له کرده بودند- «پس اون کجاست؟ لعنت بهش، چرا هرچقدر جلوتر میرم بدتر میشه...»
- خانم؟
با شنیدن صدا در کنار گوشش تقریبا از جا میپرد؛ هرچند خداراشکر میکرد که حداقل جیغ نزده بود. به لبهای خشک پرستار که آهسته تکان میخوردند، خیره میشود «میتونم کمکتون کنم؟»
زن با حالتی مضطرب سر تکان میدهد و دسته گل را به سینهاش میفشارد «بله، لطفا! دنبال دنیل گریس میگردم...»
- اوه...
پرستار زمزمه میکند. پلکهایش باریک میشوند و سرتاپای زن جوان را بررسی میکند «حتما. فقط، گل ممنوعه.»
لبهایش با شنیدن این حرف آویزان میشوند. گل را به پرستار تحویل میدهد. زن سفیدپوش دستهگلها را میگیرد و روی میز چوبی شکسته، کنار باقی گلهای خشک و پژمرده میاندازد «از این طرف.» با قدمهایی سریع جلو میافتد. اما مردمکهای فندقی او تا چند ثانیه بعد، با افسوس به گلها قفل شده بودند تا بلاخره به دنبال صدای تقتق پاشنههای کفش میرود.
دیگر مجبور نبود خودش اجساد نیمهجانی که همهجای سالن و راهرو در حال ناله کردن بودند را شناسایی کند، باید این وظیفه را به پرستار میسپارد. اما باز هم مردمکهایش آرام و قرار نداشتند؛ مدام در حدقه چشمش میچرخیدند و نگاه میکردند و حالت تهوعش تشدید میشد...
ناگهان صدای قدمهای زن مقابلش متوقف میشود اون اینجاست.
اینبار هم دست خودش نبود وقتی چشمانش محکم بسته شدند و هوا در ریههایش ماند.
- همونی که همه دست و صورتش بانداژ شده.
گونهاش را از داخل میگزد. دوست نداشت پلک باز کند. کاش به صورتهای قبلی هم نگاه نکرده بود.
@he_wrote - #To : Deku_89
excuse me?
بوی دوده و عرق، خون و باروت، بینیاش را پر کرده بود. با تردید قدم برمیداشت و سعی میکرد وقتی زیرچشم
همیشه با زمان افعال درگیرم.
نه درواقع بقیه با زمان افعال من درگیرن-
ببین درست و اصولیش اینکه وقتی مینویسی یک "زمان" رو برای نوشتن انتخاب کنی. یا حال یا گذشته.
ولی من اصلا نمیتونم با این اصل کنار بیام؛ همش با توجه به موقعیت پیش اومده افعال رو دستکاری میکنم برای همین ممکنه از دید برخی مخاطبین که متن رو میخونن رو مخ بنظر برسه و قطعا وقتی یه حرفهای میخونه هم متوجه این نکته بشه و سطح کار بیاد پایین...
ولی خب حقیقتا این سبکمه. اینطوری نیست که هرگز این سبک رو نداشته باشیم و یک جور تکنیک سینمایی هست؛ "حال تاریخی" بهش میگن که البته این تکنیکه بازم ترتمیزتره یعنی من حتی این تکنیکو هم خوب پیاده نمیکنم😔
از طرفی برام فاقد اهمیته چون خیلی با این سبک نوشتن حال میکنم از طرفی هم مایه شرمساریه که نمیتونم این نکته رو رعایت کنم.
excuse me?
بوی دوده و عرق، خون و باروت، بینیاش را پر کرده بود. با تردید قدم برمیداشت و سعی میکرد وقتی زیرچشم
ولی اخه واقعا نمیشه همیشه تو گذشته موند!
بعضی جاها توصیفات نیاز به زمان حال هم داره؛ انگار که یه اکشن یه اتفاق غیرمنتظره و ناگهانی و کاملا آنی داره رخ میده؛ ینی دقیقا تو تصوراتمم همینه برای همین اینجوری مینویسمش.
ولی خب آه.