eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.4هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
⚜️حکایت ⚜️ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ایی بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب، همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همچنانکه بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد ‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن! ندایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می‌خواهی؟ - نجاتم بده ای خدای من! - آیا به من ایمان داری؟ - آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام. - پس آن طناب دور کمرت را پاره کن! کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید، از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟ کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
چرا موهام وز می‌شه ┊•وسایل حرارتی زیاد استفاده می‌کنی ┊•شست و شوی بیش از حد و حمام با آب داغ ┊•تغییرات آب و هوا، گرما، سرما، آب و هوا، باد، رطوبت ┊•شوینده‌های نامناسب مو ┊•محصولات موی خشن ┊•خشک کردن با حوله‌ی خشن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه دختر باکلاس چجور دختریه ؟ ┊•زود قضاوت نمیکنه ┊•شنونده ی خوبیه و وسط حرف کسی نمیپره ┊•شکست رو تجربه میبینه و روش های دیگه رو برای رسیدن به هدف پیش میگیره ┊•فقط در حال رویابافی و خیال پردازی نیست و برای اهدافش قدم برمیداره ┊•همیشه در حال راضی نگه داشتن دیگران نیست ┊•میدونه چقدر ارزشمنده و با آدم های سمی کاری نداره ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
⚜️حکایت ⚜️ انوشيروان دادگر هنگامی که انوشیروان خواست ایوان کاخ مدائن را بسازد دستور داد زمینهای اطراف آن را خریداری کنند, زمینهای اطراف از صاحبانش خریداری شد مگر پیرزنی که امتناع ورزید و گفت : من همسایگی شاهنشاه انوشیروان را به تمام عالم نمیفروشم. انوشیروان سخن او را پسندید و گفت : خانه ی پیرزن در جای خودش باقی باشد و آنگاه ساختمان او را محکم و با دوام کرد ایوان را محیط بر آن ساخت. اهل آن نواحی آنجا را خانه ی پیرزن نامیدند . گویند هر روز دود از آشپزخانه پیرزن بر دیوارهای کنده کاری شده زیبای عمارت مینشست و هر صبح و عصر گاوش از روی فرشهای ایوان گذر میکرد و غلامان شکایت به شاهنشاه بردند اما وی گفت هر چه خراب شد دوباره از نو تعمیر کنید . گویند قیصر روم سفیری به ایران فرستاد و وقتی سفیر به مدائن آمد از عظمت و زیبائی آن بنا در شگفت شد . در گوشه ایوان یک نقص و کجی توجه او را جلب کرد پرسید : آن قسمت چرا درست نشده است ؟ گفتند این محل خانه ی پیرزنی است که مایل به فروش نشد و پادشاه هم او را مجبور نکرد . سفیر گفت : این چنین کجی و نقص که از عدل و دادگری بهم رسد بهتر از آراستگی و درستی است که از روی ظلم و جور پیدا شود... تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
♥️رها♥️ — برو پایین بابا ، برا من شده مُعمم با حرص پیاده شد و در ماشینو محکم به هم کوبید منم با اخم پیاده شدم و بهش توپیدم مگه مال کافـ.ـره داری اینطوری میبندیش؟؟ اگه کافر نبودی سوگل الان اینجا نبود حرف زدن با این بچه که اشکش دَم مَشکِشه بی فایدس ، راه افتادم سمت بیمارستان و اونم پشت سرم اومد. پشت در اتاق سوگل که رسیدیم قبل از اینکه وارد بشیم دوباره صلاح دیدم بهش متذکر شم — رها ... با داوود .... زد وسط کلامم و با صدای خفه ای بهم حـ.ـمله کرد — اَه ، بسه دیگه امیرعلی، فکر کردی فقط خودت نـ.ـاموس پرستی و بقیه مردا بینامـ.ـوسن؟؟؟ تمومش کن دیگه داری حالمو به هم میزنی رسما دهنمو گِل گرفت و با همون حرص دستگیره رو پایین کشید و وارد اتاق شد چشمم که به داوود خورد با خـ.ـشم بهش نگاه کردم ولی اون که خستگی از سر و صورتش میبارید فقط به رها یه سلام خشک و خالی داد و بعدشم رفت سمت پنجره و بیرونو نگاه کرد. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
550.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این دسته گل قشنگــ تقدیم به تـڪ تـڪ شما عزیزانم ڪــه با بودنتــون تنها نیستیم ومایه افتخار است لحظه هاتون گل افشان دلتون شاد تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ.   •@experiencee•   ִ. 
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احساس خوشبختی دارین؟🥴😂🤣 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ.   •@experiencee•   ִ. 
دقت کردید انسان‌های صادق، به صداقت حرف هیچ‌کس شک نمی‌کنند و حرف همه را باور دارند. انسانهای دروغگو تقریبا حرف هیچ‌کس را باور ندارند و معتقدند که همه دروغ می‌گویند. انسانهای امیدوار همواره در حال امیدوار کردن دیگرانند. انسانهای ناامید همیشه آیه یاس می‌خوانند. انسانهای بزرگوار بیشترین کلامشان، تشکر از دیگران است. انسانهای تنگ نظر هر کاری برای هرکس انجام دهند چندین برابر می‌بینندش. انسانهای متواضع تقریبا در مقابل خواسته همه دوستان می‌گویند: چشم سعی می‌کنم. انسانهای پرتوقع انتظار دارند همه در مقابل حرف‌هایشان بگویند چشم. انسانهای دانا در جواب بیشتر سوالات می‌گویند: نمی‌دانم انسانهای نادان تقریبا در مورد هر چیزی می‌گویند: من می‌دانم شما دنیا را آنگونه می‌بینید که خود هستی تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ.   •@experiencee•   ִ. 
بهترین عطرهای زنونه با ماندگاری بالا ┊•مای وی اینتنس ┊•دیور پویزن گرل ادوپرفیوم ┊•باکارات رژ ┊•بلک ارکید ┊•جنتل فیودلیتی تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ.   •@experiencee•   ִ. 
گنجشکی به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسی‌ام بود طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا در جواب گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی، باد و باران را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام برخواستی! مردی به قصرها و خانه‌های زيبا مینگريست. به دوستش گفت: وقتی اين همه اموال رو تقسيم میکردند ما كجا بوديم؟ دوست او دستش را گرفت و به بيمارستان برد و گفت: وقتی اين بيماری‌ها رو تقسيم میکردند، ما كجا بوديم؟ خدايا حُکم و حِکمت در دست توست! واسه داده ها و نداده هات شُكر تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ.   •@experiencee•   ִ. 
مـردی نـزد عالمی از پــدرش شڪایت ڪرد. گفت: پدرم مرا بسیار آزار میدهد. پیــر شده است و از من میخواهد یڪ روز در مزرعه گندم بڪارم روز دیگر میگوید پنبه بڪار و خودش هم نمیداند دنبال چیست؟ مرا با این بهانه‌گیری‌هایش خسته ڪرده است... بگو چه ڪنم؟ عالم گفت: با او بساز. گفت: نمی‌توانم.! عالم پـرسید: آیا فرزنـد ڪوچڪی در خانه داری؟ گفت: بلی. گفت: اگر روزی این فرزند دیوار خانه را خراب ڪند آیا او را می‌زنی؟ گفت: نه، چون اقتضای سن اوست. آیا او را نصیحت میڪنی؟ گفت: نه چون مغزش نمی‌رود و ... گفت؛ میدانـــی چرا با فــرزندت چنین برخورد میڪنی؟! گفت: نه. گفت: چون تو دوران ڪودکی را طی ڪرده‌ای و میدانی ڪودڪی چیست، اما چون به سن پیری نرسیده‌ای و تجربه‌اش نڪرده‌ای، هرگز نمیتوانی اقتضای یڪ پیر را بفهمی!! "در پـیـری انـســان زود رنــج میشــود، گوشه‌گیر میشود، عصبی میشود، احساس ناتوانی میڪند و ... "پس ای فرزند برو و با پدرت مدارا ڪن اقتضای سن پیری جز این نیست." تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ.   •@experiencee•   ִ. 
📕 پسری‌ تصميم به ازدواج‌ گرفت ، ليستی از اسامی دوستانش كه بيش از 30 نفر بودند را به پدرش داد و از او خواست كه با دوستانش تماس بگيرد‌ و آنها را برای روز عروسی دعوت كند ، پدر هم قبول ميكند روز عروسی ، پسر با تعجب می‌بیند كه فقط شش نفر از دوستانش آنجا هستند ،بشدّت ناراحت شد و به پدرش گفت من‌ از شما خواستم تمام‌ِ‌ دوستانم رادعوت كنيد اما اينها كه فقط شش نفر هستند پدر به پسر گفت ، من با تک تک دوستانت تماس گرفتم و به آنان گفتم مشكلی برای تو پيش آمده و به كمک آنها احتياج داری و از آنها خواستم كه امروز اينجا باشند بنابر اين پسرم نگران نباش ، دوستان واقعی تو امروز همه اينجا هستند! دوست نَبوَد ، آن که در نعمت زند لاف یاری و ، برادر خواندگی دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی  ִ. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ.   •@experiencee•   ִ.