eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.3هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
شازده کوچولو پرسید آدمها کجان؟ گل گفت :باد به اینطرف و آن طرفشان می برد، نه که ریشه ندارند این بی ریشگی حسابی باعث درد سرشان شده است. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
از متخصص ارتوپد سوال شد چطوری خدا رو شناختی؟ گفت:کنار دریا،مرغابی را دیدم که پایش شکسته بود اومد پایش را داخل گل های رس مالید بعد به پشت خوابید... پایش را سمت نور خورشید گرفت تا خشک شد اینطوری پای خود را گچ گرفت فهمیدم خدایی هست که به او آموزش داده... به خودت نگاه کنی خداشناس می شوی مغرور نشوید... وقتی پرنده ای زنده است مورچه را میخورد، وقتی میمیرد مورچه او را میخورد. شرایط به مرور زمان تغییر میکند. هیچوقت کسی را تحقیر نکنید. شاید امروز قدرتمند باشید اما زمان ازشما قدرمندتر است. یک درخت، هزاران چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت میتواند هزاران درخت را بسوزاند! پس خوب باشیم و خوبی کنیم. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✏️شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد . در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .آن شخص وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارهانیست!!!بیایید و این مرد را پس بگیریدوقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند شريف ترين دلها دلي است كه انديشه ي آزار كسان درآن نباشد ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
شهریار کوچولو گفت: – سلام. سوزن‌بان گفت: – سلام. شهریار کوچولو گفت: – تو چه کار می‌کنی این‌جا؟ سوزن‌بان گفت: – مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت. – عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟ سوزن‌بان گفت: – از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند! سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت . شهریار کوچولو پرسید: – برگشتند که؟ سوزن‌بان گفت: – این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند. – جایی را که بودند خوش نداشتند؟ سوزن‌بان گفت: – آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
زن باسیاست یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند. وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و… زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
کتاب «مرگ پایان هشیاری نیست» رو مطالعه کردم. جالب بود. تجربه ای که خارجی ها بعد از مرگ داشتن تا تجربه ای که ایرانی ها در کتاب‌های گوناگون مثل سیاحت غرب اومده خیلی فرق داره. با خوندن این کتاب نمیدونم کدومشون رو باور کنم!!!! پاسخ: این سوال یا شبهه را برخی دوستان دیگر هم مطرح کردند. نکته اول: دقت شود ماجراها و داستان هایی که در کتاب «سیاحت غرب» آورده شده است، در نتیجه ی تجربه نزدیک به مرگ نبوده است. این کتاب ماجرای پس از مرگ و عالم برزخ را به صورت داستانی روایت می‌کند. آقا نجفی قوچانی، نویسنده ی کتاب، آن را به عنوان گزارش‌های برزخی خود معرفی کرده و آن را از زبان اول شخص روایت کرده است. برخی افراد چون شهید مرتضی مطهری و آقای عبدالله فاطمی نیا آن را سیر روحی قوچانی نیز می‌دانند. نکته دوم: ظاهرا این مکاشفات، حاصل رویا یا شهوداتی بوده که برای آن فرد خاص رخ داده است. برخلاف تجربیات نزدیک به مرگ که همراه با فراوانی بالا و تعدد گزارش ها می باشد و امکان مطالعه و بررسی روی آن ها وجود دارد، این گونه رویاها یا مکاشفات بسیار نادر و کم بسامد هستند. نکته سوم: رویا ها و مکاشفاتی وجود دارند که محتوایی کاملا متفاوت با اظهارات و مشاهدات راوی سیاحت غرب دارند. پس بهتر است همه این رویا ها و مشاهدات با هم دیده شوند. نکته چهارم: همه تجربیات نزدیک به مرگ، خوشایند و آرامش بخش نیستند. بخش قابل توجهی از تجربیات نزدیک به مرگ، حاوی تنهایی ترسناک، غم، حسرت، قضاوت شدن، رویارویی با موجودات وحشتناک و فضاهای تاریک و آزاردهنده می باشند. لذا همان طور که گفته شد شایسته است همه این تجربیات با هم بررسی شده و مورد تحقیق قرار گیرند. نکته پنجم: تجربیات انسان ها دوشادوش یافته های علمی نشان می دهند که با ارعاب و تهدید و فشار و ترس، نمی شود از یک فرد، انسانی معنوی و اخلاقی ساخت. برای خدایی شدن و خدایی زیستن نیاز به محبت و عشق داریم. بنیان هستی بر عشق بنا نهاده شده است. هر چه قدر از این منبع محبت دورتر شویم خود را به تاریکی های بی سرانجام جهنم نزدیک تر می کنیم. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
مهربان از خردسالی یه روز با همسرم رفته بودیم خرید. محمد رضا کوچیک بود و سپردمش به همسایه. وقتی برگشتم دیدم سرش خونی شده و داره گریه می‌کنه. ظاهراً با دوچرخه خورده بود زمین. تا من رو دید، گریه‌اش رو قطع کرد. می‌خواست ناراحت نشم. گفتم: محمدرضا! چی شده مادر؟!!! با همون شیرین زبونیِ بچگی‌ گفت: هیچی نشده مامان. ناراحت نشیا! درد ندارم... از همون کودکی مراقب بود کاری نکنه که من غصه بخورم. سرش رو شستم و زخمش رو بستم. اما به جای آه و ناله مدام تکرار می‌کرد: مامان! درد ندارم... گریه نکنیا... غصه نخوریا... من خوبم ... هیچیم نیست... نگرانم نشیا... ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
مهربان از خردسالی یه روز با همسرم رفته بودیم خرید. محمد رضا کوچیک بود و سپردمش به همسایه. وقتی برگشتم دیدم سرش خونی شده و داره گریه می‌کنه. ظاهراً با دوچرخه خورده بود زمین. تا من رو دید، گریه‌اش رو قطع کرد. می‌خواست ناراحت نشم. گفتم: محمدرضا! چی شده مادر؟!!! با همون شیرین زبونیِ بچگی‌ گفت: هیچی نشده مامان. ناراحت نشیا! درد ندارم... از همون کودکی مراقب بود کاری نکنه که من غصه بخورم. سرش رو شستم و زخمش رو بستم. اما به جای آه و ناله مدام تکرار می‌کرد: مامان! درد ندارم... گریه نکنیا... غصه نخوریا... من خوبم ... هیچیم نیست... نگرانم نشیا... ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یک لنگه کفش روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت‌زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می‌تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
آیت الله حائری شیرازی (رضوان الله تعالی علیه) ماهی و نهنگ پدر وقتی خوش‌اخلاق و با تحمل و با حوصله باشد، بچه باشخصیت می‌شود. حوصلۀ پدر، حوضی است که بچه در آن رشد می‌کند. بچه، مثل «ماهی» است و «حوصلۀ پدر» مثل حوض. آن پدری که حوصله‌اش زیاد است، مثل دریاچه است و بچه تا حدّ ماهی‌های دریاچه رشد می‌کند و بزرگ می‌شود. پدری که از این هم باحوصله‌تر است، مثل یک دریاست، بچه مثل ماهی در دریا، به اندازۀ نهنگ قدرت و جرأت پیدا می‌کند. شما ببینید حسین بن علی (علیه‌السلام) فرزند دریاست، در دریای حوصله پدرش و جدّش رشد کرده است، از این جهت است که یک شخصیت زنده و بزرگ است. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی اسب پیرمردی فرار کرد: مردم گفتند: چقدر بدشانسی! پیرمرد گفت: فقط خدا میدونه خوب شد یا بد ...! فردا اسب پیرمرد با چند اسب وحشی برگشت : مردم گفتند: چقدر خوش شانسی ! پیرمرد گفت: فقط خدا میدونه خوب شد یا بد ...! پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست : مردم گفتند: چقدر بدشانسی ! پیرمرد گفت: فقط خدا میدونه خوب شد یا بد ...! فرداش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند بجز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود. مردم گفتند: چقدر خوش شانسی ! پیرمرد گفت: فقط خدا میدونه خوب شد یا بد ...! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
.. ما تا نقش انسان در هستی را درک نکرده‌باشیم، نقش معلم در کلاس را نخواهیم‌فهمید. ممکن است معلم در کلاس سخنان خیلی خوب و جالبی به زبان آورد اما تنها کلام خوب و سخنان خوب مهم نیست. پیش از حرف‌ها این حرکات و رفتار ماست که در دیگران تأثیر می‌گذارد. معلم باید بیش از هر‌کس صداقت داشته‌باشد و صدق چیزی نیست جز هماهنگی میان حرف، عمل و نیت. معلم باید ابتدا هدفش را بشناسد، بداند دانش‌آموزانش را تا کجا می‌خواهد برساند و راه رسیدن به این هدف کدام است. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.