eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.3هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
‏شخصی جهنم را اینطور برایم تعریف کرد: در آخرین روز زندگیت روی زمین آن شخصی که از خود ساختی، شخصی را که میتوانستی باشی ملاقات خواهد کرد! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
📚حکايت انشاءاله گفتن يه مردى بود خياط. پادشاه فرتساد عقب او. طاقه شالى به او داد براش تنپوش بدوزه. اين سه روز زحمت کشيد. بعد از سه روز و سه شب، شب اومد خونه به زن خود گفت: ضعيفه شام چه داري؟ زنيکه گفت: انشاءاله عدس‌پلو. گفت: شام پخته ديگه انشاءاله نداره، مگه مى‌خواى مسافرت کني؟ زنيکه گفت: انشاءاله بگين به سلامتى مى‌خوريم. گفت: خوب پاشو حالا بکش بيار بخوريم، انشاءاله من نگفتم ببينم جطور مى‌شه؟ همچى که نشستند سر سفره يارو خياطه دستشو برد لقمه رو ورداشت بذاره دهن خود در زدند. مرتيکه گفت: کيه؟ گفت: واکن! تا در و واکرد مأمور پادشاه بود مچشو گرفت، گفت: کيه؟ گفت: واکن! تا در و وا کرد مأمور پادشاه بود مچشو گرفت، گفت: پدرسوخته تنپوشو دوختى سوزن توش گذاشتى بره تن پادشاه؟ خياطو برد پهلوى سلطان. سلطان گفت: حبسش کنين! چهل روز در زندان ماند. بعد از چهل روز، ديگر وزراء واسطه در آمدند: کاسب نفهميده، مرخصش کنيد؛ مرخصش کردند. شب اومد خونه. وقتى اومد در خونه در زد، زن او گفت: کيه؟ گفت: منم انشاءاله، شاه مرخصم کرده انشاءاله در را واکن بيام تو انشاءاله. آن‌وقت زنيکه گفت: ديدى مرتيکه؟ اگر آن‌وقت به انشاءاله گفته بودى اين‌قدر انشاءاله، انشاءاله نمى‌گفتي، اين‌قدر صدمه نمى‌کشيدي. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
💫 🦋 دو رفیق 🍃 دو رفیق در جنگل متوجه شدند که یک شیر به طرفشان می آید. یکی از آنها بلافاصله مشغول محکم کردن بند کفشهایش شد. دیگری از او پرسید: چه کار میکنی؟ تا بحال هیچ انسانی نتوانسته است، از شیر تند تر بدود... رفیق اولی پاسخ داد: برای اینکه جانم در امان باشد تنها کافی است که از تو تندتر بدوم... دوست مشمار آنکه در نعمت زند‌، لاف یاری و برادر خواندگی 🍃دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی...🍃 💫 🦋 دو رفیق 🍃 دو رفیق در جنگل متوجه شدند که یک شیر به طرفشان می آید. یکی از آنها بلافاصله مشغول محکم کردن بند کفشهایش شد. دیگری از او پرسید: چه کار میکنی؟ تا بحال هیچ انسانی نتوانسته است، از شیر تند تر بدود... رفیق اولی پاسخ داد: برای اینکه جانم در امان باشد تنها کافی است که از تو تندتر بدوم... دوست مشمار آنکه در نعمت زند‌، لاف یاری و برادر خواندگی 🍃دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی...🍃 ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
🔴عمل عجیب و غیرمنتظره حضرت مسیح(ع) برای آموزش تواضع به علما شهید مطهری: حضرت عیسی علیه السلام به حواریین گفت: «من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول می‌دهید آن را برآورید بگویم». حواریین گفتند: «هرچه امر کنی اطاعت می‌کنیم». عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست. حواریین در خود احساس ناراحتی می‌کردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست. همین‌که کار به انجام رسید، حواریین گفتند: «تو معلم ما هستی، شایسته این بود که ما پای تو را می‌شستیم نه تو پای ما را». ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
دکتر عزیزی: اعتکاف نوجوانی که در مسجد فقط بازی کرده هم اثر دارد دکتر عزیزی به این سوال که آیا اعتکاف نوجوانان با کیفیتی که الان در مساجد برگزار می شود و طبیعتا بخش زیادی از آن خصوصا برای پسران به سن تکلیف نرسیده، بازی و شوخی و سرگرمیست چگونه می تواند منشا اثر باشد پاسخ می دهد. « امسال انگار تبلیغات اعتکاف نوجوانان، بیشتر شبیه یک اردوی سه روزه‌ مهیج بود!» این جمله را دوستی که خودش کارشناس فرهنگی در یکی از دانشگاه هاست در گروه دوستانه‌مان می‌نویسد و شروعی می‌شود برای ابراز نظر های دیگر در مورد اعتکاف نوجوانان، اعتکافی که امسال استقبال دانش آموزان از آن ،مشخصا یک جهش معنادار داشت. دکتر عزیزی بر مبنای گرم و سرد بودن مزاج مکان ها، اعتکاف نوجوانی که در مسجد فقط به بازی و سرگرمی مشغول بوده را هم منشاء اثر می داند. پاسخ دکتر عزیزی در این مورد و نیز توضیحات تکمیلی ابن علیان. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
🌸دوست من تمرین کن جوری زندگی کنی؛ که وجودت، بِشِـــود منبع آرامشِ دیگران! از خدا محـبت، جذب کن و برای بندگانش خرج کن معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
🔆اویس قرنی اويس قرنى از مجذوبان مطلق بود كه بعضى از شبها را به ركوع صبح مى كرد، و بعضى از شبها مى فرمود: امشب شب سجده است و به سجده شب را به صبح مى آورد. گفتند: اين چه زحمتى است كه بر خود تحميل مى كنى ؟ مى فرمود: كاش از ازل تا ابد يك شب بود و به يك سجده آن را پايان مى دادم . ربيع بن خثيم (معروف به خواجه ربيع مدفون در مشهد) گويد: در كوفه بودم و تمام همت من آن بود كه اويس قرن را ببينم . تا وقتى در كنار آب فرات ديدم به نماز مشغول است ، گفتم : باشم تا نمازش خاتمه پذيرد. همينكه نماز ظهر را خواند دست به دعا برداشت تا وقت نماز مغرب و عشاء، آن دو را به همان شيوه انجام داد، سپس مشغول نمازهاى مستحبى شد. گاهى در ركوع و گاهى در سجده بود تا شب را به پايان رساند. پس از نماز صبح مشغول دعا گرديد تا آفتاب دميد، و ساعتى به استراحت پرداخت و بعد از خواب ، تجديد وضو نمود و خواست مشغول عبادت شود پيش رفتم و گفتم : چه بسيار رنج به خود مى دهى ؟ فرمود: در طلب آسايش اين زحمت را مى كشم ...! گفتم : نديدم چيزى بخورى ، مخارج خود را از كجا به دست مى آورى ؟ فرمود: خدا روزى بندگان را ضامن است ديگر از اين گونه صحبت نكن ، اين بگفت و برفت . معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیرزن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن، سپس راهش را ادامه داد و رفت، پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است، جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود، پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آن را نخواهی یافت! "زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد" زندگی حکایت قدیمی کوهستان است! صدا می کنی و می شنوی، پس به نیکی صدا کن تا به نیکی به تو پاسخ دهد ...👌🏻 . 📝از انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم°';🕯;'`° ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه می‌رفت.  یک روز گرگ به گوسفندان حمله می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد! چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی دنبال گرگ می‌دود. از کوه بالا می‌رود تا در کوه گم می‌شود. دیگر مادر چوپان را کسی نمی‌بیند. دختر کوچک را چوپان‌های دیگری پیدا می‌کنند، دخترک بزرگ می‌شود،  در کوه و دشت به دنبال مادر می‌گردد، تا اثری از او پیدا کند. روی زمین گل‌های ریز و زردی را می‌بیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را می‌چیند و بو می‌کند. گلها بوی مادرش را می‌دهند، دلش را به بوی مادر خوش می‌کند... آنها را می‌چیند و خشک می‌کند و به بازار می‌برد و به عطارها می‌فروشد. عطارها آنها را به بیماران می‌دهند، بیماران می‌خورند و خوب می‌شوند. روزی عطاری از او می‌پرسد: "دختر جان اسم این گل‌ها چیست؟" دختر بدون اینکه فکر کند می‌گوید:         "گل بو مادران" ❤️😭 ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🌺🍃 🌿 🌺 دایی محمود آدم جالبی بود. هفتاد و چند سال پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی ... یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، می‌شنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. می‌پره جلو و می‌گه قربان من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد می‌گه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند. دایی محمود آستیناشو بالا می‌زنه و شروع می‌کنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین می‌شه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حجره بخره. ولی حجره نمی‌خره. به جاش پول هاشو بر می‌داره می‌ره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حریر می‌خره و می‌آره این جا. یک انباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو می‌ریزه اون تو. بعدش می‌ره اداره بیمه که تازه توی کشور تأسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه‌های دایی محمود آتیش می‌گیره و همه چیز اون می‌سوزه. کارشناس‌های بیمه می‌آن آتیش سوزی رو تایید می‌کنند و خسارت کامل می‌پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه. همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت. به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی... اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی. ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند...!!! معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.