eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.3هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸دوست من تمرین کن جوری زندگی کنی؛ که وجودت، بِشِـــود منبع آرامشِ دیگران! از خدا محـبت، جذب کن و برای بندگانش خرج کن معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
🔆اویس قرنی اويس قرنى از مجذوبان مطلق بود كه بعضى از شبها را به ركوع صبح مى كرد، و بعضى از شبها مى فرمود: امشب شب سجده است و به سجده شب را به صبح مى آورد. گفتند: اين چه زحمتى است كه بر خود تحميل مى كنى ؟ مى فرمود: كاش از ازل تا ابد يك شب بود و به يك سجده آن را پايان مى دادم . ربيع بن خثيم (معروف به خواجه ربيع مدفون در مشهد) گويد: در كوفه بودم و تمام همت من آن بود كه اويس قرن را ببينم . تا وقتى در كنار آب فرات ديدم به نماز مشغول است ، گفتم : باشم تا نمازش خاتمه پذيرد. همينكه نماز ظهر را خواند دست به دعا برداشت تا وقت نماز مغرب و عشاء، آن دو را به همان شيوه انجام داد، سپس مشغول نمازهاى مستحبى شد. گاهى در ركوع و گاهى در سجده بود تا شب را به پايان رساند. پس از نماز صبح مشغول دعا گرديد تا آفتاب دميد، و ساعتى به استراحت پرداخت و بعد از خواب ، تجديد وضو نمود و خواست مشغول عبادت شود پيش رفتم و گفتم : چه بسيار رنج به خود مى دهى ؟ فرمود: در طلب آسايش اين زحمت را مى كشم ...! گفتم : نديدم چيزى بخورى ، مخارج خود را از كجا به دست مى آورى ؟ فرمود: خدا روزى بندگان را ضامن است ديگر از اين گونه صحبت نكن ، اين بگفت و برفت . معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیرزن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن، سپس راهش را ادامه داد و رفت، پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است، جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود، پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آن را نخواهی یافت! "زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد" زندگی حکایت قدیمی کوهستان است! صدا می کنی و می شنوی، پس به نیکی صدا کن تا به نیکی به تو پاسخ دهد ...👌🏻 . 📝از انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم°';🕯;'`° ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه می‌رفت.  یک روز گرگ به گوسفندان حمله می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد! چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی دنبال گرگ می‌دود. از کوه بالا می‌رود تا در کوه گم می‌شود. دیگر مادر چوپان را کسی نمی‌بیند. دختر کوچک را چوپان‌های دیگری پیدا می‌کنند، دخترک بزرگ می‌شود،  در کوه و دشت به دنبال مادر می‌گردد، تا اثری از او پیدا کند. روی زمین گل‌های ریز و زردی را می‌بیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را می‌چیند و بو می‌کند. گلها بوی مادرش را می‌دهند، دلش را به بوی مادر خوش می‌کند... آنها را می‌چیند و خشک می‌کند و به بازار می‌برد و به عطارها می‌فروشد. عطارها آنها را به بیماران می‌دهند، بیماران می‌خورند و خوب می‌شوند. روزی عطاری از او می‌پرسد: "دختر جان اسم این گل‌ها چیست؟" دختر بدون اینکه فکر کند می‌گوید:         "گل بو مادران" ❤️😭 ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🌺🍃 🌿 🌺 دایی محمود آدم جالبی بود. هفتاد و چند سال پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی ... یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، می‌شنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. می‌پره جلو و می‌گه قربان من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد می‌گه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند. دایی محمود آستیناشو بالا می‌زنه و شروع می‌کنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین می‌شه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حجره بخره. ولی حجره نمی‌خره. به جاش پول هاشو بر می‌داره می‌ره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حریر می‌خره و می‌آره این جا. یک انباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو می‌ریزه اون تو. بعدش می‌ره اداره بیمه که تازه توی کشور تأسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه‌های دایی محمود آتیش می‌گیره و همه چیز اون می‌سوزه. کارشناس‌های بیمه می‌آن آتیش سوزی رو تایید می‌کنند و خسارت کامل می‌پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه. همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت. به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی... اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی. ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند...!!! معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
معلمی که در اعتکاف و زمین بازی درس می دهد چندین قرار فوتبال با دانش آموزان در زمین بازی پارک در روز پنج شنبه و جمعه، قرار آب بازی در روز جمعه، بازی های کلاسی مثل گل یا پوچ بعداز اتمام درس در بعضی ساعات کلاس، و همراهی دانش آموزانش در مراسم سه روزه اعتکاف! قوانین کلاسی این آقای معلم شنیدنیست. در متن پویش حمایت از معلمان تراز، اشاره ای شده به یک معلم تراز و رابطه رفاقت گونه با دانش آموزانش.علیرضا شاکری همان معلم تراز مورد اشاره در این پویش است.آنچه که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی خبرگزاری فارس با ثبت کننده پویش( شهرام کلهر)، برخی اولیا و نیز دانش آموزان آقای شاکری است. هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
هر_شب_یک_داستان_کوتاه روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟ خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
هر_شب_یک_داستان_کوتاه معلم و دزدی دانش‌آموز در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه‌ سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و‌ گفت: سلام استاد آیا منو می‌شناسید؟ معلّم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم، فقط می‌دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم. داماد گفت: آخه مگه می‌شه منو فراموش کرده باشید؟! یادتان هست سال‌ها قبل، ساعت گران‌قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه‌ دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم. من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را می‌برید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید و تفتیش جیب بقیه‌ دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در آن مدرسه هیچ‌کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم. تربیت و حکمت معلّم، دانش‌آموز را بزرگ می‌کند! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
‌📚حکایت‌های پندآموز ( آفرینش زن ) پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم. پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی. پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، 👶🏻از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند .به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند. به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد، زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست. 📚 مجموعه شهر حکایات ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
نتیجه عبادت خشک خوارج كسانى بودند كه به علت افراط دچار انحرافات بسيارى شدند، سر دسته خوارج شخصى به نام (حرقوص بن زهير) بود. او در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز و روزه و عبادت چنان غرق و واله بود كه بعضى از مسلمانان شيفته او شدند. همين شخصى كه عابد خشك بود، (و بقول مشهور خر مقدس شده بود) در جريان جنگ حنين ، وقتيكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم غنائم جنگى را تقسيم مى كرد، با كمال پرروئى به پيامبر گفت : (اى محمد به عدالت رفتار كن ) و سه بار اين سخن را تكرار كرد. پيامبر بار سوم ناراحت شدند و فرمودند: اگر من به عدالت رفتار نكنم پس ‍ چه كسى به عدالت رفتار مى كند؟ بالاخره همين عابد خشك در جنگ نهروان به جنگ امام آمد و به هلاكت رسيد وقتى امام در ميان كشته شدگان جسد نحس او را ديد سجده شكر كردند و فرمود: شما بدترين افراد را كشته ايد. حرکت عجیب و درس‌آموز جوان جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درس‌آموزی انجام داد. داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانم‌ها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد! یکی از همان خانم‌های بی‌روسری با صدای گوش‌خراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. جوان با لبخند و البته سربه‌زیر، گفت: خانم محترم! تو روسری‌ات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا می‌کنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... ! من هم دلم می‌خواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش! بعد از سکوت چند ثانیه‌ای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... . ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
شهادت حجت الاسلام علی مزاری شهید حجت‌الاسلام علی مزاری در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۲۳ در منطقه مزار یشت بیرجند متولد شد و داماد دوم مرحوم آیت‌الله کفعمی بود. او در کنار زندگی سخت روستایی، تحصیل علوم دینی را در حوزه علمیه بیرجند آغاز کرد و سپس در مشهد نزد بزرگانی چون آیت‌الله مشکینی، آیت‌الله کفعمی خراسانی و شهید هاشمی‌نژاد ادامه داد. با نظارت آیت‌الله کفعمی، فعالیت‌های مذهبی و فرهنگی در زاهدان را سازماندهی کرد و در جذب روحانیون و حمایت از آن‌ها نقشی کلیدی داشت. پس از پیروزی انقلاب، با تمام توان به خدمت‌رسانی به محرومان پرداخت. حتی شب شهادت، صندوق عقب ماشینش پر از اقلام برای نیازمندان بود. او بارها برای تسویه وجوهات شرعی به نجف و کربلا سفر کرد و در یکی از این سفرها با امام خمینی دیدار نمود؛ دیداری که مسیر فکری و سیاسی او را دگرگون کرد. ارتباط نزدیک با رهبر معظم انقلاب در دوران تبعید ایشان به ایرانشهر و نیز همکاری با آیت‌الله طالقانی در زابل، او را به حلقه‌ای مؤثر در هماهنگی نیروهای انقلابی بدل کرد. شهید مزاری در پخش پیام‌های امام، سخنرانی‌ها و تظاهرات انقلابی حضوری فعال داشت و چندین بار توسط ساواک بازداشت شد. از اقدامات برجسته‌اش، مبارزه با فرقه ضاله بهائیت بود؛ او مردم را به تحریم کالاهایی چون نوشابه پپسی و گوشت‌های منجمد فرا می‌خواند تا از تقویت مالی این جریان جلوگیری شود. این عالم مجاهد در شامگاه ۱۸ خرداد ۱۳۶۹، هنگام خروج از منزل برای تهیه آب شیرین، هدف گلوله منافقین قرار گرفت و به شهادت رسید. مردم زاهدان در تشییعی باشکوه یاد او را گرامی داشتند. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
عدم صله رحم و مرگ شعيب عقر قوقى گويد: امام موسى بن جعفر فرمود: فردا مردى از اهل مغرب به نام يعقوب ترا ملاقات مى كند و از احوال من مى پرسد او را به خانه ام راهنمائى كن . من او را در طواف يافتم و حال احوال كردم ، ديدم مرا مى شناسد. گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : در خواب كسى مرا گفت : كه شعيب را ملاقات كن و آنچه خواهى از او بپرس . چون بيدار شدم نام ترا پرسيدم ترا به من نشان دادند. او را مردى عاقل يافتم و به در خواستش او را به خانه امام بردم و اجازه طلبيدم و امام اجازه دادند. چون نگاه امام به او افتاد فرمود: اى يعقوب ديروز اينجا (مكه ) وارد شدى ، ما بين تو و برادرت فلان جا انزاعى واقع شد و كار به جائى رسيد كه همديگر را دشنام داديد و اين طريقه ما و دين پدران ما نيست ، ما كسى را به اين كارها امر نمى كنيم ، از خداى يگانه و بى شريك بپرهيز. به اين زودى مرگ ما بين تو و برادرت جدائى خواهد افكند و اين بخاطر آن شد كه شما قطع رحم كرديد. او پرسيد: فدايت شوم ، مرگ من كى خواهد رسيد؟ فرمود: همانا اجل تو نيز نزديك بوده لكن چون تو در فلان منزل با عمه ات صله كردى و رحم خود را وصل كردى بيست سال به عمرت افزوده شد. شعيب گويد: بعد از يكسال يعقوب را در حج ديدم و احوال او را پرسيدم ، گفت : برادرم در آن سفر به وطن نرسيده وفات يافت و در بين راه به خاك سپرده شد. حرکت عجیب و درس‌آموز جوان جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درس‌آموزی انجام داد. داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانم‌ها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد! یکی از همان خانم‌های بی‌روسری با صدای گوش‌خراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. جوان با لبخند و البته سربه‌زیر، گفت: خانم محترم! تو روسری‌ات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا می‌کنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... ! من هم دلم می‌خواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش! بعد از سکوت چند ثانیه‌ای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... . ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.