هر_شب_یک_داستان_کوتاه
روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد.
خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست.
خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد.
خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد.
خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد؟
خیاط گفت: قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!!
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
هر_شب_یک_داستان_کوتاه
معلم و دزدی دانشآموز
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟
معلّم بازنشسته جواب داد:
خیر عزیزم، فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
داماد گفت:
آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟! یادتان هست سالها قبل، ساعت گرانقیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم.
من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید و تفتیش جیب بقیه دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در آن مدرسه هیچکس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
استاد گفت:
باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم.
تربیت و حکمت معلّم، دانشآموز را بزرگ میکند!
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📚حکایتهای پندآموز ( آفرینش زن )
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم. پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی. پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند،
👶🏻از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند .به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند. به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد، زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.
📚 مجموعه شهر حکایات
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#داستان_آموزنده
نتیجه عبادت خشک
خوارج كسانى بودند كه به علت افراط دچار انحرافات بسيارى شدند، سر دسته خوارج شخصى به نام (حرقوص بن زهير) بود. او در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز و روزه و عبادت چنان غرق و واله بود كه بعضى از مسلمانان شيفته او شدند.
همين شخصى كه عابد خشك بود، (و بقول مشهور خر مقدس شده بود) در جريان جنگ حنين ، وقتيكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم غنائم جنگى را تقسيم مى كرد، با كمال پرروئى به پيامبر گفت : (اى محمد به عدالت رفتار كن ) و سه بار اين سخن را تكرار كرد.
پيامبر بار سوم ناراحت شدند و فرمودند: اگر من به عدالت رفتار نكنم پس چه كسى به عدالت رفتار مى كند؟
بالاخره همين عابد خشك در جنگ نهروان به جنگ امام آمد و به هلاكت رسيد وقتى امام در ميان كشته شدگان جسد نحس او را ديد سجده شكر كردند و فرمود: شما بدترين افراد را كشته ايد.
حرکت عجیب و درسآموز جوان
جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
شهادت حجت الاسلام علی مزاری
شهید حجتالاسلام علی مزاری در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۲۳ در منطقه مزار یشت بیرجند متولد شد و داماد دوم مرحوم آیتالله کفعمی بود.
او در کنار زندگی سخت روستایی، تحصیل علوم دینی را در حوزه علمیه بیرجند آغاز کرد و سپس در مشهد نزد بزرگانی چون آیتالله مشکینی، آیتالله کفعمی خراسانی و شهید هاشمینژاد ادامه داد.
با نظارت آیتالله کفعمی، فعالیتهای مذهبی و فرهنگی در زاهدان را سازماندهی کرد و در جذب روحانیون و حمایت از آنها نقشی کلیدی داشت. پس از پیروزی انقلاب، با تمام توان به خدمترسانی به محرومان پرداخت. حتی شب شهادت، صندوق عقب ماشینش پر از اقلام برای نیازمندان بود.
او بارها برای تسویه وجوهات شرعی به نجف و کربلا سفر کرد و در یکی از این سفرها با امام خمینی دیدار نمود؛ دیداری که مسیر فکری و سیاسی او را دگرگون کرد.
ارتباط نزدیک با رهبر معظم انقلاب در دوران تبعید ایشان به ایرانشهر و نیز همکاری با آیتالله طالقانی در زابل، او را به حلقهای مؤثر در هماهنگی نیروهای انقلابی بدل کرد. شهید مزاری در پخش پیامهای امام، سخنرانیها و تظاهرات انقلابی حضوری فعال داشت و چندین بار توسط ساواک بازداشت شد.
از اقدامات برجستهاش، مبارزه با فرقه ضاله بهائیت بود؛ او مردم را به تحریم کالاهایی چون نوشابه پپسی و گوشتهای منجمد فرا میخواند تا از تقویت مالی این جریان جلوگیری شود.
این عالم مجاهد در شامگاه ۱۸ خرداد ۱۳۶۹، هنگام خروج از منزل برای تهیه آب شیرین، هدف گلوله منافقین قرار گرفت و به شهادت رسید. مردم زاهدان در تشییعی باشکوه یاد او را گرامی داشتند.
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
عدم صله رحم و مرگ
شعيب عقر قوقى گويد: امام موسى بن جعفر فرمود: فردا مردى از اهل مغرب به نام يعقوب ترا ملاقات مى كند و از احوال من مى پرسد او را به خانه ام راهنمائى كن .
من او را در طواف يافتم و حال احوال كردم ، ديدم مرا مى شناسد.
گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : در خواب كسى مرا گفت : كه شعيب را ملاقات كن و آنچه خواهى از او بپرس . چون بيدار شدم نام ترا پرسيدم ترا به من نشان دادند.
او را مردى عاقل يافتم و به در خواستش او را به خانه امام بردم و اجازه طلبيدم و امام اجازه دادند.
چون نگاه امام به او افتاد فرمود: اى يعقوب ديروز اينجا (مكه ) وارد شدى ، ما بين تو و برادرت فلان جا انزاعى واقع شد و كار به جائى رسيد كه همديگر را دشنام داديد و اين طريقه ما و دين پدران ما نيست ، ما كسى را به اين كارها امر نمى كنيم ، از خداى يگانه و بى شريك بپرهيز.
به اين زودى مرگ ما بين تو و برادرت جدائى خواهد افكند و اين بخاطر آن شد كه شما قطع رحم كرديد. او پرسيد: فدايت شوم ، مرگ من كى خواهد رسيد؟ فرمود: همانا اجل تو نيز نزديك بوده لكن چون تو در فلان منزل با عمه ات صله كردى و رحم خود را وصل كردى بيست سال به عمرت افزوده شد.
شعيب گويد: بعد از يكسال يعقوب را در حج ديدم و احوال او را پرسيدم ، گفت : برادرم در آن سفر به وطن نرسيده وفات يافت و در بين راه به خاك سپرده شد.
حرکت عجیب و درسآموز جوان
جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
عباس عموى پيامبر مردى بود كه نسبت به خويشان مهربان و از اين جهت مورد تجليل پيامبر قرار مى گرفت ، اين چنين او را ستود: (عباس فرزند عبدالمطلب از همه قريش سخى تر و نسبت به خويشان مهربانتر است ).
در يكى از جنگها پيامبر فرمود: (هر كه با يكى از بنى هاشم برخورد كرد او را نكشد زيرا آنها را بالاجبار به جنگ آورده اند.)
در جنگ بدر عباس را شخصى بنام (ابويسير) اسير كرد و عباس مانند چوبى بى حركت ايستاد. چون بناى دفاع را نداشت ، و (ابو يسير)شانه هاى او را بست .
پيامبر بعد از اتمام جنگ بدر به خاطر عدالت بين عباس و ديگران فرقى قائل نشد. شب اسراء را به ريسمان بستند و عباس نزديك خيمه پيامبر قرار داشت .
صداى ناله عباس به گوش پيامبر مى رسيد به همين جهت تا نيمه هاى شب خوابش نمى برد و پهلو به پهلو مى غلطيد.
يك نفر از مسلمانان نزديك پيامبر بود پرسيد: يا رسول الله چرا بخواب نمى رويد؟ فرمود: ناله عموى من عباس ناراحتم مى كند و خوابم نمى برد. اندكى بعد صداى عباس خاموش شد.
پيامبر پرسيد چه شده كه ناله عباس عمويم را نمى شنوم ؟ آن شخص گفت : ريسمان او را شل كردم ، فرمود: ريسمان همه اسرار را شل كن .
حرکت عجیب و درسآموز جوان
جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#داستان_آموزنده
🔆وبا
مردى از اصحاب امام صادق به حضرت عرض كرد: برادران و پسر عموهايم فشار زيادى بر خانه ام وارد كرده اند تا جائيكه در يك اطاق زندگى مى كنم ، اگر در اين باره (به آنها يا حاكم ) شكايت و گله كنم ، آنچه اموال دارم را مى گيرند.
امام فرمود: صبر كن ، همانا بعد از سختى فرج و گشايشى برايت مى شود. آن مرد گفت : از اقدام بر عليه آنها مصرف شدم ، چيزى نگذشت وبا در سنه 131 ه ق آمد و همه آن اقوامى كه او را اذيت مى كردند مردند.
بعد از مدتى خدمت امام رسيد، فرمودند: حال اقوامت چطور است ؟ گفت : همه مردند!
فرمود: آنها به خاطر اذيت به تو كه خويش آنها بودى ، و بعقوبت عملشان (قطع رحم ) نسبت به تو مردند، آيا تو دوست داشتى آنان زنده بمانند و به فشار و اذيت بر تو وارد كنند؟ گفت : نه والله
حرکت عجیب و درسآموز جوان
جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد! یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... ! من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#هر_روز_با_شهدا
#جسارت_احمد!
در حال تمرين پرواز توى بالگرد نشسته بوديم. احمد سكاندار بود. استاد آمريكايى نگاهى به او كرد و گفت: اگر الآن بخواهم تو را پرت كنم بيرون چطور مىخواهى از خودت دفاع كنى؟ احمد به قدرى از نيروهاى بيگانه و خلق و خوى ضد اسلامى آنان بدش مىآمد كه نگاهى به استاد كرد. وقتى لبخند شيطنت آميز و تحقيركننده استاد را ديد. يقه او را گرفت و گفت: من بايد تو را از اين بالا پرت كنم پايين.
با استاد گلاويز شد. استاد به زبان انگليسى شروع به التماس كرد. صورتش سرخ شده بود. ما از احمد خواستيم كه يقه او را رها كند و مواظب باشد كه هلىكوپتر سقوط نكند و او قبول كرد. وقتى به زمين نشستيم، استاد به قدرى از جسارت احمد و جرأت او يكه خورده بود كه به همه ما گفت: بعد از اين استاد شما احمد كشورى است.
خاطره ای به ياد سرلشکر خلبان شهید احمد کشوری
#راوی: جانباز و آزاده سرافراز سرهنگ خلبان محمدابراهیم باباجانى (خاطره اى از دوران تحصيل شهید کشوری در خارج از كشور)
....و هستن غربگداهایی که دوست دارن وطن رو مفت بدن بره!!!
حرکت عجیب و درسآموز جوان
جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
وقتی زندگی شیرینه،
بگو خدا رو شُکر و جشن بگیر.
وقتی زندگی تلخه،
بگو خدا رو شُکر و رشد کن
حرکت عجیب و درسآموز جوان
جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
↜کتاب هایی که حداقل یک بار باید بخونی☕️🌬
🥜┊•معجزه های خواربار فروشی نامیا
🪄┊•مغازه جادویی
🙍🏻♀┊•من مضطرب
☠┊•آدم های سمی
♥️┊•مثل خون در رگ های من
✨┊•هوگا
📘┊•کتابخانه نیمه شب
🕔┊•باشگاه پنج صبحی ها
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
↜مدلهایی که همیشه مُده👼✨
🪶┊•رنگهای نود
🐚┊•رنگ شیری
🥀┊•رنگ قرمز
☁️┊•کلوم کلیر
🍾┊•فرنچ
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.