eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.2هزار دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
تازه دوربین دیجیتال اومده بود ما قیمتش و نمی دونستیم رفتیم بخریم نوشته بود34 تومان ما هم گفتیم اقا بده باهاش چندتا عکس گرفتیم و کلی به ادمای تو عکاسی فخر فروختیم و هی ژست گرفتیم وقتی گارانتیشو امضا کرد و داد 34 تومان شمردیم گذاشتیم رو میز فروشنده با تعجب زل زد بهمون گفت 340تومان!!!فکر کرد داریم بامزه بازی در میاریم که34تومان دادیم!!!!تازه می خواستیم 2 تومان هم تخفیف بگیریم 32تومان بدیم.......... دیگه فکر کنید میون اون همه آدم چه جوری اومدیم بیرون!! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یک روزباشوهرم رفتیم موبایل فروشی مغازه دوتاکوچه پایین تر از خونمون بود من داخل ماشین بودم اون رفت مغازه نیم ساعتی شد دیدم نیومد رفتم سوال کردم‌گفتن خیلی وقته رفته گوشی هم دستش نبودکه زنگ بزنم خلاصه نیم ساعت دیگه منتظرشدم دیدم‌نیومد درای ماشین و قفل کردم و پیاده رفتم خونه چون سوییچ ماشیم نبودم در زدم شوهرم خواب آلود درو باز کرد نگاه کرد بیرون دو دستی میزد تو سرش که ماشینمو دزد برد 🙄کلا فراموش کرده بود که با هم‌ بیرون بودیم برگشته خونه خوابیده بهش توضیح دادم که آقا منو ماشینو جاگذاشتی😅 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلامممم :) اومدم یک سوتی دیگه بگم 🚶‍♂ من دخترم اما کلا خیلی تیپم پسرونه است و یک روز داداشم رفت دکتر اونجا دوستشو دید 😶 دوستشم که منو ندیده بود گفت این داداشته ؟ داداشم یک دفعه دستپاچه شد گفت اره داداشمه منم موهام‌ و پسرونه زده بودم یک دفعه ازم پرسید کلاس چندمی منم که صدام دخترونه اومدم صدام و کلفت کنم بدتر شد با صدای نازک تر از صدای خودم گفتم کلاس هفتم 😂 بعد طرف داشت از خنده پاره میشد بعد منم نمیدونستم چکار کنم فورا محل حادثه رو ترک کردم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من و همسرم چند روز پیش به شوخی با هم بحث میکردیم بعد من میگفتم قهرم، مادر شوهرمم شنیده بود میگفت پرستو دعواش کن دعواش کن چرا شهاب حرف بد زد بعد همسرم هم رو کرد به عکس پدر بزرگش که به رحمت خدا رفته (پدر مادر شوهر بودن )بعد دستاشو گرفت بالا گفت بابا بزرگ نور به قبرت بباره از همون اول میدونستی این چیه میگفتی مینا ازاوووون مادر شوهراست وای تا اینو گفت منم دست گذاشتم رو دلم نیم ساعت می خندیدم خندم که تموم شد مادر شوهرم گفت خیلی دلت پر بودا 😂😂بعد سر یک جریانی یکم با من سرسنگین بود این موضوع که پیش اومد باز دیگه مهربون شد🤪🤪 تا امروز که گفت شما ها میرید سر خونه زندگی تون و همه این خنده ها شادی ها میشه خاطره برای منو بابایی منم گفتم اگه تا اون موقع بودید😨😨😨😨 یک نگاه بهم کرد تازه فهمیدم چی گفتم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔺️توسل به حضرت زهرا شب عملیات، نزدیک خاکریز عراقی ها برخورد کرده بودند به میدان مین. هرچه می گشتند معبرش را پیدا نمی کردند. حاج عبد الحسین برونسی سر درگم بود و چهل پنجاه متر آن طرف تر یک گردان نیرو منتظر دستورش. 🔷️می‌گفت: متوسل شدم به حضرت زهرا سلام الله علیها. دلم شکست.گریه ام گرفت. نمی دانم چند دقیقه گذشت. بی اختیار دستور حمله را صادر کردم. 🔶️محمدرضا فداکار می گفت: آن شب حتی یک مین هم عمل نکرد. چند روز بعد، سه نفر از بچه ها رفتند طرف همان میدان مین. پای یکی از آنها بر اثر انفجار مین قطع شد. میدان پر بود از مین‌های ضدنفر. کلاه خود را که پرتاب می کردیم، مین ها به یک منفجر می‌شدند. شهید عبدالحسین برونسی تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
جلوه ای از نبوغ علمی امام موسی صدر سید موسی نزد سید مرتضی فقیه کتاب قوانین را می خواند. هنوز چند روزی از شروع درس نگذشته بود که استاد از ادامه کلاس عذرخواهی کرد. می گفت: سید موسی سؤالات زیادی دارد و مرا وادار می کند که با دقت بیشتری درس را آماده کنم. سؤالات زیادی دارد که پاسخ به آنها از طاقت من بیرون است. از طلبه هایی نیست که فقط به شنیدن متن و شرح رضایت بدهد. همان سال سید موسی تدریس همان کتاب را در مسجد نوی قم شروع کرد. طوری بحث می کرد که اساسا جایی برای اشکال باقی نمی گذاشت. اما برخوردش طوری اخلاق بود که همه می توانستند سؤالات خود را مطرح کنند. شهید سید موسی صدر 🌱🌱 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔴حکایت مخترع دين و توبه ✍امام صادق عليه السلام فرمود : مردي در زمانهاي گذشته زندگي مي كرد و مي خواست دنيا را از راه حلال بدست آورد ، و ثروتي فراهم نمايد كه نتوانست . از راه حرام كوشش كرد تا مالي بدست آورد نتوانست . شيطان برايش مجسم و آشكار شد و گفت : از حلال و حرام نتوانستي مالي پيدا كني ، مي خواهي من راهي به تو بياموزم كه اگر عمل كني به ثروت سرشاري برسي و عده اي هم پيرو پيدا كني ؟ گفت : آري مايلم . شيطان گفت : از نزد خودت ديني اختراع كن و مردم را به آن دعوت نما . او كيشي اختراع كرد و مردم گردش را گرفته و به مال زيادي دست يافت . روزي متوجه شد كار ناشايستي كرده و مردمي را گمراه نموده است ؛ تصميم گرفت به پيروانش بگويد كه گفته ها و دستوراتم باطل و اساسي نداشته است . هر چه گفت : آنها قبول نكردند و گفتند : حرفهاي گذشته ات حق بوده است و اكنون خودت در دينت شك كرده اي ؟ چون اين جواب را شنيد غل و زنجيري تهيه نمود و به گردن خود آويخت و مي گفت : اين زنجيرها را باز نمي كنم تا خداي توبه مرا قبول كند . خداوند به پيامبر صلي الله عليه و آله آن زمان وحي نمود كه به او بگويد : قسم به عزتم اگر آنقدر مرا بخواني و ناله كني كه بند بندت از هم جدا شود دعايت را مستجاب نمي كنم ، مگر كساني كه به مذهب تو مرده اند و آنها را گمراه كرده بودي به حقيقت كار خود اطلاع دهي و از كيش تو برگردند . نکته: توبه یعنی جبران. 📚پند تاریخ ج۴ ص۲۵۱، بحار ج۲ ص۲۷۷ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت که از مال خود پاره ای گوشت بستان و زیره بایی معطّر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد زیره بایی بساخت و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گفت بدان گوشت نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد و نخود آب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مصمحل شده بود، گفت این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام گفت ای خواجه بگذار تا من هم چنان غلام تو می باشم و اگر البته خیری در خاطر می گذرد نیت خدای را این گوشت پاره را آزاد کن. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
دعای مستجاب شهید محمد مصطفی پور شهید محمد مصطفی پور وقتی به شهادت رسید، هنوز به پانزده سالگی نرسیده بود. قبل از عملیات، داده بود جلو پیراهنش نوشته بودند: آن قدر غمت را به جان پذیرم حسین (ع) تا قبر تو را بغل بگیرم حسین (ع) می گفت: دوست دارم تیر روی سینه ام بخورد و شهید شوم. دعایش زود مستجاب شد و در عملیات والفجر هشت، تیری سینه اش را شکافت؛ همان جایی که شعر را نوشته بود. ترکشی هم پهلویش را شکافت تا نشانی از حضرت زهرا (س) بر جسمش یادگار بماند. شهید محمد مصطفی پور 🌷 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
منظم؛ بدون رودربایستی! خاطره ای از شهید محمود کاوه هر کس دیر می‌کرد بیاید جلسه‌ای که مثلاً ساعت هشت قرارش را گذاشته بود، محمود می‌گفت «حق نداری پات را بگذاری توی جلسه. همان پشت در بایست کارت دارم». نمی‌گذاشت بیاید توی اتاق. جلسه که تمام می‌شد می‌رفت با طرف حرف می‌زد. هر کی هم بود، بود. فرمانده گردان یا گروهان یا دسته فرقی براش نداشت. می‌گفت «تا حالا شده دشمن بیاید ده دقیقه فرصت بدهد مسلح بشوی بروی طرفش شلیک کنی؟» می‌گفت: «ساعت که خیلی زیاد است. دقیقه هم همین‌طور، شما باید حساب ثانیه‌ها را داشته باشید.» می‌گفت: «ما نیروی ضربتی هستیم. اولین اشتباهمان آخرین اشتباه است.» کاری می‌کرد که طرف چاره‌ای نداشت جز این که معذرت بخواهد. یا حتی حلال‌بودی بطلبد. می‌گفت «به‌شرط این که بار آخرت باشد.» شهید محمود کاوه🌱🌷 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
حجی در كودكی شاگرد خياطی بود. روزی استادش كاسه عسل بـه دكان برد، خواست كه بـه كاری رود. حجی را گفت: درين كاسه سم اسـت، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با ان چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه بـه صراف داد و تكه نانی گرفت و با ان تمام عسل بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبيد، حجي گفت: مرا مزن تا راست بگويم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسيدم كه بيايي و مرا بزني. گفتم سم بخورم تا تو بيايي من مرده باشم. ان سم كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر برسر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید کـه بابا در این جا چیست؟ گفت: آدمی گفت کجایش میبرند؟ گفت: بـه جایی کـه نه خوردنی و نه پوشیدنی. نه نان و نه آب. نه هیزم . نه آتش. نه زر. نه سیم. نه بوریا . نه گلیم. گفت: بابا مگر بـه خانه ما می برندش؟!! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.