⭕️ رفتار عجیب شهید برای فرار از غیبت
🔸یک روز قرار شد که من، برادر ابراهیم اصفهانی و یکی از فرماندهان سپاه به محل جلسه برویم. پشت فرمان نشستم.
برادر اصفهانیکنار من و آن فرمانده در کنار برادر اصفهانی نشست.
در طی مسیر این فرمانده شروع به صحبت در مورد یکی از فرماندهان کرد.
برادر اصفهانی با مهربانی گفت: برادر، در مورد کسی که در جمع ما نیست حرفی نزن شاید مبتلا به غیبت شویم.
اما این بنده خدا بدون توجه به تذکرات به حرفش ادامه داد.
دوباره برادر اصفهانی گفت: دوست عزيز غيبت نكن من هم که شنونده غیبت هستم در گناه شما شریک می شوم.
این فرمانده باز حرفش را ادامه داد و گفت: مگه دروغ میگم؟
🔻یکباره دیدم شهید اصفهانی فندک جلوی ماشین را در آورد و بدون هیچ حرفی به پشت دست خودش چسباند!
من شوکه شدم و زدم روی ترمز...
بوی دود و گوشت سوخته توی ماشین پیچید !
آن فرمانده هم مثل من زبانش بند آمده بود. همگی پیاده شدیم.
دستبرادر ابراهیم اصفهانی سوخته بود...
او بدون اینکه به ما چیزی بگوید به خودش نهیب زد و گفت:
می بینی ابراهیم تحمل سوختگی دنیا را نداری، عذاب خدا را چطور میخواهی تحمل کنی⁉️
🎙راوی: محمد شریفی همرزم شهید
📚از گود مافیا تا گود قتلگاه
خاطرات شهید ابراهیم اصفهانی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک همکلاسی پررو داشتیم به همه دبیرها متلک میگفت یک بار سر کلاس ادبیات گفت خانم فلانی کلاس شما خییییلی خشکه حوصله مون سر میره...(شما باناز و ادا تصور کنید) دبیرمون هم گفت آب پاش بیار کلاس آب بپاش یک دفعه همه غش کردن از خنده دختره خیلی ضایع شد هر چی میگفت بسه به چی میخندین مگه بچهها آروم میشدن😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام یک بار رفتم یک آرایشگاه گفتم من شینیون ساده میخوام. اصلا نمی خوام کله قندی بشم
طرف آدامسش و انداخت گوشه ی لپش گفت اوکی عزیزم من تخصصم سبک اروپاییه😟😟
بعد بدون اینکه حتی موهام و سشوار کنه همه ی موهامو جمع کرد بالای سرم😐با یک کش گوجه ای بست. بعد با انگشت میکرد وسط موهام از توش دسته دسته میکشید بیرون 😳😳
من فقط نگاهش میکردم😐
این حجم از سادگی رو نمی تونستم هضم کنم
بعد گفت پاشو عزیزم شدی مثل نیکل کیدمن روی فرش قرمز😳😳
دقیقا مثل شلغمی شده بودم که برگاش ریخته بود دورش😅😅
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🔰 #داستان
در قریهای ما دختری به نام ماه گل زندگی میکرد. او دختری بود با چهرهای زیبا و قدی بلند، اما در دل و دماغش شعلهای از دیوانگی میسوخت. پدرش را در کودکی از دست داده بود و تنها مادرش بود که با کار در خانههای مردم، روزگارشان را میگذرانید. به تدریج که ماه گل بزرگتر میشد، رفتارهایش غیرقابل کنترل گردیده بود او هر کسی را که میدید، مورد حمله قرار میداد و هیچکس را جز مادرش دوست نداشت اگر مادرش در کوچهها دستش را نمیگرفت، به سوی هر کسی حملهور میشد
مردم قریه او را "کدو" صدا میکردند و این نام او را خشمگین میساخت. کودکان نیز به او سنگ پرتاب میکردند، و این رفتارها باعث میشد که او بیشتر از دیگران دوری کند مسیر مکتب من از کوچه ماه گل شان میگذشت. یک صبح، به در دروازه که بر دستش سنگی بزرگ قرار داشت استاده بود هنگامی که او را دیدم، ایستادم و از جیب خود یک شکلات بیرون آوردم. با لبخند گفتم بیا ماه گل بگیرش وقتی او لبخند مرا دید، سنگ را از دستش دور انداخت و به سمت من دوید تا شکلات را بگیرد در کوچها وقتی مرا میدید به سویم میدوید پیشم آرام استاده میشد و دستش را دراز میکرد من هم برایش همیشه شکلات میخریدم مادرش میگفت تنها پیش تو میآید
این روند ادامه داشت و روزی خبر شدم که مادر ماه گل بر اثر سکتهٔ قلبی دنیا را وداع گفته است و روز وفات مادرش ماه گل را در یک اطاق بند کرده بودند او بیچاره اکنون تنها ماند بودو زنهای کاکایش نیز از او به خوبی مراقبت نمیکردند همیشه در کوچهها هر طرف میدوید و به هر کسی حمله میکرد. روزها میگذشت و من متوجه میشدم که او دیگر پا پاپوش ندارد من یک پا پوش به پایش خریدم و روز بعد دیدم باز پاهایش بدون پاپوش بود و چادرش نیز گم شده بود موهایش ژولیده بود و در کوچهها سرگردان هر طرف میرفت
یک روز چاشت، در راه خانه از مکتب دیدم که ماه گل در میدانی خوابیده است صدایش زدم، اما او از جایش تکان نخورد وقتی نزدیکش رفتم سرش را تکان دادم خون از دهان و بینیاش جاری بود قلبم به درد آمد کسی اورا لت و کوب کرده بود از جایش برخیزاندم به خانه شان بردم وقتی داخل خانه شد زن کاکاش به صدای بلند میگفت از دست تو دیوانه هیچ روز خوب نداریم
چند وقت بعد دیگر خبری از آن دختر فربه و خوشچهره نبود موهایش ژولیده و لباسهایش چروک و کثیف شده بود نزدیکش میشدی بوی گند میداد او دیگر به کسی کاری نداشت و مردم نیز دست از آزارش کشیده بودند. هر طرف که میرفت، آرام و ساکت بود، ولی چهرهاش غمگینتر از همیشه به نظر میرسید روزی کنار یک دیوار آرام نشسته بود نزدش رفتم و از جیب خود شکلاتی بیرون آوردم اما او دیگر مرا نمیدید و شکلاتم را نگرفت برم میگفت اما کجاست اما کجاست آن مادرش را اما صدا میزد او دختر جوان بود و من بارها تا خانه شان میبردم و به فامیل شان میگفتم اما کسی گوش نمیداد روزی در سفر بودم که خبر رسید ماه گل به زندگی پایان داده است و مردمان قریه اورا به خاک سپرده بود.
زندگی بدون مادر میتواند هر روز بسیار سخت و تلخ باشد.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
این سوتی مربوط به تقریبا یکی دو هفته پیش هست ما پارک بودیم داداشم دست دوستش نوشمک دید حالا گریه گریه که منم نوشمک میخوام، منم درحال توضیح روزم به دوستم از پشت تلفن بودم، نوشمک ۵ تومنه من رفتم ۵۰ تومن گذاشتم روی میز مرده و بدون اینکه چیزی بردارم درحال حرف زدن برگشتم😐رسیدم گفت نوشمک کو دوباره زد زیر گریه😂اقا برگشتم توضیح دادم نوشمک و برداشتم اومدم دیدم تراولم نیست دوباره برگشتم اضافه پولو گرفتم چقد خندیدیم😂😔😐
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
پارسال داخل دانشگاه داشتم کنفرانس میدادم راجع به آناتومی بدن انسان
بین کنفرانس هم استاد و دانشجو های دیگه سوال می پرسیدن، من هم جوابشون رو میدادم
یک جایی خواستم از حواسّ پنجگانه صحبت کنم. یک دفعه مغزم قفل کرد،
حس لامسه رو با شامّه قاطی کردم گفتم حسّ شامِشِه😬🙄
یعنی بچه ها غش کردن از خنده😅
استاد هم دید نمیتونه بچه ها رو جمع کنه، کلاس و تعطیل کرد😬😆
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📗 #داستان
گوزنی بر لب آب چشمه ای رفت
تا آب بنوشد عکس خود را در آب دید،
پاهایش در نظرش باریک
و اندکی کوتاه جلوه کرد. غمگین شد.
اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید
شادمان و مغرور شد.
در همین حین چند شکارچی قصد او کردند.
گوزن به سوی مرغزار گریخت
و چون چالاک میدوید،
صیادان به او نرسیدند
اما وقتی به جنگل رسید،
شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد
و نمیتوانست به تندی بگریزد.
صیادان که همچنان به دنبالش بودند
سر رسیدند و او را گرفتند.
گوزن چون گرفتار شد با خود گفت:
دریغ پاهایم که از آن ها ناخشنود بودم
نجاتم دادند،اما شاخ هایم که
به زیبایی آن ها می بالیدم گرفتارم کردند.
چه بسا گاهی از چیزهایی که از آنها گله مندیم
و ناشکر پله ی صعودمان باشد
و چیزهایی که در رابطه با آنها مغروریم
مایه ی سقوطمان باشد
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
💠 حرکت عجیب و درسآموز جوان
🟢 جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
♨️ داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
🔸 یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
🔹 جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
📌 من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
✍️ بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یادمه پارسال بود خونه ی دوستم که شوهر کرده بود دعوت شدیم برای شام
حدود ۸ نفر بودیم سر سفره و شام و اینا.... و هر کی یک چیزی میگفت از خاطراتی که با هم ساخته بودیم و این چیزا
یک دفعه یکی از دوستام کاسه ماست و برداشت
چپش کرد تو سر خودش😖
ما هممون چند لحظه تعجب کردیم نگاهش میکردیم یک دفعه دیدیم گفت
اینم خاطره شد 😕😂😂درسته خاطرررره شد
واقعا خاطره شد ولی قیافه ما رو تصور کنید .یعنی تو زندگیم از این جو گیر تر ندیده بودم 😂😂😂😂
تاریخ فراموش نخواهد کرد😆😆😆
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام ☺✋🏻
امیدوارم بخندین و خوشتون بیاد😃
امروز داشتیم ناهار می خوردیم با دامادمون و مامان و بابام
بعد وسطای غذا شد و من آب سرد خوردم یک دفعه شکمم آروم صدای اینجوری داد
قووووووووور قوووووور قووووور😂😯😂😂😂
شانس منم کسی اون موقع هیچ حرفی نزد که صدای شکمم شنیده نشه😂🤦🏻♀
بعد منم قاشقم توی تُرشی بود نمی تونستم از ترشی در بیارم، بیارم به بشقاب بزنم که صداش شنیده نشه ولی دیر شد 😐😩
دفعه بعد ده ثانیه بعدش شکمم اروم باز صدا داد . حالا خوبه قبلیه سه تا بود الان شد بیستا😂🤦🏻♀
حالا شکمم: قووووووور قوووووور قووووووور قووووور😎 قوووووور
من: ساکت شو دیگه الان دامادمون میفهمه😰
ولی حالا شکمم:قوووووووور😎
دامادمون:🙄🙄🙄🧐🤨
هیچی دیگه مجبور شدم نفسم و نگه دارم سریع از سفره پا شدم باز قووور قووور نکنه😐بی جنبه ست 😂😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📚حکایتهای پندآموز ( آفرینش زن )
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم. پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی. پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند،
👶🏻از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند .به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند. به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد، زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.
📚 مجموعه شهر حکایات
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام دوستان عزیز
الهی همیشه دلتون شاد لبتون خندون باشه
دختر کوچک من کلاس دوم دبستان بود هر وقت ظهر می اومد خونه میگفت : یکی خوراکی منو بر می داره منم گرسنه می مونم
باباش گفت یک قفل کوچولو بزن به کیفش یک کلید بنداز گردنش ، خودش بتونه کیفشو باز کنه و بچه ها نتونن خوراکیش رو بردارن
خلاصه یکی دو روز رفت مدرسه و اوضاع خوب بود
روز سوم از مدرسه زنگ زدن بیا دخترت کلید قفلش رو گم کرده
، اتفاقا اون روز هوا بارونی بود کسی هم خونه نبود ، مسیر مدرسه هم به قدری بود که نمیشد آژانس بگیرم برای پیاده هم طولانی بود
خلاصه کلید یدک رو برداشتم ، توی بارون ها ، پیاده رفتم خیس آب شدم
تا رسیدم مدرسه و قفل رو باز کردم
فکر کردم اینکه نشد کار ،
رفتم به مدیر مدرسه گفتم : آقام گفته سر صف صبحگاه اعلام کنید ، اگه باز از کیف دخترم خوراکی بردارن ، به لقمه اش سَم میزنم اونی که میخوره مسموم بشه
قیافه مدیر 😳😳😳
قیافه من 😁😁
قیافه دانش آموزان سر صف 😢😭😱😰🤭
دیگه همون شد و کسی از کیف دخترم خوراکی بر نداشت
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.