eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.3هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام یک ماه پیش عروسی یکی از پسرای دوست بابام بود رفتیم پیرمرده (بابای داماد) بنده خدا اندازه ۵۰ تومن تو یکی از جیباش بوده که می خواسته وقتی داماد میاد بریزه رو سرش ۲ میلیون هم تو یکی دیگه از جیباش بوده بنده خدا بجای ۵۰ تومنه ۲ میلیونه رو اشتباهی میریزه رو سر داماد بدبخت بعدش که دست میکنه تو جیبش میفهمه ۲ میلیونه نیست🤐😂 اشتباهی ریخته درجا خشکش میزنه و سکته میکنه آمبولانس میاد . ولی گناه بودش😅،تو مجلس بچه بود که ۵۰۰ هزار تومن پول جمع کرده بود 🤐😂😂😂 البته بعضی ها بهش برگردوندن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام خسته نباشین من رفتم آموزشگاه رانندگی🚘 برای امتحان تو شهری آقا هیچی دونفر قبل من بودن یکی قبول یکی رد منکه نشستم امتحان بدم گفت پارک دوبل بزن منم زدم گفت افرین😎خلاصه همه رو خوب رفتم تا اینکه دوباره گفت دور یک فرمون بزن منم دیدم روی خط عابر پیادس خواستم بگم با اجازه ی جناب سرهنگ یک دفعه گفتم با جنازه ی اجاب سرهنگ ببین ترکی و لری و فارسی و قاطی کرده بودم بعد بهم گفت ردی حالا من😁😔😁😔😁😔 جناب سرهنگ🤬🤬🤬🤬🤬 پشت سریا😂😂😂😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔴خراش‌های لذت بخش چند سال پیش در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس‌هایش را درآورد و خنده‌کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به‌سوی پسرش شنا می‌کرد. وحشت‌زده به‌سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود، تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آن‌قدر زیاد بود که نمی‌گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید. به طرف آن‌ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.پاهایش با آرواره‌های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخم‌هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم‌ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخم‌ها را دوست دارم، این‌ها خراش‌های عشق مادرم هستند.گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده، خواهی دید چقدر دوست‌داشتنی هستند. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
پادشاه محمود پیرمردی ضعیف را دید، کـه پشتواره ای خار میکشد. بر او رحمش آمد؛ گفت: ای پیرمرد دو ؛ سه دینار زر می‌خواهی؟ یا دراز گوش«خر»؟ یا دو سه گوسفند؟ یا باغی کـه بـه تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟ پیرمرد گفت: زر بده، تا در بین بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و بـه باغ روم و بـه دولت تو«کمک تو» در باقی عمر آنجا بیاسایم. پادشاه را خيرمقدم و فرمود: چنان کنند. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
واعظي بالای منبر از اوصاف بهشت می‌گفت و از جهنم حرفی نمی‌زد. يکی از حاضرين پاي منبر خواست مزه ای بيندازد گفت:ای آقا،شـما هميشه از بهشت تعريف می کنيد،يک بار هم از جهنم بگوييد. واعظ کـه حاضر جواب بود گفت: آنجا را کـه خودتان مي رويد و مي بينيد. بهشت اسـت کـه چون نمی رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام ،اوایل ازدواجمون بود هنوز با فامیلای شوهرم رودربایسی داشتم اونا هم منو خیلی دوست داشتن قبولم داشتن 🙂 یک شب اومدن شب نشینی خونمون اولین بارشون بود که اومدن من هم با میوه و چایی پذیرایی کردم اومدم نشستم پیششون با هم شروع کردیم صحبت کردن خانم مهمون پرتقال قاچ کرد خیلی تعارف کرد بردارم من برداشتم چشمتون روز بد نبینه😕همین که پرتقال رو گاز زدم به پرتقال فشار اومد آب پرتقال با فشار تمام از گوشه دهن من پاشید به صورت شوهر خانمه که مهمون بود😢 این قیافه من 😢😢😢😢 قیافه مهمونا 🤯🤭🤭😬 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یک روز که داشتیم ناهار میخوردیم من و برادرام،مادرم زودتر ناهارشو تموم کرد ،زودتر ظرفشو برداشت که بره بشوره عجله داشت..هی به ما میگفت زود باشین .ماهم میگفتیم باشه....یک دفعه برگشت سمت ما گفت زود باشین بدین اون ظرفارو من بخورم😐😐🤣😐😂😂😂 من🤣🤣🤣 داداشام🤣🤣🤣 مامانم😒😒🤣😡 ظرفا😱 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
شوهر خواهرم اومده بودن خواستگاری رسمی برای اولین بار. پدر مادر نداشت. داماد بزرگشون که آلزایمر داشت تا یک چایی خوردن گفت خوب حاج اقا مبارکه ١٤ تا سکه خوبه دیگه؟؟؟ بابام کپ کرد گفت این چه حرفیه اجازه بدید صحبت کنیم بعد راجع به این چیزا حرف بزنیم. در ضمن ١٤ تا بسیار کمه. بعد آقاهه ساکت شد بعد از ٢ دقیقه گفت خوب حاج اقا ١٤ تا سکه خوبه دیگه؟؟ بابام حرصش دراومد هیچی نگفت بعد از ٢ دقیقه دوباره گفت مبارکه ١٤ تا سکه خوبه؟؟ بابام که نمی دونست آلزایمر داره داشت قاطی میکرد یک دفعه داداشش بابامو کشید کنار گفت این آلزایمر داره توجه نکنید بابام تازه دوزاریش افتاد. آقاهه ٢، ٣ بار دیگه هم گفت بابام گفت باشه. بعد دیگه سکه ٦٠٠ تا شد. اما اون آقا هنوزم فکر میکنه ١٤ تا تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت. عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل بـه خادم داد، کـه هرگاه از این زن حرکتی ناشایست دروجود آید، یک انگشت نیل بر جامه ي او زند، تا چون باز آیم، اگر تو حاضر نباشی، مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه بـه خادم نوشت کـه: چیزی نکند زهره کـه ننگی باشد بر جامه ي او زنیل رنگی باشد خادم باز نوشت کـه: گر ز آمدن خواجه درنگی باشد چون باز آید زهره پلنگی باشد تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من یک خواهرشوهر دارم بسیار پولدار ولی خیلی خسیسه. من بیشتر از یکسال نامزد بودم تو اون مدت هم تقریبا 5-6 بار عروسی رفتیم خواهرشوهره من یک دست لباس داشت که همه عروسی هارو همون یک دست لباسشو پوشید. حالا تو عروسیه ما کلیییی ولخرجی کرده بود رفته بود سه دست لباس ارزون از تهران خریده بود به مادرشوهرم گفتم ابجی چطور شده این همه خرید کرده برگشت با آب و تاب گفت دخترم میخره دختره من برای هر عروسی دو سه دست لباس میخره منو میگی برگشتم اینجوری نگاهش کردم😏😏😏😏 دیگه همونجا حرفشو قطع کرد😁🤣 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
پادشاه محمود در زمستانی سخت بـه طلخک گفت کـه با این جامه ي یک لا دراین سرما چه میکنی کـه من با این همه ی جامه می لرزم. گفت ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی. گفت مگر تو چه کرده ای؟ گفت هرچه جامه داشتم همه ی را در بر کرده ام. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشيده‌ام و حلق خودرا بـه سرپنجه گرسنگي فشرده‌ام، هرگز از محافظت ان غافل مباشيد و بـه هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد. اگر كسی با شـما سخن گويد كه پدر شـما را در خواب ديدم قليه حلوا مي‌خواهد، هرگز بـه مكر ان فريب نخوريد كه ان من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد. اگر من خود نيز بـه خواب شـما بيايم و همين التماس كنم، بدان توجه نبايد كرد كه ان را خواب و خيال و رويا خوانند. چه بسا كه ان را شيطان بـه شـما نشان داده باشد، من انچه در زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم. اين بگفت و جان بـه خزانه مالك دوزخ سپرد تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.