یک روز که داشتیم ناهار میخوردیم من و برادرام،مادرم زودتر ناهارشو تموم کرد ،زودتر ظرفشو برداشت که بره بشوره عجله داشت..هی به ما میگفت زود باشین .ماهم میگفتیم باشه....یک دفعه برگشت سمت ما گفت زود باشین بدین اون ظرفارو من بخورم😐😐🤣😐😂😂😂
من🤣🤣🤣
داداشام🤣🤣🤣
مامانم😒😒🤣😡
ظرفا😱
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
شوهر خواهرم اومده بودن خواستگاری رسمی برای اولین بار. پدر مادر نداشت. داماد بزرگشون که آلزایمر داشت تا یک چایی خوردن گفت خوب حاج اقا مبارکه ١٤ تا سکه خوبه دیگه؟؟؟
بابام کپ کرد گفت این چه حرفیه اجازه بدید صحبت کنیم بعد راجع به این چیزا حرف بزنیم. در ضمن ١٤ تا بسیار کمه. بعد آقاهه ساکت شد بعد از ٢ دقیقه گفت خوب حاج اقا ١٤ تا سکه خوبه دیگه؟؟
بابام حرصش دراومد هیچی نگفت
بعد از ٢ دقیقه دوباره گفت مبارکه ١٤ تا سکه خوبه؟؟
بابام که نمی دونست آلزایمر داره داشت قاطی میکرد یک دفعه داداشش بابامو کشید کنار گفت این آلزایمر داره توجه نکنید
بابام تازه دوزاریش افتاد. آقاهه ٢، ٣ بار دیگه هم گفت بابام گفت باشه. بعد دیگه سکه ٦٠٠ تا شد. اما اون آقا هنوزم فکر میکنه ١٤ تا
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت. عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل بـه خادم داد، کـه هرگاه از این زن حرکتی ناشایست دروجود آید، یک انگشت نیل بر جامه ي او زند، تا چون باز آیم، اگر تو حاضر نباشی، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتی خواجه بـه خادم نوشت کـه:
چیزی نکند زهره کـه ننگی باشد
بر جامه ي او زنیل رنگی باشد
خادم باز نوشت کـه:
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد
چون باز آید زهره پلنگی باشد
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من یک خواهرشوهر دارم بسیار پولدار ولی خیلی خسیسه. من بیشتر از یکسال نامزد بودم تو اون مدت هم تقریبا 5-6 بار عروسی رفتیم خواهرشوهره من یک دست لباس داشت که همه عروسی هارو همون یک دست لباسشو پوشید. حالا تو عروسیه ما کلیییی ولخرجی کرده بود رفته بود سه دست لباس ارزون از تهران خریده بود به مادرشوهرم گفتم ابجی چطور شده این همه خرید کرده برگشت با آب و تاب گفت دخترم میخره دختره من برای هر عروسی دو سه دست لباس میخره منو میگی برگشتم اینجوری نگاهش کردم😏😏😏😏
دیگه همونجا حرفشو قطع کرد😁🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
پادشاه محمود در زمستانی سخت بـه طلخک گفت کـه با این جامه ي یک لا دراین سرما چه میکنی کـه من با این همه ی جامه می لرزم. گفت ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی. گفت مگر تو چه کرده ای؟ گفت هرچه جامه داشتم همه ی را در بر کرده ام.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگرگوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمتهای سفر و حضر كشيدهام و حلق خودرا بـه سرپنجه گرسنگي فشردهام، هرگز از محافظت ان غافل مباشيد و بـه هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد.
اگر كسی با شـما سخن گويد كه پدر شـما را در خواب ديدم قليه حلوا ميخواهد، هرگز بـه مكر ان فريب نخوريد كه ان من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد.
اگر من خود نيز بـه خواب شـما بيايم و همين التماس كنم، بدان توجه نبايد كرد كه ان را خواب و خيال و رويا خوانند. چه بسا كه ان را شيطان بـه شـما نشان داده باشد، من انچه در زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم. اين بگفت و جان بـه خزانه مالك دوزخ سپرد
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
اینو خوندم یاد خاطره خودم افتادم😅
چند سال پیش کلاس دوم تدریس میکردم یکی از دانش آموزای کلاسم بهم گفت خانم بابام میگه خانم معلمتون خیلی بی سواده منم زنگ زدم به اولیاش گفتم تشریف بیارین حضوری صحبت کنیم تا ببینم مشکل کجاست؟
وقتی ازشون پرسیدم دلیل حرفتون چیه کتاب علوم دخترش رو باز کرد گفت خانم اینجا رو اشتباه گفتین.
نگاه کردم مربوط به شرایط رشد دانه بود که باید این شرایط فراهم بشود تا دانه بروید و ایشون بروید رو بِرَوید خونده بودن و مشکل همون یه فعل بود😂
بعد ها فکر کردم که شاید منظورشون این بود که دانه چون مفرده بِرَوَد درسته نه دانه بِرَوید🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
چند روز پیش داشتیم با دوستام اعتراف نماز میکردیم 😂😂😂
همه حتی خودم میگفتیم هرچی تو مدرسه نماز خوندن بدون وضو بوده😂😂😂
نمیدونم ماکه زحمت میکشیدیم خم و راست میشدیم ولی چرا وضو نمیگرفتیم که حداقل قبول باشه😂😂😂
.
ولی جدی من چند تا با وضو خوندم😂😂😂😂😂
تازه بعضی هام میگفتن ما خونه وضو گرفتیم ولی اعتراف کردن وضوشون باطل میشده😂😂وبه ما کلک میزدن😆😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
فردى هرروز در بازار گدایی میکرد و مردم حماقت وی را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بودو دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد! داستان در تمام منطقه پخش شد.
هرروز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب میکرد، مردم وی را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه وی را ان طور دست می انداختند، ناراحت شد. وی را به گوشه اي دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت میآید و همدیگر دستت نمیاندازند.
گدا پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم! شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!
اگر کاری میکنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق پندارند…!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
میخوام یک چیزی تعریف کنم .من یک دختر ۵ ساله دارم که موهای بلند و فری داره شونه که میزنم زیاد میشه موهاش.جوری که صورتش اندازه یه گردو میشه😀.هیچی یک روز رفت بالا پیش مادر شوهرم .مادرشوهرمم دستشویی بوده.دخترم پشت پرده قایم میشه.تا مادرشوهرم میاد بیرون از دستشویی موهای دخترمو از پشت پرده میبینه.یک جیغی میزنه بیچاره از ترس.میگفت دیدم یک عالمه مو پیداست دیگه هیچی.😂😂😂دیگه دخترم همش میگه مامانی فکر کرده من شیرم🦁🦁با این همه مو...👱♀
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همه همراهان😍 میخوام یک سوتی از زبون خواهر زاده ام بگم میگه یک روز عموم و داییم از روستا اومده بودن شهر خونه ما اینا بعد ظهر اومده بودن من گفتم شاید گرسنه شون باشه غذایی که از نهارمون مونده بود و گرم کردم و سفره رو پهن کردم بیان نهار بخورند از من تعارف و اصرار از اونا هم تشکر و سیریم آخر سر دیدم نمیشه فکر کردم خجالت میکشن که نمیخورن گفتم شما هم که نخورین میدیم سگ عباس آقا بخوره 🙈 پس بیاین بخورین تعارف نکنین به خودم که اومدم تازه فهمیدم چه سوتی دادم که نمیشد دیگه جمعش کرد بعد داییم نه گذاشت نه برداشت سریع برگشت گفت پس بدین همون سگ عباس آقا بخوره بهتره تا ما😂😂😂😂 خدا به سر کافر نیاره
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
برای اولین بار رفته بودم مجلس ترحیم
بعد از اینکه خیلی می ترسیدم و از داد و جیغ و گریه صاحب عزاها وحشت کرده بودم می خواستیم از مجلس بیرون بیایم که دیدم صاحبان عزا دم در ایستادن و یکی یکی دارن خداحافظی میکنن
فهمیدم که باید از تونل وحشت عبور کنم😐
به خالم گفتم من موقع خداحافظی چی باید بگم؟؟😰
خالم گفت بگو خدا صبرتون بده غم آخرتون باشه
گفتم باااشه
اونجا که رفتم یکی یکی داشتم همینا رو میگفتم به آخری که دختر مرحوم بود رسیدم هول شدم گفتم
خدا غمتون بده صبر آخرتون باشه😬
فققققققط دیدم دختر مرحوم غش کرد از خنده و من الفرااااااار
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.