چند روز پیش داشتیم با دوستام اعتراف نماز میکردیم 😂😂😂
همه حتی خودم میگفتیم هرچی تو مدرسه نماز خوندن بدون وضو بوده😂😂😂
نمیدونم ماکه زحمت میکشیدیم خم و راست میشدیم ولی چرا وضو نمیگرفتیم که حداقل قبول باشه😂😂😂
.
ولی جدی من چند تا با وضو خوندم😂😂😂😂😂
تازه بعضی هام میگفتن ما خونه وضو گرفتیم ولی اعتراف کردن وضوشون باطل میشده😂😂وبه ما کلک میزدن😆😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
فردى هرروز در بازار گدایی میکرد و مردم حماقت وی را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بودو دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد! داستان در تمام منطقه پخش شد.
هرروز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب میکرد، مردم وی را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه وی را ان طور دست می انداختند، ناراحت شد. وی را به گوشه اي دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت میآید و همدیگر دستت نمیاندازند.
گدا پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم! شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!
اگر کاری میکنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق پندارند…!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
میخوام یک چیزی تعریف کنم .من یک دختر ۵ ساله دارم که موهای بلند و فری داره شونه که میزنم زیاد میشه موهاش.جوری که صورتش اندازه یه گردو میشه😀.هیچی یک روز رفت بالا پیش مادر شوهرم .مادرشوهرمم دستشویی بوده.دخترم پشت پرده قایم میشه.تا مادرشوهرم میاد بیرون از دستشویی موهای دخترمو از پشت پرده میبینه.یک جیغی میزنه بیچاره از ترس.میگفت دیدم یک عالمه مو پیداست دیگه هیچی.😂😂😂دیگه دخترم همش میگه مامانی فکر کرده من شیرم🦁🦁با این همه مو...👱♀
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همه همراهان😍 میخوام یک سوتی از زبون خواهر زاده ام بگم میگه یک روز عموم و داییم از روستا اومده بودن شهر خونه ما اینا بعد ظهر اومده بودن من گفتم شاید گرسنه شون باشه غذایی که از نهارمون مونده بود و گرم کردم و سفره رو پهن کردم بیان نهار بخورند از من تعارف و اصرار از اونا هم تشکر و سیریم آخر سر دیدم نمیشه فکر کردم خجالت میکشن که نمیخورن گفتم شما هم که نخورین میدیم سگ عباس آقا بخوره 🙈 پس بیاین بخورین تعارف نکنین به خودم که اومدم تازه فهمیدم چه سوتی دادم که نمیشد دیگه جمعش کرد بعد داییم نه گذاشت نه برداشت سریع برگشت گفت پس بدین همون سگ عباس آقا بخوره بهتره تا ما😂😂😂😂 خدا به سر کافر نیاره
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
برای اولین بار رفته بودم مجلس ترحیم
بعد از اینکه خیلی می ترسیدم و از داد و جیغ و گریه صاحب عزاها وحشت کرده بودم می خواستیم از مجلس بیرون بیایم که دیدم صاحبان عزا دم در ایستادن و یکی یکی دارن خداحافظی میکنن
فهمیدم که باید از تونل وحشت عبور کنم😐
به خالم گفتم من موقع خداحافظی چی باید بگم؟؟😰
خالم گفت بگو خدا صبرتون بده غم آخرتون باشه
گفتم باااشه
اونجا که رفتم یکی یکی داشتم همینا رو میگفتم به آخری که دختر مرحوم بود رسیدم هول شدم گفتم
خدا غمتون بده صبر آخرتون باشه😬
فققققققط دیدم دختر مرحوم غش کرد از خنده و من الفرااااااار
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
ابن سیرین كسی را گفت: چگونه اي؟ گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟
ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت: پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و واى بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!
گفتند: وادار نبودی كه قرض و خرج وی را بدهی. گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره اي برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی…
اينچنين است رسم انسانيت و مردانگى…
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ، افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن میگفت. در میان سخن گفت: امروز فلان مرد از تو بسیار خوب میگفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.
افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.
آن مرد گفت: ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟
افلاطون پاسخ داد: ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کردهام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ی لایه برداری پوست :
خب این تجربه درمورد لایه برداری پوست با ترکیب سفیداب با گلاب هست..که من ازش نتیجه گرفتم و تو یک بار مصرفش شما خوب میبینید چقد جرم و کثیفی پوستتون گرفته شده ، برای این کار فقط کافیه یکی ازین سفیداب هارو توی هاونگ بکوبید و بعد تا حدی که حالت خمیری پیدا کنه با گلاب مخلوطش کنید و بعد این خمیر رو روی صورتتون مالش بدین و بعد بذارید یک ربع بیست دقیقه ای روی پوستتون باشه و بعد حتما خوبِ خوب با آب نسبتا خیلی گرم بشورید تا خوب پاک شه و نبنده روی پوستتون. بخاطر خاصیت جرم گیری سفیداب حتما نتیجهاش رو میبینید و بهتره که توی حموم و موقع استحمام ازش استفاده کنید بخاطر بخار توی حمام که باعث باز شدن منافذ پوستتون و نفوذ راحتتر ترکیب بهش میشه.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ی سفید کردن دندون :
سلام 19 سالمه پسرم آقا من دندون های خیلی بد ریختی داشتم به شدت زرد بودن با اینکه مسواک میزدم زردی نمیرفت از یکی شنیدم که ذغال خیلی کمک میکنه به سفیدی برای همین رفتم یکم تحقیق کردم و واقعا معجزه شد دندونام از موز به گچ تبدیل شد ای کاش میشد عکس گذاشت حالا راهش چیه ؟ اول برید عطاری و پودر ذغال فعال بگیرید (هزینش کمه) بعد اون و به مقداری که میخواید داخل یک استکان کوچیک با نمک ترکیب کنید و به همون اندازه یکم حالت غلیظی به خودش بگیره قاطی کنید انقدر خوب هم بزنید که حل بشه بعد مسواکتون رو بزنید داخلش و روی دندون هاتون بالا و پایین کنید اولاش ممکنه لثه هاتون بسوزه یا کمی جمع بشه که اون به خاطر نمکه و بعد یک هفته خودتون معجزش و میبینین حتما استفاده کنید در ضمن مواظب باشید زیاده روی نکنید توی یه روز 5 بار مسواک نزنید یه بار صبح یه بار شب دیگه بعدش چیزی نخورید.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند.
وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…
زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه.
مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
موقعی که تازه جوان شدم و خیال ازدواج به سرم زد مادرم اصرار داشت با دختر باایمان و باحجابی ازدواج کنم که تا آخر عمر یار و یاورم باشد. با همین معیارها هر دختری را که از همسایه و فامیل میشناخت به من پیشنهاد داد اما متاسفانه من تنها به دنبال یاری زیبا بودم.
مدتی گذشت و کسی که به دنبالش میگشتم را یک روز توی خیابان دیدم و در یک نگاه عاشقش شدم. تعقیبش کردم و خانهاش را پیدا کردم. ما زیر یک سقف رفتیم. همسرم زیبا بود اما نه باحجاب بود و نه باایمان.
عاشق او بودم و هرکاری برایش میکردم. وقتی گفت باید خانهمان در محلههای بالاشهر باشد قبول کردم. گفت میخواهم درس بخوانم، قبول کردم و تلاش کردم تا به راحتی به تحصیل بپردازد. حتی موتورم را دادم و برای همسرم ماشین خریدم. روزها همین طور سپری شدند ولی او هر روز بیشتر تغییر میکرد.
او دیگر بهانهگیر شده بود و به هر دلیلی با من قهر میکرد. مشغولیتش با موبایلش بود و من هم انتظار میکشیدم دوباره همان همسر خودم شود اما یک شب روبرویم نشست و از طلاق توافقی گفت که بعدا مشخص شد به خاطر عشقاش به هم کلاسیاش این درخواست را کرده است. میگفت به درد هم نمیخوریم. من را بیسواد و لاغر میدانست. من هم طبیعتا مخالفت کردم. حتی غرور مردانهام را له کردم و به او التماس کردم. به خاطر بچهمان و خودم به او التماس کردم که حرف از جداییمان نزند اما او ناراحت شد و بعد از اینکه به من سیلی زد، رفت و …
حالا معلوم شد که مادر میخواست چه بگوید. یار باید یاور باشد او فقط مدتی یار زیبای من بود نه یاور من و حالا میخواهد یار دیگری شود.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.
حیاط ما بـه دیوارهایش محدود میشود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.