سلام دوستان
چند روز پیش نهار قرمه سبزی درست کردم ، اینم بگم من کنسرو لوبیا میریزم توی خورشت
خلاصه همه چیز طبق روال و عادی بود
معمولا من غذا رو تست نمیکنم
اما اون روز آخرین لحظه غذا رو مزه کردم دیدم خیلی تنده دیگه چاره ای نبود همون و بردم سر سفره
آقام مزه غذا روو دید گفت چقد تنده
منم برای اینکه کم نیارم ، الکی گفتم همه چیز مثل همیشه و اندازه بود احتمالا کنسروش تند بوده
اینم بگم دخترم خیلی از خورشت خوشش اومد .و تعریف می کرد
گذشت و رفت شد عصر
دیدم آقام قوطی کنسرو برداشته خونده گفت مقصر من بودم کنسرو لوبیا تند خریدم
ومن بودم که توی دلم قند آب شده بود و ذوق زده☺️😊😋
شاد و پیروز باشید
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه حفظ زندگی مشترک :
درود فراوان خدمت همراهان عزیز
اول اینکه مشکلات برای همه هست
یکی از راههای مهم همراهی به نظرم صحبت کردنه
باید با شریک زندگیتون صحبت کنید
راجع به همه چیز
نباید فاصله بگیرید
هیچ چیز اندازه رفاقت در رابطه باعث محکم شدن پایه ها نمیشه
بشینید از روزمرگی هاتون بگید
از احساستون بگید
درطول روز به هم زنگ بزنید و جویای احوال هم باشید
خواسته های هم رو پشت گوش نندازید
توجه خیلی مهمه
بخاطر شرایط مالی خودم شخصاً بعضی وظایف رو نتونستم انجام بدم
اما همیشه مطرح میکنم که طرف بدونه حواسم هست ولی فعلا مقدور نبوده
اینکه بی ارزش جلوه بدیم باعث سردی میشه
آقا جان من اگه نمیتونی مثلاً گوشی فلان مدل بخری تو رفتارت نشون بده که تلاشم رو دارم میکنم
الان همه تحت فشارن متاسفانه
اونی برنده ست که بی پولی و مشکلات رو مدیریت کنه و کماکان مهربان باشه
به نظرم هیچ زنی نیست که محبت رو با پول عوض کنه
پول نداری عیب ندارد
انسان باش!
خدا به وقتش بهت بی شمار میده.
برای وظایف تلاش کنید
آدمها میفهمن و فرصت میدن
عشق بورزید! هم زنها میفهمن هم مردها
واقعی باشید
نون دلتون رو بخورید
من چند بار ورشکستگی رو تجربه کردم ولی کم نمیارم
چون همسرم پشتمه
خانوما پشت مردتون باشید
هیچ نیرویی بیشتر از عشق به مرد قدرت نمیده
امید، امید و امید فراموش نشه
دلهاتون گرم 🌹
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه میبینی؟
گفت: آدمهایی که میآیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه میبینی؟
گفت: خودم را میبینم.
عارف گفت: دیگر دیگران را نمیبینی، در حالی که آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شدهاند. اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی. این دو شیئ شیشهای را با هم مقایسه کن؛ وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را میبیند و به آنها احساس محبت میکند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت، کبر، غرور، پلیدی و…) پوشیده میشود، تنها خودش را میبیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
فریدون شاه باستانی که بر ضحاک ستمگر پیروز شد و خود به جای او نشست؛ دستور داد خیمه بزرگ شاهی برای او در زمینی وسیع ساختند. پس از آنکه آن سراپرده زیبا و عالی تکمیل شد، به نقاشان دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت چنین بنویسند و رنگ آمیزی کنند: ای خردمند! با بدکاران به نیکی رفتار کن، تا به پیروی از تو راه نیکان را برگزینند.
فریدون گفت نقاشان چین را
که پیرامون خرگاهش بدوزندبدان را نیک دار، ای مرد هشیار
که نیکان خود بزرگ و نیک روزند
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه مبتلا شدن به صرع :
سلام میخوام از تجربه مبتلا شدن به صرع بگم
و راه پیشگیری.
من توی یه خانواده عصبی و پراسترس بزرگ شدم
تبدیل شدم به یک آدم مضطرب
در دوران مدرسه الکی بدون هیچ دلیلی مضطرب میشدم و حالت تهوع بهم دست میداد.
تا اینکه یه شب تشنج میکنم.
دکتر گفت چون دفعه اوله دارو نمیخواد. دو سال بعد دانشجو بودم و برای بار دوم تشنج کردم. دکتر با نوار مغز و MRI تشخیص صرع داد.
اما تشنج من با داروی صرع کنترل نمیشد و هر ماه تشنج میکردم.
تا اینکه به دکتر گفتم آدم استرسی هستم.
دکتر خیلی دعوام کرد که باید اول میگفتم و با پنهان کاری روند درمانم رو کند کردم.
یه دارو ضد اضطراب تجویز کرد و در کمال تعجب تشنجم قطع شد.
و الان کم کم داروهای صرع کم شد و الان داروی اضطراب رو میخورم
تشنجم به خاطر استرسم بود.
نتیجه: خواهشا اگر ادم مضطربی هستید قبل از اینکه منجر به صرع و ام اس و... بشه به دکتر مراجعه کنید
همانطور که قلب و کبد و دست و پا مریض باشه نیاز ب درمان داره، روح و روان و اعصاب هم نیاز به درمان داره.
از قرص اعصاب و روان نترسید.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
شخصی دعوی خدایی میکرد، او را پیش خلیفه بردند، او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری میکرد، او را بکشتند.
گفت: نیک کردهاند که او را من نفرستاده بودم.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه استفاده از حنا برای مو:
سلام دوستان میخواستم از تجربه حنا زدن به مو براتون بگم.
خب من حدودا پنج شیش سال پیش از حنا استفاده میکردم برای موهام و همیشه هم موهای بلند و سالمی داشتم اون زمان،بعد که درگیر کارای دیگه شدم حنا رو فراموش کردم و بهتره بگم وقت و حوصله ای واسم نموند،یک دفعه به خودم که اومدم دیدم موهام دیگه مثل قبلنا نیست و دیگه نمیتونم موهامو بلند کنم چون ساقه هاش خشک و بی حال شده :)
چندسال شد که موهامو کوتاه میکردم،برای تقویت و تسریع رشدش کارای دیگه میکردم مثلا عصاره رزماری که بشدت عالیه و رشد مو رو دو برابر میکنه ،اما خب ساقه موهام درست نمیشد و خشک بود تا اینکه دوباره شروع کردم حنا و روغن زیتون رو به موهام زدم و الان ساقه موهام ضخیم و براقه و اینم بگم که نمیذاره موخوره بگیرین من کلا از راه های شیمیایی استفاده نمیکنم چون عوارضش بیشتره تا فایدش که موقته. درکل خیلی خوبه،پیشنهاد میکنم بهتون قشنگا🙂❤️.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
نادر شاه کبیر در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت: پادشاه فرق من با وزیرت چیست؟ من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد.
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند. هر دو آمدند. نادر شاه گفت: در گوشه باغ گربهای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده.
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند.
ابتدا باغبان گفت: پادشاها من آن گربهها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده.
سپس نوبت به وزیر رسید. وی برگهای باز کرد و از روی نوشتههایش شروع به خواندن کرد: پادشاها من به دستور شما به ضلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است؛ نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است. بچه گربه ماده خاکستری رنگ است. حدوداً یکماهه هستند. من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپز هر روز اضافه غذاها را به مادر گربهها میدهد و اینگونه بچه گربهها از شیر مادرشان تغذیه میکنند. همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکلساز شود.
نادر شاه رو به باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شدهای و ایشان وزیر.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
ابوبکر ربابی اکثر شبها به دزدی میرفت. شبی چندان که سعی کرد، چیزی نیافت. دستار خود را بدزدید و در بغل نهاد، چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آوردهای؟
گفت: این دستار آوردهام.
زن گفت: این که دستار خود توست.
گفت: خاموش، تو ندانی، از بهر آن دزدیدهام تا آرمان دزدیام باطل نشود.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلطان سلجوقی بر عابدی گوشهنشین و عزلتگزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمیدانی من کیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم.
حکیم خندید و گفت: من نیرومندتر از تو هستم، زیرا من کسی را کشتهام که تو اسیر چنگال بیرحم او هستی.
شاه با تحیر پرسید: او کیست؟
حکیم گفت: آن نفس است. من نفس خود را کشتهام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی و اگر اسیر نبودی از من نمیخواستی که پیش پای تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است.
شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
شبی پدری به پسرش گفت: بچه بلند شو سنگ یک من همسایهمان را بگیر که آرد بکشیم، بدهم مادرت نان بپزد. همینطور که حرف میزد گربهای داخل خانه شد.
پسر گفت: این گربه را من ده دفعه کشیدم، یک من است.
پدر گفت: خوب برو نیم گز خانه همسایه را بگیر تا ببینم مادرت از قالی چقدر بافته است.
پسر گفت: من ده دفعه دم گربه را متر کردم، نیم گز است.
پدر ناراحت شد و گفت: بلند شو ببین باران میآید یا نه؟
پسر گفت: این گربه همین حالا از حیاط آمده، دست بکش ببین تر است، اگر تر است باران میآید.
پدر که دید هرکاری به بچه میدهد از زیرش در میرود، گفت: خوب بلند شو یک قلیان چاق کن بکشیم.
پسر که دید این کار را نمیتواند کلک بزند، گفت: همه کارها را من کردم، این یکی را دیگر خودت بکن.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن میگفت. در میان سخن گفت: امروز فلان مرد از تو بسیار خوب میگفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.
افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.
آن مرد گفت: ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟
افلاطون پاسخ داد: ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کردهام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.