سلام، پسر خواهرم تعریف می کرد پستچی گواهی نامم رو آورد دم در، گرفتم و از خوشحالی پریدم پشت فرمون ماشین بابام دِ برو که رفتیم😍🚗بعد سر اولین چهار راه زدم به یه موتوری پخش زمین شد، با استرس از ماشین پیاده شدم😢راننده موتور پا شد خودش رو تکوند بعد یهو چشمش به من افتاد گفت عه تو همونی نیستی که من الان گواهینامت رو دادم😂
حالا یه دونه هم از خودم بگم... تازه گواهینامه گرفته بودم نشستم پشت فرمون، چراغ که سبز شد می خواستم حرکت کنم از پشت زدم به ماشین جلویی رانندش پیاده شد یه نگاه کرد قرار شد بزنیم کنار افسر بیاد، سوار شدیم من اونقدر استرس داشتم تا خواستم حرکت کنم دوباره زدم بهش😂سرش رو از شیشه آورد بیرون دید دوباره من هستم😐🤨با تاسف سرش رو تکون داد گفت تا نکشتیمون نگهدار🤨😠
من هم از خجالت فقط می خندیدم😂😬
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خونه مادر شوهرم بودم، یه بار پارچ از دستم سر خورد آب ریخت روی گااااز مادر شوهرم هم حساس بعد اومد دید گفت عههه چی شددده، گفتم آره مریم (خواهر شوهرکوچیکم) دستش خورد افتاد، مادرشوهرم گفت خاک بر سرش کنن از بس گیج هست😂بعد برای خواهر شوهرم تعریف کردم مرد از خنده😅
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
مامانم اینا بخاطر موقعیت شغلی داداشم مجبور شدن که بیان تهران زندگی کنن، موقع اسباب کشی من هم باهاشون اومدم داداشم چون به خیابون ها وارد نبود زیاد از برنامه مسیریابی کمک می گرفت این برنامه گویا بود و هی می گفت که مونده و به چپ بپیچید و چند ثانیه یه بار تکرار می کرد، چون ترافیک بود داداشم تمام حواسش به رانندگی بود و این برنامه رو مخش بود یهو عصبی شد و داد زد بسه بابا بذار برسم می پیچم😡مامانم اینطوری 😳گفت با کی بودی ماهم گفتیم با برنامه بود، طفلک ناراحت شد و به داداشم تشر زد، سرش داد نزن بهت میگه داره کمکت می کنه گمنشی😒حقته که دیگه قهر کنه و چیزی نگه تا ببینم بلدی خودت راه رو پیدا کنی😏حالا داداشم😳ما🤣مامانم😢
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
ماه رمضون خدابیامرز مادرم قبل از همه بلند می شد سحری آماده می کرد و ما رو بیدار می کرد اون وقت ها هرکس گوشی نداشت یه ساعت کوچیک داشتیم که کوکش می کردیم و تا قطعش نمی کردی زنگ میزد، یه شب من فاز مهربانی گرفتم به مادرم گفتم امشب من سحری آماده می کنم، ساعت که زنگ زد تا اومدم قطع کنم یه خار کوچیک پشتش بود شکست و صدای ساعت یه سره شد😂من هول کردم چون برادرام کوچیک بودن و قرار نبود برای سحر بیدار بشن، خلاصه ساعت رو دست گرفتم با عجله رفتم سمت آشپزخونه از کابینت یه قابلمه برداشتم ساعت رو گذاشتم داخلش وای چشمتون روز بد نبینه😕 صدا بیشتر شد قابلمه رو گذاشتم تو کابینت😳حدس میزنید دیگه بدتررررر شد یه دفعه داداشم اومد تو آشپزخونه گفت چیکار میکنی جریان رو گفتم داداشم تو آشپزخونه از خنده غلت میزد 🤣بهش گفتم بیا این رو ساکت کن اومد باتری ساعت درآورد، خلاصه اون شب سحر اونایی هم که قرار نبود بیدار بشن بیدار شدند😁
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من همون سالی که کنکور داشتم مادرم فوت شد با کوله باری از غم و غصه و خاطره وارد دانشکده پزشکی شدم کلا هیچ چیزی از دو ترم اول یادم نیست چون اون قدر تو خودم بودم همه دوست هام رو از ترم سه به بعد پیدا کردم هفت ترم اول رو به زور و معدل ۱۳ پاس کردم رفت اما بعدش از وقتی که وارد بخش شدم حالم انگار خوب شده بود مثل قبل شده بودم پر انرژی شروع کردم بلافاصله بعد انترنی رفتم خدمت سربازی نصف دوستام هنوز پایان نامه رو دفاع نکرده بودن که من رفتم خدمت سربازی اون هم با هزار تا بدبختی و درد سر تموم شد امسال رزیدنتی قلب قبول شدم من به جایی که باید رسیدم اما واسه اونایی که اوایل اذیتم می کردن متاسفم من بالاخره موفق شدم خواستم به همه اونایی که غم های بزرگ دارن بگم همش تموم میشه.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام روز عروسیم یک دختر بچهی کوچولو از همون اول عروسی ایستاده بود یه گوشه زل زده بود بهم تکووون هم نمیخورد 😂 کمکم داشتم میترسیدم که نکنه این جنی، روحی چیزی هست تا اینکه دیدم چند دقیقه بدو رفت شام خورد و دوباره برگشت و زل زد بهم 😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه روز من کدبانو گریم گل کرد گوجه سبز زیاد داشتیم گفتم بیام رب آلوچه درست کنم باهاشون تمام مراحل رو با زحمت فراوان انجام دادم گذاشتم قشنگ پخت سفت شد ریخته بودم توی کاسه تا براش شیشه خالی پیدا کنم جا به جا کنم آخرین بازی لیگ هم بود من هم استقلالی دقیقه ۸۵ که پرسپولیس گل زد اینقدرررر عصبی شدم می خواستم برم پوست تخمه ها رو خالی کنم توی سطل آشغال رب آلوچه ها رو بذارم توی یخچال دقیقا برعکس ربا رو خالی کردم توی سطل آشغال یه لحظه یادم اومد چه غلطی کردم، ولی خود کرده را تدبیر نیست که نیست.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
قبلا وقتی سر کار بودم و بچه ها کوچک بودن، کارم شیفتی بود. یه روز مواد لوبیا پلو رو آماده کردم برنج هم خیس کردم به آقا گفتم کاری نداره، برنج رو بجوشون، مواد آماده هست بریز لای برنج دم بده خلاصه از شیفت که برگشتم، از بچه ها سوال کردم دست پخت بابا چطور بود؟ پسرم می گفت خوب بود فقط برنجش مثل ته دیگ خشک بود😳
از آقا سوال کردم چی درست کردی، بنده خدا گفت یادم رفت برنج رو بجوشونم، همینجور برنج خیس کرده و مواد رو توی قابلمه ریختم وگذاشتم دم بکشه🙈 این هم از آشپزی آقای خونه😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سال اول عروسیم اصلا بلد نبودم برنج دمی بذارم، یه استامبولی درست کردم عییییین ماست شل و ول، با کفگیر کشیدم تو دیس گفت "شلپپ"😅شوهرم گفت این چیه؟؟یعنی سر سوزنی هم بهش رو ندادم ادامه بده گفتم چی گفتی؟؟؟ خیلی هم دلت بخواد، همه استامبولی رو اینجوری درست می کنن، بهتر از این رو کجا می خوای بخوری؟ خلاصه بدووون کلامی حرف و حرکت مشکوکی بنده خدا تا تهش رو خورد. بهخدا قسم خودم به زور قورتش می دادم😣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
حدود 25 سال پیش، مامان عزیزم یه چرخ گوشت خریده بود آقا این چرخ گوشت به هیچ صراطی مستقیم نبود و کلا یادش رفته بود کارش چی هست و اصلا گوشت ها رو چرخ نمی کرد فقط مشخص بود فشار زیاد روی موتورش هست خلاصه یه روز پدر گرامی و مامانم به سختی مشغول چرخ کردن گوشت ها بودن بابام عصبانی شد که این چه چرخ گوشتی هست و...یه لگد جانانه نثار چرخ گوشت جان کردن مامانم هر تیکه ی این چرخ گوشت رو جمع کرد و سرهم کرد و دوباره روشنش کرد در کمال ناباوری این بی نوا از چرخ گوشتای قصابی هم بهتر کار می کرد احتمالا یه قطعه سر جاش نبوده که با نوش جان کردن لگد درست شده، الان بعد این همه سال هنوز هم مثل ساعت کار می کنه بعد از این ماجرا خیلی به پدر اصرار کردیم که تعمیر لوازم منزل بزنن قبول نکرد😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام، یک بار اومدم ساندویچ مرغ درست کنم مرغ رو گذاشتم داخل زودپز که سریع پخته بشه، اومدم نشستم روی مبل و پیس پیس زود پز رو نگاه می کردم از روی مبل گفتم ده دقیقه دیگه خاموش می کنم که دیدم یه چیزی رو میز خودنمایی میکنه😳خوب که نگاه کردم دقت کردم دیدم بله مرغ روی میز هست و فقط آب و پیاز توی زودپز بوده، خانم مرغه روی میز نشسته بود برای خودش به من هرهر و کرکر می خندیده 😩😁🤣هیچی دیگه خدا این جوری آدم رو جلوی مرغ خجالت زده نکنه😁
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
دایی من از دوران مجردی میگفت دختر دار بشم اسمش رکسانا پسر، پویا، تا اینکه ازدواج کرد و یه دختر ناز تو راهی داشتن خانمش می گفت باران داییم رکسانا😂
همه ما هم طرف زندایی که راست میگه و... داییم می گفت کسی که شناسنامه میگیره من هستم، خلاصه بچهاش به دنیا اومد و اسمش رو گذاشتن باران گفتم دایی چی شد؟ تو که گفتی نمیذارم😂گفت نصفه شب بچه به دنیا اومد من صبح از خواب بیدار شدم دیدم همهتون استوری گذاشتید باران جان خوش اومدی چاره دیگه ای داشتم مگه؟😆
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.