تجربه دانشجوی پزشکی :
صفر تا صد دانشجوی پزشکی بودن ( دوران پزشکی عمومی )
من یه پسرم دو سال پشت کنکور موندم، سال سوم کنکورم پزشکی قبول شدم و با هزار امید و آرزو پزشکی رو شروع کردم و الان سه ماهم مونده که دوران دانشجویی ام تموم بشه
اول از همه بگم هم از رشتم راضی ام هم ناراضی ام و این رشته رو ناآگاهانه انتخاب کردم اونم به خاطر جو دادن اطرافیان، معلما و مشاوران اومدم این رشته و آگاهی کامل به شرایط اش نداشتم و نرفتم با یه نفر هم حرف بزنم که پزشکی اصلا چیه و چطوره
پزشکی نسبت به دندون و دارو طولانی تره و قاعدتا درسش بیشتره و تعداد واحد بیشتری پاس میکنید ( هر کی میگه دارو درسش سخت تره اشتباه میکنه، دقیقا همونایی هستن که ندونسته منو به شخصه فرستادن پزشکی)
ترم های اول پزشکی دوران علوم پایه هستن به همراه عمومیا ، درسایی مثل آناتومی ، بیوشیمی و ... هستن که میشه گفت مسائل پایه هستن و تقریبا تو پزشک شدن آنچنان تاثیر ندارن و تو آزمون تخصص اصلا از مباحث علوم پایه سوال نمیاد. بعدش آزمون جامع علوم پایه هست که پاس که شدید میرسید به دوران فیزیوپاتولوژی
دوران فیزیوپاتولوژی دوره ای هست که برای بخشهای ماژور پزشکی مثل داخلی و اطفال و جراحی ، اساتید فوق تخصص میان دانشکده و تو کلاس تئوری بیماری های مبحث خودشون رو میگن تو این دوره فقط به خاطر یادگیری چگونگی شرح حال گرفتن از بیمار در طول ترم روز های کمی تو بیمارستان حاضر میشید.
بعد از پاس کردن دروس دوره ی فیزیوپاتولوژی ، وارد دوره ی اکسترنی یا کارآموزی میشید . خب از این به بعد بیمارستان هستید صبح ها مثل بقیه میرید بیمارستان و مورنینگ شرکت میکنید ( مورنینگ جلسه ای هست که همه دانشجویان و بعضی اساتید مشخص شده هر روز صبح ساعت ۸ جمع میشن سالن بزرگی و با انتخاب اساتید یک یا دو تا از مریض هایی که دیروز بستری شده بود رو معرفی میکنن و در موردش بحث میکنن و دانشجوهایی که دیشب کشیک بودن رو به چالش میکشن، این جلسات به شدت سمی و گاها با تحقیر و توهین همراه هست) بعد میرن بخش شون و به مریض هایی که بین اکسترنا تقسیم شده نوت میذارم ( نوت هم یعنی یه معرفی مختصر بیمار ، و این که از دیروز حالش و علائمش چطور بوده ، معاینه مختصر بیمار و پلن درمانی پیشنهادی دانشجو) بعد برمیگردید خونتون
دوره ی اکسترنی دو سال هست و تقریبا هر بخشی رو میرید و اون بخش هایی که تو دوره ی قبل کلاس تئوری آموزی برای اون برگزار نشده تو دوران اکسترنی گذاشته میشه. چند تا کلاس تئوری دیگه هم تو اکسترنی هست که باید شرکت کنید . آخر اکسترنی از دو دوره ی اکسترنی و فیزیوپات آزمون جامع پیش کارورزی میگیرن.
یه نکته مهم این که تو اکسترنی باید شما موضوع پایان نامه رو برید با اساتید دلخواه تون حرف بزنید و مشخص کنید و کد اخلاق پایان نامه بگیرید
دوره ی آخر که کارورزی یا همون اینترنی هست
دوران سخت و حال بهم زن پزشکی اینه، به مدت ۱ و نیم ساله و همراه با کشیک های ۲۴ ساعته به تعداد ۶ الی ۱۰ تا توی ماه هست . تو دوره ی اینترنی هیچ واحد تئوری ندارید و راهتون به دانشکده نمی افته . تو این دوره شما مهر دارید و میتونید تو قسمت دستورات پزشک ، هر اوردر (دستور) رو بذارید و پرستار ها اجرا میکنن ، آزمایشات رو میبینید و مهر میزنید چون مهر شما به منظله اینه که یه پزشک دیده، تا وقتی که آزمایش مهر نکنید پرستارا اونو داخل پرونده نمیذارن
خب کشیک اینترنی این مدلیه که مثلا امروز که کشیک باشید، ساعت ۸ میرید همون جلسه مورنینگ بعد تا ۲ بخش هستید مریض های صبح کار که بین همه دانشجو ها تقسیم شده رو معاینه میکنید بعدش اساتید، اکسترن ها ، بقیه اینترن های غیر کشیک و رزیدنت های (دانشجویان تخصص) غیر کشیک میرن خونشون و شما میمونید بیمارستان و از ساعت ۲ تا ۸ صبح فردا همه مریض های جدید و قدیمی رو شما میبینید و شرح حال برای مریض جدید میذارید و آزمایش میخواید و ....
بعد شبو هم میشینبد درس میخونید چون فردا ممکنه مریض شما رو بخوان که ارائه بدید به همه تو جلسه مورنینگ، پس قاعدتا تقریبا کل شب رو بیدارید ، حالا ساعت ۸ که مورنینگ رفتید بعدش تموم نمیشه شما دوباره تا ساعت ۲ میرید بخش خودتون و مریض های خودتون رو میبینید . پس عملا شما تو هر کشیک نزدیک ۳۰ ساعت تو بیمارستان هستید و شانس بیارید میتونید چند ساعت بخوابید . خب تو دوران اینترنی هم یه آزمون جامع دیگه به اسم صلاحیت بالینی دارید که بر اساس مهارت های پزشکی شماست و اگه اشتباه کنید با کله میوفتید و درآخرسر باید پایان نامه تون رو دفاع کنید . بماند که پایان نامه چقدر زحمت داره
به عنوان تجربه شخصی واقعا پزشکی با توجه به حجم کاریش ، درآمد قابل قبولی مثل دندون و دارو نداره.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
❣ #یادآوری_امروزت
به هرچه بندیشید افزایش می یابد.پس به صورت حسابها نیندیشید اگر به کمبودها و قرض ها توجه کنید،تنگدستی و قرض بیشتری خواهید آفرید
آفرینش در دست شماست،پس خالق بهترینها در زندگیتان باشید کافی است افکارتان را آگاهانه انتخاب کنید...
همواره تکرار کنید
⭐️ من لایق بهترین هستم و اکنون بهترین را
می پذیرم ⭐️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه #ازدواج #مخاطب :
سلام من بیست وچهارساله ازدواج کردم وخداروشکر راضیم اززندگیم ،همسرم خدمت سربازیشو تو شهرما بود ومن محصل بودم وسنم ۱۷خلاصه ازدواج کردیم نه پولی نه شغلی ونه خونواده همسرم راضی بودن حتی نامزدی وحلقه هم نداشتم ولی عاشقانه همسرم رو دوست داشتم خلاصه همسرم بعداز دوسال ونیم تونست عروسیه درخوری رو برام بگیره ،خلاصه کم کم زندگیم تغییر کرد وخداروشکر توپنج سال اول زندگیم دیگه همه چیز داشتیم من تونامزدی زیاد ازسمته همه سرزنش شدم توهین شنیدم ولی صبوری کردم بعداز هشت سال بزرگترین سالن زیبایی رو زدم وموفق شدم همیشه باهمسرم صادق بودم وخط قرمزم خیانت ودروغ بود الان خداروشکر با داشتن سه تا فرزند سالم عشق میکنم ولی کماکان تو جمع خانوادگیشون تیکه میندازن ، فهمیدم توزندگی توهرچقدرهم احترام بزاری بازم آدما اندازه شعورشون با تو برخورد میکنن یار خوب تمام ماجراست به خونواده هاتون فشار نیارید فکرنکنید با فشاربه اونها زندگیتون خوب میشه ،به نیازمندان کمک زیاد کنید به یتیمها محبت خاص کنید فخر نفروشید بدونید هرچی داریم ماله خداست ماهیچ کاره ایم به خدا وصل بشید که سلطان ثروت قدرت ،وزمان خودشه ☝️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
💠 حرکت عجیب و درسآموز جوان
🟢 جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
♨️ داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
🔸 یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
🔹 جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
📌 من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
✍️ بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
📎 #حجاب
📎 #سیگار
📎 #جوان
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه رابطه عاطفی ناموفق :
دوستان اکسیژن عامل حیات انسانه اما اگر چن گرم از همین اکسیژن که باعث زنده موندنته رو داخل سرنگ بهت تزریق کنن میشه عامل مرگت،
ادما هم توی موقعیت های مختلف میتونن حالت های رفتاری متفاوت داشته باشن اونی که امروز بهش اطمینان داری و کنارش احساس امنیت میکنی ممکنه در موقعیتی متفاوت تبدیل به کسی بشه که حتی یک درصد توی کشتنش درنگ نکنی، ادما عوض میشن، پس وقتی تصمیم به ازدواج میگیرید شرایط ازدواجتونو به شکلی تنظیم کنید که اگه طرفتون چن سال بعد عوض شو و تبديل به لجن شد بتونین با کمترین تلفات جدا شین، وقتی میخوایید برید سفر باید به سالم بودن ماشینتون مطمئن بشین و به سالم بودن تمام قسمت ها و لاستیک زاپاس، هر چقدرم که به ماشینتون اعتماد داشته باشید اما بازم لاستیک زاپاسو بر میدارین، وجود لاستیک زاپاس نشونه عدم اعتماد به ماشین نیست ضرورته سفره که اگه یه درصد وسط راه پنچر شدین درگیر فلاکت نشین، توی رابطه هم هر چقدر به شخصیت طرف مقابلتون اعتماد دارید لاستیک زاپاستونو بردارید و شرایط ازدواجتونو به شکلی تعیین کنید که اگه یه درصد به مشکل خوردین بتونین با کنترین تلفات جدا شین..
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
✌️ #آموزنده
💎مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهي نشسته بود.
پادشاهی نزد او آمد، از اسب پياده شد و ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسيد و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟ سپس سربازي نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید: احمق،راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: به چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود،
مرد دوم وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد:
فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد.
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.
✅طرز رفتار هرکس نشانه شخصیت اوست. نه سفیدی بیانگر زیبایی است و نه سیاهی نشانه زشتی.
شرافت انسان به اخلاقش هست.
📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#حکایت
✍شخصی به نام «ابو مطر» نقل میکند زمانی به کوفه رفتم. در بازار کوفه مردی را دیدم که مردم و بازاریها را نصیحت میکند. از سخنان حکیمانه او تعجب کردم. به قیافه اش نگاه کردم هیچ مشخصه ای نداشت. گویی همانند اعراب بیابان گرد بود.
از کسی سؤال کردم او کیست؟ گفت: غریب هستی؟ گفتم: بله، من از بصره آمدهام و در کوفه غریب هستم. اولین بار است که به این شهر آمده ام. گفت: این امیر المؤمنین علی علیه السلام است.
من به دنبال علی علیه السلام راه افتادم تا ببینم چه میکنند. به هر صنفی که میرسیدند موعظۀ ویژه ای میکردند به برخی فرمودند:
﴿ لَا تَحْلِفُوا فَإِنَ الْيَمِينَ تُنْفِقُ السِّلْعَةَ وَ تَمْحَقُ الْبَرَكَةَ ﴾ ؛ [۲] در خرید و فروش،
سوگند مخورید؛ زیرا برکت را از بین میبرد. به عده دیگری از بازاریها فرمودند:
﴿ أَطْعِمُوا الْمَسَاكِينَ يَرْبُو كَسْبُكُمْ ﴾ ؛ [۱] به نیازمندان رسیدگی کنید تا کسب شما برکت پیدا کند.
همین طور دنبال حضرت میرفتم. به اصناف مختلف که میرسیدند به تناسب شغل شان موعظه ای میکردند تا به صنف پارچه فروشها رسیدند. آن جا ایستادند تا پیراهنی بخرند. فروشنده حضرت را شناخت. از این رو حضرت خرید نکردند.
مسیر را ادامه دادند تا به مغازه دیگری رسیدند. جوانی آن جا بود که حضرت را نمی شناخت. فرمود: پیراهنی به سه درهم میخواهم پیراهن را آماده کرد و حضرت پول آن را داد.
ایشان راه افتادند و مسیر بازار کوفه را پیمودند تا به مسجد آمدند و در آن جا برای رفع حاجات مردم نشستند. صاحب آن مغازه ای که حضرت از او پیراهن خریده بود وقتی به بازار رسید دیگران به او گفتند: امیر المؤمنین از پسر شما پیراهنی خرید. مرد به پسرش گفت: چند فروختی؟ گفت: سه درهم.
با عجله خدمت حضرت آمد که یک در هم را برگرداند. حضرت فرمود: نه معامله تمام شده است. من راضی بودم، او هم راضی بود. حضرت هنگامی
که پیراهن را خریدند، این گونه دعا کردند
﴿ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رزقني من الرياش... ﴾ ؛ سپاس خدایی که لباسی روزی من کرد.
به حضرت گفتند: این را از کجا آموختی؟ فرمودند: این دعا را از پیامبر آموختم. ایشان وقتی پیراهنی میخریدند و میپوشیدند این دعا را میخواندند. [۱]
----------
🔰 بحار الأنوار، ج ۴۰، ص ۳۳۲
📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمایِ قوی تسلیم نمیشن ...
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🔰 #داستان
در قریهای ما دختری به نام ماه گل زندگی میکرد. او دختری بود با چهرهای زیبا و قدی بلند، اما در دل و دماغش شعلهای از دیوانگی میسوخت. پدرش را در کودکی از دست داده بود و تنها مادرش بود که با کار در خانههای مردم، روزگارشان را میگذرانید. به تدریج که ماه گل بزرگتر میشد، رفتارهایش غیرقابل کنترل گردیده بود او هر کسی را که میدید، مورد حمله قرار میداد و هیچکس را جز مادرش دوست نداشت اگر مادرش در کوچهها دستش را نمیگرفت، به سوی هر کسی حملهور میشد
مردم قریه او را "کدو" صدا میکردند و این نام او را خشمگین میساخت. کودکان نیز به او سنگ پرتاب میکردند، و این رفتارها باعث میشد که او بیشتر از دیگران دوری کند مسیر مکتب من از کوچه ماه گل شان میگذشت. یک صبح، به در دروازه که بر دستش سنگی بزرگ قرار داشت استاده بود هنگامی که او را دیدم، ایستادم و از جیب خود یک شکلات بیرون آوردم. با لبخند گفتم بیا ماه گل بگیرش وقتی او لبخند مرا دید، سنگ را از دستش دور انداخت و به سمت من دوید تا شکلات را بگیرد در کوچها وقتی مرا میدید به سویم میدوید پیشم آرام استاده میشد و دستش را دراز میکرد من هم برایش همیشه شکلات میخریدم مادرش میگفت تنها پیش تو میآید
این روند ادامه داشت و روزی خبر شدم که مادر ماه گل بر اثر سکتهٔ قلبی دنیا را وداع گفته است و روز وفات مادرش ماه گل را در یک اطاق بند کرده بودند او بیچاره اکنون تنها ماند بودو زنهای کاکایش نیز از او به خوبی مراقبت نمیکردند همیشه در کوچهها هر طرف میدوید و به هر کسی حمله میکرد. روزها میگذشت و من متوجه میشدم که او دیگر پا پاپوش ندارد من یک پا پوش به پایش خریدم و روز بعد دیدم باز پاهایش بدون پاپوش بود و چادرش نیز گم شده بود موهایش ژولیده بود و در کوچهها سرگردان هر طرف میرفت
یک روز چاشت، در راه خانه از مکتب دیدم که ماه گل در میدانی خوابیده است صدایش زدم، اما او از جایش تکان نخورد وقتی نزدیکش رفتم سرش را تکان دادم خون از دهان و بینیاش جاری بود قلبم به درد آمد کسی اورا لت و کوب کرده بود از جایش برخیزاندم به خانه شان بردم وقتی داخل خانه شد زن کاکاش به صدای بلند میگفت از دست تو دیوانه هیچ روز خوب نداریم
چند وقت بعد دیگر خبری از آن دختر فربه و خوشچهره نبود موهایش ژولیده و لباسهایش چروک و کثیف شده بود نزدیکش میشدی بوی گند میداد او دیگر به کسی کاری نداشت و مردم نیز دست از آزارش کشیده بودند. هر طرف که میرفت، آرام و ساکت بود، ولی چهرهاش غمگینتر از همیشه به نظر میرسید روزی کنار یک دیوار آرام نشسته بود نزدش رفتم و از جیب خود شکلاتی بیرون آوردم اما او دیگر مرا نمیدید و شکلاتم را نگرفت برم میگفت اما کجاست اما کجاست آن مادرش را اما صدا میزد او دختر جوان بود و من بارها تا خانه شان میبردم و به فامیل شان میگفتم اما کسی گوش نمیداد روزی در سفر بودم که خبر رسید ماه گل به زندگی پایان داده است و مردمان قریه اورا به خاک سپرده بود.
زندگی بدون مادر میتواند هر روز بسیار سخت و تلخ باشد.
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#حکایت
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش میبست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپانهای دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
میچیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
میپرسد:
"دختر جان اسم این گلها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:
"گل بو مادران" ❤️😭
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من زنی ۵۲ساله هستم و در دانشگاه شهید بهشتی پرستاری خوندم...
من زنی ۵۲ساله هستم و در دانشگاه شهید بهشتی پرستاری خوندم
مدت ۲۲ سال در این رشته صادقانه کار کردم و خودم رو بعد ۲۲سال بازنشسته کردم!
سه فرزند تا ۲۷ سالگی بدنیا آوردم و ۱۶ سال بخاطر بچهها کشیک شب، کار کردم تا فرزندانم مهد کودک نروند و در دوران مدرسه خودم بالای سرشان باشم و ظهرها ناهار گرم بخورند و نبود مادر را احساس نکنند!
دراین سالها با تمام سعی که برای فرزندانم داشتم ، ولی الان احساس میکنم که لذت کودکی فرزندانم را حس نکردم و خیلی غصه میخورم.
اگر یک بار دیگر بدنیا بیایم هرگز شاغل نمی شوم چون نه قشنگی دوران طفولیت فرزندانم را فهمیدم و نه لذت زندگی را. خستگی و بیماریهایی برایم باقی مانده که الان در دوران بازنشستگی دارم با آنها سر میکنم!
در حالیکه هم سن و سالهای خانه دار من بسیار سرحال هستند!
من فرزند دختر ندارم ولی اگر داشتم هرگز به او اجازه شاغل شدن نمیدادم و فقط به او همسر داری و فرزند آوری و بچه داری می آموختم! تا مادری خوشبخت و سالم شود.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
✨﷽✨
✅ #حکایتی زیبا و خواندنی
شکر نعمت
✍روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند. خیلی او را صدا می زند. اما به خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمی شود. به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می اندازد
تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند!
کارگر ۱۰دلار را برمیدارد و توی جیبش می گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود! بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می گذارد!! بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند میکند و بالا را نگاه میکند و مهندس کارش را به او میگوید!! این داستان همان داستان زندگی انسان است. خدای مهربان همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار نیستیم و لحظه ای با خود فکر نمیکنیم این نعمتها از کجا رسید!! اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند. به خداوند روی می آوریم!!
💥بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد!!
📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.