#حکایت
✍شخصی به نام «ابو مطر» نقل میکند زمانی به کوفه رفتم. در بازار کوفه مردی را دیدم که مردم و بازاریها را نصیحت میکند. از سخنان حکیمانه او تعجب کردم. به قیافه اش نگاه کردم هیچ مشخصه ای نداشت. گویی همانند اعراب بیابان گرد بود.
از کسی سؤال کردم او کیست؟ گفت: غریب هستی؟ گفتم: بله، من از بصره آمدهام و در کوفه غریب هستم. اولین بار است که به این شهر آمده ام. گفت: این امیر المؤمنین علی علیه السلام است.
من به دنبال علی علیه السلام راه افتادم تا ببینم چه میکنند. به هر صنفی که میرسیدند موعظۀ ویژه ای میکردند به برخی فرمودند:
﴿ لَا تَحْلِفُوا فَإِنَ الْيَمِينَ تُنْفِقُ السِّلْعَةَ وَ تَمْحَقُ الْبَرَكَةَ ﴾ ؛ [۲] در خرید و فروش،
سوگند مخورید؛ زیرا برکت را از بین میبرد. به عده دیگری از بازاریها فرمودند:
﴿ أَطْعِمُوا الْمَسَاكِينَ يَرْبُو كَسْبُكُمْ ﴾ ؛ [۱] به نیازمندان رسیدگی کنید تا کسب شما برکت پیدا کند.
همین طور دنبال حضرت میرفتم. به اصناف مختلف که میرسیدند به تناسب شغل شان موعظه ای میکردند تا به صنف پارچه فروشها رسیدند. آن جا ایستادند تا پیراهنی بخرند. فروشنده حضرت را شناخت. از این رو حضرت خرید نکردند.
مسیر را ادامه دادند تا به مغازه دیگری رسیدند. جوانی آن جا بود که حضرت را نمی شناخت. فرمود: پیراهنی به سه درهم میخواهم پیراهن را آماده کرد و حضرت پول آن را داد.
ایشان راه افتادند و مسیر بازار کوفه را پیمودند تا به مسجد آمدند و در آن جا برای رفع حاجات مردم نشستند. صاحب آن مغازه ای که حضرت از او پیراهن خریده بود وقتی به بازار رسید دیگران به او گفتند: امیر المؤمنین از پسر شما پیراهنی خرید. مرد به پسرش گفت: چند فروختی؟ گفت: سه درهم.
با عجله خدمت حضرت آمد که یک در هم را برگرداند. حضرت فرمود: نه معامله تمام شده است. من راضی بودم، او هم راضی بود. حضرت هنگامی
که پیراهن را خریدند، این گونه دعا کردند
﴿ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رزقني من الرياش... ﴾ ؛ سپاس خدایی که لباسی روزی من کرد.
به حضرت گفتند: این را از کجا آموختی؟ فرمودند: این دعا را از پیامبر آموختم. ایشان وقتی پیراهنی میخریدند و میپوشیدند این دعا را میخواندند. [۱]
----------
🔰 بحار الأنوار، ج ۴۰، ص ۳۳۲
📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمایِ قوی تسلیم نمیشن ...
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🔰 #داستان
در قریهای ما دختری به نام ماه گل زندگی میکرد. او دختری بود با چهرهای زیبا و قدی بلند، اما در دل و دماغش شعلهای از دیوانگی میسوخت. پدرش را در کودکی از دست داده بود و تنها مادرش بود که با کار در خانههای مردم، روزگارشان را میگذرانید. به تدریج که ماه گل بزرگتر میشد، رفتارهایش غیرقابل کنترل گردیده بود او هر کسی را که میدید، مورد حمله قرار میداد و هیچکس را جز مادرش دوست نداشت اگر مادرش در کوچهها دستش را نمیگرفت، به سوی هر کسی حملهور میشد
مردم قریه او را "کدو" صدا میکردند و این نام او را خشمگین میساخت. کودکان نیز به او سنگ پرتاب میکردند، و این رفتارها باعث میشد که او بیشتر از دیگران دوری کند مسیر مکتب من از کوچه ماه گل شان میگذشت. یک صبح، به در دروازه که بر دستش سنگی بزرگ قرار داشت استاده بود هنگامی که او را دیدم، ایستادم و از جیب خود یک شکلات بیرون آوردم. با لبخند گفتم بیا ماه گل بگیرش وقتی او لبخند مرا دید، سنگ را از دستش دور انداخت و به سمت من دوید تا شکلات را بگیرد در کوچها وقتی مرا میدید به سویم میدوید پیشم آرام استاده میشد و دستش را دراز میکرد من هم برایش همیشه شکلات میخریدم مادرش میگفت تنها پیش تو میآید
این روند ادامه داشت و روزی خبر شدم که مادر ماه گل بر اثر سکتهٔ قلبی دنیا را وداع گفته است و روز وفات مادرش ماه گل را در یک اطاق بند کرده بودند او بیچاره اکنون تنها ماند بودو زنهای کاکایش نیز از او به خوبی مراقبت نمیکردند همیشه در کوچهها هر طرف میدوید و به هر کسی حمله میکرد. روزها میگذشت و من متوجه میشدم که او دیگر پا پاپوش ندارد من یک پا پوش به پایش خریدم و روز بعد دیدم باز پاهایش بدون پاپوش بود و چادرش نیز گم شده بود موهایش ژولیده بود و در کوچهها سرگردان هر طرف میرفت
یک روز چاشت، در راه خانه از مکتب دیدم که ماه گل در میدانی خوابیده است صدایش زدم، اما او از جایش تکان نخورد وقتی نزدیکش رفتم سرش را تکان دادم خون از دهان و بینیاش جاری بود قلبم به درد آمد کسی اورا لت و کوب کرده بود از جایش برخیزاندم به خانه شان بردم وقتی داخل خانه شد زن کاکاش به صدای بلند میگفت از دست تو دیوانه هیچ روز خوب نداریم
چند وقت بعد دیگر خبری از آن دختر فربه و خوشچهره نبود موهایش ژولیده و لباسهایش چروک و کثیف شده بود نزدیکش میشدی بوی گند میداد او دیگر به کسی کاری نداشت و مردم نیز دست از آزارش کشیده بودند. هر طرف که میرفت، آرام و ساکت بود، ولی چهرهاش غمگینتر از همیشه به نظر میرسید روزی کنار یک دیوار آرام نشسته بود نزدش رفتم و از جیب خود شکلاتی بیرون آوردم اما او دیگر مرا نمیدید و شکلاتم را نگرفت برم میگفت اما کجاست اما کجاست آن مادرش را اما صدا میزد او دختر جوان بود و من بارها تا خانه شان میبردم و به فامیل شان میگفتم اما کسی گوش نمیداد روزی در سفر بودم که خبر رسید ماه گل به زندگی پایان داده است و مردمان قریه اورا به خاک سپرده بود.
زندگی بدون مادر میتواند هر روز بسیار سخت و تلخ باشد.
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#حکایت
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش میبست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپانهای دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
میچیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
میپرسد:
"دختر جان اسم این گلها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:
"گل بو مادران" ❤️😭
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من زنی ۵۲ساله هستم و در دانشگاه شهید بهشتی پرستاری خوندم...
من زنی ۵۲ساله هستم و در دانشگاه شهید بهشتی پرستاری خوندم
مدت ۲۲ سال در این رشته صادقانه کار کردم و خودم رو بعد ۲۲سال بازنشسته کردم!
سه فرزند تا ۲۷ سالگی بدنیا آوردم و ۱۶ سال بخاطر بچهها کشیک شب، کار کردم تا فرزندانم مهد کودک نروند و در دوران مدرسه خودم بالای سرشان باشم و ظهرها ناهار گرم بخورند و نبود مادر را احساس نکنند!
دراین سالها با تمام سعی که برای فرزندانم داشتم ، ولی الان احساس میکنم که لذت کودکی فرزندانم را حس نکردم و خیلی غصه میخورم.
اگر یک بار دیگر بدنیا بیایم هرگز شاغل نمی شوم چون نه قشنگی دوران طفولیت فرزندانم را فهمیدم و نه لذت زندگی را. خستگی و بیماریهایی برایم باقی مانده که الان در دوران بازنشستگی دارم با آنها سر میکنم!
در حالیکه هم سن و سالهای خانه دار من بسیار سرحال هستند!
من فرزند دختر ندارم ولی اگر داشتم هرگز به او اجازه شاغل شدن نمیدادم و فقط به او همسر داری و فرزند آوری و بچه داری می آموختم! تا مادری خوشبخت و سالم شود.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
✨﷽✨
✅ #حکایتی زیبا و خواندنی
شکر نعمت
✍روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند. خیلی او را صدا می زند. اما به خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمی شود. به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می اندازد
تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند!
کارگر ۱۰دلار را برمیدارد و توی جیبش می گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود! بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می گذارد!! بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند میکند و بالا را نگاه میکند و مهندس کارش را به او میگوید!! این داستان همان داستان زندگی انسان است. خدای مهربان همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار نیستیم و لحظه ای با خود فکر نمیکنیم این نعمتها از کجا رسید!! اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند. به خداوند روی می آوریم!!
💥بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد!!
📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
⭕️ رفتار عجیب شهید برای فرار از غیبت
🔸یک روز قرار شد که من، برادر ابراهیم اصفهانی و یکی از فرماندهان سپاه به محل جلسه برویم. پشت فرمان نشستم.
برادر اصفهانیکنار من و آن فرمانده در کنار برادر اصفهانی نشست.
در طی مسیر این فرمانده شروع به صحبت در مورد یکی از فرماندهان کرد.
برادر اصفهانی با مهربانی گفت: برادر، در مورد کسی که در جمع ما نیست حرفی نزن شاید مبتلا به غیبت شویم.
اما این بنده خدا بدون توجه به تذکرات به حرفش ادامه داد.
دوباره برادر اصفهانی گفت: دوست عزيز غيبت نكن من هم که شنونده غیبت هستم در گناه شما شریک می شوم.
این فرمانده باز حرفش را ادامه داد و گفت: مگه دروغ میگم؟
🔻یکباره دیدم شهید اصفهانی فندک جلوی ماشین را در آورد و بدون هیچ حرفی به پشت دست خودش چسباند!
من شوکه شدم و زدم روی ترمز...
بوی دود و گوشت سوخته توی ماشین پیچید !
آن فرمانده هم مثل من زبانش بند آمده بود. همگی پیاده شدیم.
دستبرادر ابراهیم اصفهانی سوخته بود...
او بدون اینکه به ما چیزی بگوید به خودش نهیب زد و گفت:
می بینی ابراهیم تحمل سوختگی دنیا را نداری، عذاب خدا را چطور میخواهی تحمل کنی⁉️
🎙راوی: محمد شریفی همرزم شهید
📚از گود مافیا تا گود قتلگاه
خاطرات شهید ابراهیم اصفهانی
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
✨﷽✨
#داستان_آموزنده
🌴 هیـزم شڪن پیـری از سخـتی روزگار وکهـولت ، پشتـش خمیـده شـده بـود.مشغـول جمـع ڪردن هیزم از جنگل بود.
آن قـدر خستـه ونا امیـد شده بود ڪه دستـه هیزم را به زمیـن گذاشت وفریاد زد:
دیگر تـحمل این زندگی را ندارم،
کاش همیـن الان مـرگ به سـراغم می آمـد ومرا با خود می برد.
همین که این حرف از دهانش خـارج شد،
مرگ به صورت یک اسڪلت وحشتنـاک ظـاهر شد و به او گفت:
چه می خـواهی ای انـسان فانی؟شنیدم مرا صـدا کردی.
هیـزم شکن پیر با صدایی لرزان جواب داد:
ببخشیدقربان، ممکن است کمک کنید تا من این دستـه هیزم را روی پشتم بگذارم.
گاهی ماازاینکه آرزوهایمان برآورده شوند،سخت پشیمان خواهیم شد پس مواظب باشیم که چه آرزویی می کـنیم چون ممکن است بر آورده شـود وآن وقت ...
#تفڪرخودراتغییـردهیـدتازندگیشماتغییـرڪند
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#داستان_آموزنده
🔆يحيى عليه السلام
حضرت يحيى پيامبر به بيت المقدس آمد، ديد جمعى از روحانيون و رهبانان روپوشهائى موئين بر تن كرده و كلاههاى پشمين بر سردارند. از مادر خواست اين نوع لباس درست كند تا با آنان به عبادت بپردازد.
سپس در بيت المقدس شروع به عبادت كرد يك روز نگاه به خود كرد ديد بدنش لاغر شده ، گريه كرد، خداى عزوجل به او وحى كرد براى لاغر شدن جسمت گريه مى كنى ؟ به عزت و جلالم سوگند اگر كمترين اطلاعى از آتش دوزخ داشتى بالاپوشى از آهن مى پوشيدى تا چه رسد به بافته شده .!
يحيى آنقدر گريست كه اشك چمشش گوشت هر دو گونه او را خورد به طوريكه قيافه دندانهايش براى بينندگان پيدا بود.
روزى پدرش زكريا به يحيى فرمود: پسر جان چرا چنين مى كنى ؟ من از خدا خواسته ام تا تو را به من بدهد تا مايه روشنى چشمم گردى !!
عرض كرد: مگر تو نبودى كه فرمودى ميان بهشت و جهنم گردنه اى است كه به جز كسانى كه از خوف خدا بسيار گريه كنند از آن گردنه نتوانند گذشت ؟!
آنقدر يحيى گريه مى كرد كه مادرش دو قطعه نمد براى او تهيه كرد كه دندانهايش را با آن مى پوشانيد و اشكهايش را به خود مى گرفت تا آنكه از اشك چشمانش خيس مى شد يحيى آستينهايش را بالا مى زد و آن نمدها را فشار مى داد و اشكها از ميان انگشتهايش فرو مى ريخت .
زكريا نگاه به فرزند مى كرد و سر بر آسمان بر مى داشت و عرض مى كرد: بارالها اين فرزند من است و اين هم اشك چشمانش و تو ارحم الراحمينى .
وقتى يحيى اسم سكران (كوهى در دوزخ ) را مى شنيد آشفته حال و پريشان روى به بيابان مى نهاد، ناله واى از غفلت او برمى خيزيد، و پدر و مادر در بيابانها به دنبالش مى رفتند
.
📚رساله لقاءالله ص 157 - امالى الصدوق .
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#داستان_آموزنده
🔆جوان یهودی
روزى سلمان فارسى از اميرالمؤ منين عليه السلام كشف يكى از اسرار نهان را درخواست كرد، اميرالمؤ منين عليه السلام او را به قبر يهودى راهنمائى فرمود.
سلمان به امر امام به قبرستان رفت و برزخ آن يهودى را كه محب اميرالمؤ منين بود با چشم بصيرت ديد و مشاهده كرد كه : در جايى بسيار دلگشا و خوب ، بر قصرى عالى نشسته است .
سلمان از او سئوال نمود كه : تو را كدام طاعت بدين مقام و منزلت رسانيده است با اينكه بر دين يهود بوده اى ؟
گفت : مرا از شرف اسلام بهره اى نبود، ولى اميرالمؤ منين على عليه السلام را دوست مى داشتم و همان محبت خالصانه ، در برزخ موجب اين مقامات شده است
📚رياض المحبين ص 133
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
23.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیباترین دانشگاه هایِ ایران
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📕 #داستان
🌟مظفّرالدّین شاه و کیسهی مروارید
💫مظفّرالدّینشاه از زمانی که بدون دغدغه جانشین پدر شد به دلیل ضعف روحی و جسمی همواره اطرافیان بر او تسّلط داشته و به انحاء مختلف جهت پر کردن جیب خود از او سوء استفاده میکردهاند.
✨تملّک اموال منقول و غیر منقول توسط اطرافیان پادشاه به طرق گوناگون انجام میگرفته است که این مثال میتواند پاسخگوی یکی از روشهای درباریان باشد. «مظفّرالدّین شاه گاهی برای تفریح و زمانی برای انتخاب گردن بند و تسبیح امر میکرد کیسهی بیست و چهار من مرواریدی که در خزانهی اندرون بود، بیرون میآوردند.
🔆روی این کیسه سفرهای از تافتهی مشکی گذارده بودند و سر آن به مُهرِ دستی پادشاه مُهر بود. بعد از وارسی مُهر دستور میداد سر کیسه را باز میکردند. سفرهی تافته را میگستردند و محتویات کیسه را میان سفره میریختند. بعد از تماشا یا انتخاب تسبیح یا گردن بندی که برای هدیهی یکی از ملکههای اروپا لازم داشت یا اضافهکردن مروارید تازهای که از سواحل خلیج فارس برای او هدیه آورده بودند سر کیسه را با مُهر دستی خود مُهر میکرد و کیسه را به خزانه میفرستاد. اطرافیان مظفّرالدّین شاه که از این رویّهی شاه سابق خبر داشتند شاه را وا میداشتند.
🌟او کیسهی مروارید را میخواست. محتویات آن در سفره پهن میشد. شاه دانههای درشت آن را جدا میکرد و به سرِ پیشخدمتان نشانه میزد. آنها هم از خوردن این تیر قیمتی خیلی دردشان میآمد. شکلک میساختند و میمون بازی در میآوردند که شاه نشانه زنی خود را تکرار کند و آنها به جای یک تیر، هر یک پنج شش تا از این تیرهای شاهانه بخورند و یک مشت از این قماش کارها که اکثراً قابل نوشتن نیست.
💫 اعلیحضرت شاهنشاهی یا نا خوش بود و حکیمالممالک او را میدوشید یا سلامت بود و خلوتیان با این بازیهای خنک او را مشغول میداشتند.
📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.