eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.7هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه می‌رفت.  یک روز گرگ به گوسفندان حمله می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد! چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی دنبال گرگ می‌دود. از کوه بالا می‌رود تا در کوه گم می‌شود. دیگر مادر چوپان را کسی نمی‌بیند. دختر کوچک را چوپان‌های دیگری پیدا می‌کنند، دخترک بزرگ می‌شود،  در کوه و دشت به دنبال مادر می‌گردد، تا اثری از او پیدا کند. روی زمین گل‌های ریز و زردی را می‌بیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را می‌چیند و بو می‌کند. گلها بوی مادرش را می‌دهند، دلش را به بوی مادر خوش می‌کند... آنها را می‌چیند و خشک می‌کند و به بازار می‌برد و به عطارها می‌فروشد. عطارها آنها را به بیماران می‌دهند، بیماران می‌خورند و خوب می‌شوند. روزی عطاری از او می‌پرسد: "دختر جان اسم این گل‌ها چیست؟" دختر بدون اینکه فکر کند می‌گوید:         "گل بو مادران" ❤️😭 📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من زنی ۵۲ساله هستم و در دانشگاه شهید بهشتی پرستاری خوندم... من زنی ۵۲ساله هستم و در دانشگاه شهید بهشتی پرستاری خوندم مدت ۲۲ سال در این رشته صادقانه کار کردم و خودم رو بعد ۲۲سال بازنشسته کردم! سه فرزند تا ۲۷ سالگی بدنیا آوردم و ۱۶ سال بخاطر بچه‌ها کشیک شب، کار کردم تا فرزندانم مهد کودک نروند و در دوران مدرسه خودم بالای سرشان باشم و ظهرها ناهار گرم بخورند و نبود مادر را احساس نکنند! دراین سالها با تمام سعی که برای فرزندانم داشتم ، ولی الان احساس میکنم که لذت کودکی فرزندانم را حس نکردم و خیلی غصه میخورم. اگر یک بار دیگر بدنیا بیایم هرگز شاغل نمی شوم چون نه قشنگی دوران طفولیت فرزندانم را فهمیدم و نه لذت زندگی را. خستگی و بیماریهایی برایم باقی مانده که الان در دوران بازنشستگی دارم با آنها سر میکنم! در حالیکه هم سن و سالهای خانه دار من بسیار سرحال هستند! من فرزند دختر ندارم ولی اگر داشتم هرگز به او اجازه شاغل شدن نمیدادم و فقط به او همسر داری و فرزند آوری و بچه داری می آموختم! تا مادری خوشبخت و سالم شود. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✨﷽✨ ✅ زیبا و خواندنی شکر نعمت ✍روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند. خیلی او را صدا می زند. اما به خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمی شود. به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می اندازد تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند! کارگر ۱۰دلار را برمیدارد و توی جیبش می گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود! بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می گذارد!! بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند میکند و بالا را نگاه میکند و مهندس کارش را به او میگوید!! این داستان همان داستان زندگی انسان است. خدای مهربان همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار نیستیم و لحظه ای با خود فکر نمیکنیم این نعمتها از کجا رسید!! اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند. به خداوند روی می آوریم!! 💥بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد!! 📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
⭕️ رفتار عجیب شهید برای فرار از غیبت 🔸یک روز قرار شد که من، برادر ابراهیم اصفهانی و یکی از فرماندهان سپاه به محل جلسه برویم. پشت فرمان نشستم. برادر اصفهانی‌کنار من و آن فرمانده در کنار برادر اصفهانی نشست. در طی مسیر این فرمانده شروع به صحبت در مورد یکی از فرماندهان کرد. برادر اصفهانی با مهربانی گفت: برادر، در مورد کسی که در جمع ما نیست حرفی نزن شاید مبتلا به غیبت شویم. اما این بنده خدا بدون توجه به تذکرات به حرفش ادامه داد. دوباره برادر اصفهانی گفت: دوست عزيز غيبت نكن من هم که شنونده غیبت هستم در گناه شما شریک می شوم. این فرمانده باز حرفش را ادامه داد و گفت: مگه دروغ میگم؟ 🔻یکباره دیدم شهید اصفهانی فندک جلوی ماشین را در آورد و بدون هیچ حرفی به پشت دست خودش چسباند! من شوکه شدم و زدم روی ترمز... بوی دود و گوشت سوخته توی ماشین پیچید ! آن فرمانده هم مثل من زبانش بند آمده بود. همگی پیاده شدیم. دست‌برادر ابراهیم اصفهانی سوخته بود... او بدون اینکه به ما چیزی بگوید به خودش نهیب زد و گفت: می بینی ابراهیم تحمل سوختگی دنیا را نداری، عذاب خدا را چطور میخواهی تحمل کنی⁉️ 🎙راوی: محمد شریفی همرزم شهید 📚از گود مافیا تا گود قتلگاه خاطرات شهید ابراهیم اصفهانی 📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✨﷽✨ 🌴 هیـزم شڪن پیـری از سخـتی روزگار وکهـولت ، پشتـش خمیـده شـده بـود.مشغـول جمـع ڪردن هیزم از جنگل بود. آن قـدر خستـه ونا امیـد شده بود ڪه دستـه هیزم را به زمیـن گذاشت وفریاد زد: دیگر تـحمل این زندگی را ندارم، کاش همیـن الان مـرگ به سـراغم می آمـد ومرا با خود می برد. همین که این حرف از دهانش خـارج شد، مرگ به صورت یک اسڪلت وحشتنـاک ظـاهر شد و به او گفت: چه می خـواهی ای انـسان فانی؟شنیدم مرا صـدا کردی. هیـزم شکن پیر با صدایی لرزان جواب داد: ببخشیدقربان، ممکن است کمک کنید تا من این دستـه هیزم را روی پشتم بگذارم. گاهی ماازاینکه آرزوهایمان برآورده شوند،سخت پشیمان خواهیم شد پس مواظب باشیم که چه آرزویی می کـنیم چون ممکن است بر آورده شـود وآن وقت ... 📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔆يحيى عليه السلام حضرت يحيى پيامبر به بيت المقدس آمد، ديد جمعى از روحانيون و رهبانان روپوشهائى موئين بر تن كرده و كلاههاى پشمين بر سردارند. از مادر خواست اين نوع لباس درست كند تا با آنان به عبادت بپردازد. سپس در بيت المقدس شروع به عبادت كرد يك روز نگاه به خود كرد ديد بدنش لاغر شده ، گريه كرد، خداى عزوجل به او وحى كرد براى لاغر شدن جسمت گريه مى كنى ؟ به عزت و جلالم سوگند اگر كمترين اطلاعى از آتش ‍ دوزخ داشتى بالاپوشى از آهن مى پوشيدى تا چه رسد به بافته شده .! يحيى آنقدر گريست كه اشك چمشش گوشت هر دو گونه او را خورد به طوريكه قيافه دندانهايش براى بينندگان پيدا بود. روزى پدرش زكريا به يحيى فرمود: پسر جان چرا چنين مى كنى ؟ من از خدا خواسته ام تا تو را به من بدهد تا مايه روشنى چشمم گردى !! عرض كرد: مگر تو نبودى كه فرمودى ميان بهشت و جهنم گردنه اى است كه به جز كسانى كه از خوف خدا بسيار گريه كنند از آن گردنه نتوانند گذشت ؟! آنقدر يحيى گريه مى كرد كه مادرش دو قطعه نمد براى او تهيه كرد كه دندانهايش را با آن مى پوشانيد و اشكهايش را به خود مى گرفت تا آنكه از اشك چشمانش خيس مى شد يحيى آستينهايش را بالا مى زد و آن نمدها را فشار مى داد و اشكها از ميان انگشتهايش فرو مى ريخت . زكريا نگاه به فرزند مى كرد و سر بر آسمان بر مى داشت و عرض مى كرد: بارالها اين فرزند من است و اين هم اشك چشمانش و تو ارحم الراحمينى . وقتى يحيى اسم سكران (كوهى در دوزخ ) را مى شنيد آشفته حال و پريشان روى به بيابان مى نهاد، ناله واى از غفلت او برمى خيزيد، و پدر و مادر در بيابانها به دنبالش مى رفتند . 📚رساله لقاءالله ص 157 - امالى الصدوق . 📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔆جوان یهودی روزى سلمان فارسى از اميرالمؤ منين عليه السلام كشف يكى از اسرار نهان را درخواست كرد، اميرالمؤ منين عليه السلام او را به قبر يهودى راهنمائى فرمود. سلمان به امر امام به قبرستان رفت و برزخ آن يهودى را كه محب اميرالمؤ منين بود با چشم بصيرت ديد و مشاهده كرد كه : در جايى بسيار دلگشا و خوب ، بر قصرى عالى نشسته است . سلمان از او سئوال نمود كه : تو را كدام طاعت بدين مقام و منزلت رسانيده است با اينكه بر دين يهود بوده اى ؟ گفت : مرا از شرف اسلام بهره اى نبود، ولى اميرالمؤ منين على عليه السلام را دوست مى داشتم و همان محبت خالصانه ، در برزخ موجب اين مقامات شده است 📚رياض المحبين ص 133 📝از انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم' 📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
23.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیباترین دانشگاههایِ ایران تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
📕 🌟مظفّرالدّین شاه و کیسه‌ی مروارید 💫مظفّرالدّین‌شاه از زمانی که بدون دغدغه جانشین پدر شد به دلیل ضعف روحی و جسمی همواره اطرافیان بر او تسّلط داشته و به انحاء مختلف جهت پر کردن جیب خود از او سوء استفاده می‌کرده‌اند. ✨تملّک اموال منقول و غیر منقول توسط اطرافیان پادشاه به طرق گوناگون انجام می‌گرفته است که این مثال می‌تواند پاسخگوی یکی از روش‌های درباریان باشد. «مظفّرالدّین ‌شاه گاهی برای تفریح و زمانی برای انتخاب گردن‌ بند و تسبیح امر می‌کرد کیسه‌ی بیست و چهار من مرواریدی که در خزانه‌ی اندرون بود، بیرون می‌آوردند. 🔆روی این کیسه سفره‌ای از تافته‌ی مشکی گذارده بودند و سر آن به مُهرِ دستی پادشاه مُهر بود. بعد از وارسی مُهر دستور می‌داد سر کیسه را باز می‌کردند. سفره‌ی تافته را می‌گستردند و محتویات کیسه را میان سفره می‌ریختند. بعد از تماشا یا انتخاب تسبیح یا گردن‌ بندی که برای هدیه‌ی یکی از ملکه‌های اروپا لازم داشت یا اضافه‌کردن مروارید تازه‌ای که از سواحل خلیج فارس برای او هدیه آورده بودند سر کیسه را با مُهر دستی خود مُهر می‌کرد و کیسه را به خزانه می‌فرستاد. اطرافیان مظفّرالدّین ‌شاه که از این رویّه‌ی شاه سابق خبر داشتند شاه را وا می‌داشتند. 🌟او کیسه‌ی مروارید را می‌خواست. محتویات آن در سفره پهن می‌شد. شاه ‌دانه‌های درشت آن را جدا می‌کرد و به سرِ پیشخدمتان نشانه می‌زد. آن‌ها هم از خوردن این تیر قیمتی خیلی دردشان می‌آمد. شکلک می‌ساختند و میمون ‌بازی در می‌آوردند که شاه نشانه زنی خود را تکرار کند و آن‌ها به جای یک تیر، هر یک پنج شش تا از این تیرهای شاهانه بخورند و یک مشت از این قماش کار‌ها که اکثراً قابل نوشتن نیست. 💫 اعلیحضرت شاهنشاهی یا نا خوش بود و حکیم‌الممالک او را می‌دوشید یا سلامت بود و خلوتیان با این بازی‌های خنک او را مشغول می‌داشتند. 📜 کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه تقویت موی سر : سلام دخترم 20 میخواستم چند تا از راز هایی ک خودم باهاشون واسه ی موهام نتیجه گرفتم رو بگم ی چوب دارچین و ده دونه میخک بندازین داخل شامپویی ک استفاده میکنید چون دوتاشون رایحه تندی دارن و ریشه مو رو تحریک میکنن و باعث میشه رشد مو بیشتر بشه بعد ی مدت میبینید ک چوب دارچینه از هم باز شده و عصارشو ب خورد شامپوتون داده و رنگ شامپوتونو تغییر داده طوریه ک بعد از حموم موهاتون بوی دارچین و میخک میگیره 😁 برای موخوره هم دوساعت قبل از حموم روغن نارگیل ب ساقه موهاتون بزنید روغن سیاهدانه و کرچک هم برای پرپشتی مو خوبن اینارو هم دوساعت قبل از حموم ب ریشه موهاتون بزنید روغن بادام تلخ و جوجوبا و آرگان هم برای وزی مو خوبه گلاب و آب برنج هم برای رشد مو خوبه ب کل سرتون اسپری کنید من نتیجه گرفتم قرص های هیرویت و هیرتامین و پریورین خیلی خوبن چون همه ویتامین هایی ک برای مو لازمه رو دارن ی روش برای احیا کردن موهاتون ک جون بگیرن : اول موهاتون رو با شامپو میشورید و با سشوار خشک میکنید بعد از ماسک مویی ک تو حموم استفاده میکنید رو ب کل موهاتون میزنید بعد با اسپری اب موهارو نم دار میکنید و مواد ماسک مو رو روی موها ماساژ میدید بعد دور اتو مو فویل میپیچید ک اتو و موهاتون خراب نشه و حرارت بهتر ب موهاتون داده بشه اتو مو باید روی درجه متوسط گذاشته بشه بعد موهاتون رو ب صورت دسته های نازک برمیدارید و هر دسته مو رو پنج بار اتو میکشید با این کار با حرارت همه ی مواد مغذی ماسک مو جذب موهاتون میشه بعد از نیم ساعت موهاتون رو میشورید و از دوباره سشوار میکشید و موهاتون صاف و براق میشه. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔰 مادری که یک چشم داشت و پسرش خجالت می‌کشید! سالها قبل مادری بود با یگانه پسرش زنده گی میکرد. مادر فقط یک چشم داشت و این باعث ناراحتی پسرش میشد،، یک روز مادر به مکتب پسرش رفت. و دوستان پسرش زن را مسخره کردند.. پسر خیلی خجالت کشید و آشفته شد... وقتی به خانه آمدند پسر به مادرش گفت:با این قیافهء ترسناک چرا آمدی به مکتب ما ؟ مادرش گفت: پسرم، غذایت را فراموش کرده بودی خواستم برایت بیاورم تا گرسنه نمانی... پسر با قهر گفت نمی خواهم که این قدر مهربانی کنی... کاش بمیری تا اینقدر باعث خجالت و شرمنده گی من نشوی،،،، چند سال بعد پسر در یک بورس تحصیلی به یک کشور دیگر راه پیدا کرد. همانجا درس خواند ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد،، خبر به گوش مادر پیرش رسید مادر به این خوشحالی که صاحب نواده شده رفت به آنجا تا نواده ها و عروسش را ببیند... اما نواده هایش از دیدنش ترسیدند، پسرش گفت پیر زن زشت رو چرا آمدی اینجا و بچه هارا ترساندی.؟ گمشو از خانهء من برو بیرون،،، مادر بدون گفتن حرفی از آنجا رفت ... چند سال بعد پسرش بخاطر کاری به کشور اش برگشت و از روی کنجکاوی بالاخره به خانهء مادر خود رفت همسایه ها گفتند مادرت مرده.... و قبل از مرگ اش یک نامه برایت گذاشته بود.... پسر از شنیدن خبر مرگ مادرش ذرهء متاثر نشد..نامه را باز کرد!!! در نامه نوشته بود : پسر عزیزم، وقتی که تو شش ساله بودی در یک حادثهء ترافیکی یک چشم خود را ازدست دادی، آن وقت من ۲۶ ساله و در اوج جوانی و زیبایی بودم ، اما به عنوان یک مادر نمیتوانستم ببینم پسرم یک چشم داشته باشد برای همین یک چشمم را به تو که توتهء جگرم بودی تا مبادا که بعدا با ناراحتی زنده گی کنی به تو بخشیدم ...! امروز از حضور تان رفتم تا دیگر باعث شرمنده گی تان نشوم.. پسرم!! مواظب خودت باش همیشه دوستت داشتم...❤️‍🩹 👇🏼 دست مادرت رو ببوس قبل اینکه قبرش رو ببوسی 🥀 اگر برایتان جالب و آموزنده بود به اشتراک بگذارید 📲 📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔆پیرمرد ۱۵۰ساله سعدى گويد: در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم ، ناگاه جوانى به مسجد آمد و گفت : در ميان شما چه كسى فارسى مى داند؟ همه حاضران اشاره به من كردند، به آن جوان گفتم : خير است ، گفت : پيرمردى 150 ساله در حال جان كندن است ، و به زبان فارسى صحبت مى كند، ولى ما كه فارسى نمى دانيم ، نمى فهميم چه مى گويد، اگر لطفى كنى و قدم رنجه بفرمائى ، به بالينش ثواب كرده اى شايد وصيتى كند، تا بدانيم چه وصيت كرده است . من برخواستم و همراه آن جوان به بالين آن پيرمرد رفتم ، ديدم مى گويد: چند نفسى به مراد دل مى كشم ، افسوس كه راه نفس گرفته شد، افسوس كه در سفر عمر زندگانى هنوز بيش از لحظه اى بهره نبرده بوديم و لقمه اى نخورده بوديم كه فرمان رسيد، همين قدر بس است . آرى با اينكه 150 سال از عمرش رفته بود، تاءسف مى خورد كه عمرى نكرده ام حرفهاى او را به عربى براى دانشمندان ترجمه كردم ، آنها تعجب كردند كه با آن همه عمر دراز باز برگذر دنياى خود تاءسف مى خورد. به آن پيرمرد در حال مرگ گفتم . حالت چگونه است ؟ گفت : چه گويم كه جانم دارد از وجودم مى رود.! گفتم : خيال مرگ نكن و خيال را بر طبيب چيره نگردان ، كه فيلسوفهاى يونان گفته اند: (مزاج هر چند معتدل و موزون باشد نبايد به بقاء اعتماد كرد، و بيمارى گرچه وحشتناك باشد دليل كامل بر مرگ نيست ) اگر بفرمائى طبيبى را به بالين تو بياورم تا تو را درمان كند؟ چشمانش را گشود و خنديد و گفت : پزشك زيرك ، بيمار را با حال وخيم ببيند، به نشان تاءسف دست بر هم سايد، وقتى كه استقامت مزاج دگرگون شد نه افسون (دعا) و نه درمان هيچكدام اثر نبخشد. 📚حكايتهاى گلستان ص 229. *📜کانال حکایت های زیبا و آموزنده * تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.