eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.7هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 هفت اشتباه متداول افراد ناموفق ۱ - هنوز در حال تلاش برای انجام کارهای شخصی و جزیی خود هستید. ۲ - به جای اهداف، روی جزئیات تمرکز می ‌کنید. ۳ - قول ‌هایی می‌دهید که توانایی عمل کردن به آن را ندارید. ۴ - از دیگران تقلید می‌کنید. ۵ - نادیده ‌گرفتن موفقیت‌های اولیه ۶ - عدم تصمیم ‌گیری ۷ - توقف و عقب ‌نشینی کردن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🍃گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟ گفت: «انَّ مع العسر یسرا» "قطعا به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/6) * 🍃گفتم: واقعا؟! گفت: «فإنَّ مع العسر یسرا» حتما به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/7) 🍃گفتم: خب خسته شدم دیگه... گفت: «لاتـقـنطوا من رحمة الله» از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53) * 🍃گفتم: انگار منو فراموش کردی! گفت:«اذکرونی اذکرکم» منو یاد کن تا یادت باشم. 🍃گفتم: تا کی باید صبر کرد؟! گفت: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا» تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63) «انّی اعلم ما لاتعلمون» من چیزایی میدونم که شما نمی دونید.(بقره/ 30) * 🍃گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟ گفت: « و اتّبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله» حرف هایی که بهت زدمو گوش کن، و صبر کن ببین چی حکم می کنم. (یونس/ 109) * 🍃ناخواسته گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!) گفت: «الیس الله بکاف عبده» من هم برای تو کافی ام.(زمر/36) تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔘 داستان کوتاه مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب نمود؛ به برادرش گفت برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم. برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است. تعدادی اندکی برای نجات دادن آن ها آمدند، وقتی به خانه رسیدند با کباب گوسفند و نوشیدنی‌های رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسانی دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خورده‌اند. از برادرش پرسید:‌ چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: اینها دوستان ما و شما هستند. کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند می‌پنداشتید، حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود بیاندازند. خیلی‌ها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند، وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
داستان کوتاه «رخساره ای در شهر» ✍ به قلم علی عاشوری 💎حالم خوش نبود، به یاد دوره‌ای از حیاتم افتادم که مجبور بودم فاصله‌ی زیادی را قدم بزنم همیشه خیابان ولیعصر را انتخاب می‌کردم ، از یاد برده بودم که چقدر زمین زیباست تصمیم گرفتم سیر و سلوکی کنم و مثل وزش بادی به همه‌جا سرک بکشم بی‌آنکه انسانی متوجه حضور من شود ، فصل بهار بود اما افسردگی بر چهره‌ جامعه نشسته بود، دوست داشتم جلو بروم و به آن‌ها سلامی کنم و بگویم که مرگ انتهای کار نیست و تولد نیز ابتدای آن نبوده ، ولی افسوس که من را نمی‌بینند من مثل آن‌ها نیستم ، حداقل دیگر از جنس آن‌ها نیستم من روح زنی هستم که دق کرد و فرصت زندگی پیدا نکرد لذت خوابیدن ، حمام کردن ،لذت لمس کردن، از همه مهم‌تر عشق ورزیدن را فراموش کردم ؛ناگزیر به یاد احوالات بهاریم افتادم که با سرعت از آن عبور می‌کردم و روزها را به صندوقچه کهنه‌ی خاطراتم می‌سپاردم، شاید بازهم چنین زیستن را تجربه کنم ، طعم عشق را مادر بودن را و... عجب دورانی بود. در گذارم ناخواسته مانند گذشته‌ها  به خیابان ولیعصر رسیدم ، زوجی را دیدم که عاشقانه‌ کوچکی ساخته‌ بودند و با اشتیاق هم را می‌بوسند،آشیانه عشاق ،قاب زیبایی بود البته برای دیدگانی که نگاه خشک و نفرت‌آمیز خود را به موج زیبایی و عشق بچرخانند ، در زمین هیچ‌چیز برایم والاتر از عشق نبود. آنها در کنار خیابان منتظر تاکسی بودند، از کوله‌پشتی دختر عروسکی آویزان بود که نام رخساره را روی آن نوشته بود ، می‌توان فهمید که نام دختر رخساره است، پسر شاخه گلی سرخ برای رخساره خرید و به اطرافش نگاهی کرد و بوسه‌ای از گونه او گرفت، دختر چهره‌ای مهربان داشت ، خداحافظی آن‌ها طولانی شده بود گویی، دل کندن برای آن ها سخت بود، تاکسی ایستاد؛ پسر در تاکسی را باز کرد و با نگاهش رخساره را نظاره‌گر شد ،همه‌چیز میان آن‌ها پررنگ بود و اطرافشان را رنگ‌آمیزی می‌کرد و به اتمسفر سنگین و خسته شهر جان دوباره می‌بخشید ، دخترسوار ماشین شد و با اشاره‌ای از پسر خداحافظی کرد و حتی کلامی هم ‌نگفت ؛ لحظه‌ای گل را بو می‌کرد و لبخند کوچکی روی صورتش نقش می‌بست ، مرتب او را تحت نظر داشتم بافکر و تصوراتی می‌خندید و بعد از مدتی دستش را بروی صورتش می‌گذاشت و از خجالت  سر را پایین می‌انداخت، او حتی در نبود معشوقه‌اش هم عاشق بود ،عطر گل فضای ماشین را پرکرده بود، گلی که نماد شادابی و زیبایی دختر بود ؛رخساره روی صندلی عقب ماشین نشسته بود ولی تخیلاتش به دنبال پسر راه افتاده بود ، تاکسی جلوی مرد میان‌ سالی که ماسک زده بود ایستاد ، مرد با کپسول اکسیژن وارد ماشین شد ، سرفه‌های ریز و سوزناکی می‌کرد که صدای بنفش سینه‌اش مو را به تن سیخ می‌کرد منتظر بودم بهتر شود ولی انگار لحظه‌به‌لحظه نفس‌هایش بیشتر به شماره می‌افتاد ،مرد به دختر اشاره کرد که  بعد از جنگ بوهای تند نفسش را بند می آورد و با انگشت گل سرخ او را نشانه رفت؛ دختر با لبخندی بی‌آنکه درنگ کند گل را از پنجره به بیرون انداخت، تحت تأثیر کار او قرارگرفته بودم آن گل تمام وجود رخساره بود،در فکر آن بود که گل را وسط کتاب خشک کند گویی برای او حکم ابدیت داشت ولی فکری از ذهنم عبور کرد ،اینکه مرد قسمتی از وجود باارزش خود را فدا کرده بود تا ارزش والاتری را حفظ کند ، فداکاری دختر در حد اندازه مرد بود هردو از عشق و وجود خود برای جان کس دیگری گذشته بودند، از ماشین بیرون زدم و گل سرخ را دنبال کردم که بعداز چند غلت زدن در گوشه ای از خیابان افتاد مدتی گذشت دختربچه دست‌فروشی  گل را برداشت، صورت سیاه و سر وضع کثیف و ژولیده داشت،با بو کردن گل چهره اخمو و گرفته کودک کار تغییر و رنگ آمیزی شد؛ حال قسمتی از وجود رخساره ، پسر و حتی مرد جانباز  به او هم انتقال یافت بود، آن‌ قسمت چیزی نبود به‌جز محبت، عشق و فداکاری که مانند شادی ، نشاط ، غم  و خوشحالی مسری بودند؛ حس و حال  کودک کار هم‌تغییر کرد و  خوشحال با دستانی باز روی جدول‌ کنار خیابان لی‌لی بازی می‌کرد  و  گلبرگ‌های  گل سرخ دانه‌دانه توی جوی آب خیابان ولیعصر می افتاد و با خودرنگ‌های زیبای زندگی را حمل می کرد که به نقاط دیگر منتقل کند ،  حال مقصد بعدی گل سرخ کجا بود؟ شاید گوشه‌ی دیگری از این شهر پژمرده و بی‌رنگ که به سبزی و سرخی گل محتاج بود،این اولین اتفاق خوبی بود که در این شرایط حسی نزدیک به عشق در زمین را برای من تداعی می‌کرد، ولی حیف که فقط نظاره‌گر آن بودم ، بااین‌وجود حال من هم بهتر شد و اینک فرمان ‌بر این است که به‌جایی که به آن تعلق دارم بازگردم . به درود 📗مجموع حکایات و داستانها تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه زندگی مشترک : سلام میخوام تجربمو درباره زندگی مشترک بگم من و همسرم میخواستیم ازدواج کنیم و متسفانه پدرم خیلی سختگیری داشت خیلی خیلی زیاد اما خداروشکر با همسرم مشکل خاصی نداریم برا اینکه از گیرای خانواده دور باشیم و چون سنمون کم بود رفتیم سر خونه زندگیمون بدون هیچ مراسمی البته بلهربرون مفصلی داشتیم اما شام و ناهار نبود حالا فامیل همش میگه شما یه شربت شیرینی خشک و خالی دادید به ما بعد عقد من دختر خالم ازدواج کرد البته اون و شوهرش سنشون از ما بیشتر بود سر همه مراسماشون مفصل برنامه داشتن این باعث شد همه مارو باهم مقایسه کنن همین باعث شد منم ناخوداگاه تو ذهنم احساس بدبختی کنم و الان چند وقتیه خیلی حالم بده حتی تصمیم گرفتی عروسی بگیریم بازم همون فامیل گفتن دیگه الان چیو میخایین جشن بگیرین میخام بگم شما وقتی ازدواج میکنید روی اصلی فامیلتونو اون موقع میبینید که همشش حرف میزنن و دنبال منفعت خودشونن پس کلا زیاد روی فامیل و دوست حساب باز نکنیدکه ضررش فقط به خودتون میرسه بعد ازدواج فقط و فقط خودتون و زندگیتون مهمه و همین حرفای مفت بقیه باعث خراب شدن زندگیا میشه. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
داستان کوتاه و جالب زن با سیاست!! یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند. وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و… زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
داستان هیزم شکن و استفاده از تجربه دیگران روزی روزگاری یک هیزم شکن خیلی قوی برای کار سراغ یک تاجر الوار رفت؛ تاجر او را استخدام کرد و دستمزد خوبی برایش تعیین کرد. همچنین شرایط کاری بسیار خوب بود، بنابراین هیزم شکن تصمیم گرفت کارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب کار خود را جلب کند. رئیس جدید به او یک تبر داد و محل کارش را نشان داد. روز اول هیزم شکن ۱۸ درخت را قطع کرد. رئیسش به او تبریک گفت و از او خواست به همین روش به کار خود ادامه دهد. تاجر بسیار هیجان زده بود تا ببیند روز بعد هیزم شکن چند درخت قطع می کند. اما روز بعد او توانست فقط ۱۵ درخت را بیندازد. روز بعد هیزم شکن تلاش خود را بیشتر کرد، ولی فقط ۱۰ درخت قطع کرد… هر روزی که می‌گذشت، هیزم شکن با تمام تلاشی که می‌کرد تعداد کمتری می‌توانست قطع کند. هیزم شکن با خود فکر کرد من باید قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراین پیش رئیس خود رفت و از او معذرت خواهی کرد و گفت نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده است که هر روز توانایی من در قطع درختان کمتر می‌شود. تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرین باری که تبر خود را تیز کردی کی بود؟ » هیزم شکن پاسخ داد: تیز کردن؟ من وقتی برای تیز کردن تبر نداشتم چون خیلی مشغول… در این لحظه هیزم شکن به فکر فرو رفت و در کمال شرمندگی به اشتباه خود پی برد. آیا شما نیز تبر زندگی خود را تیز می‌کنید؟ آیا اطلاعات خود را به روز می کنید؟ آیا زمانی را برای اندیشیدن و بررسی آنچه انجام داده‌اید می‌گذارید؟ آیا نتایج کارهای خود را تجزیه و تحلیل می‌کنید؟ آیا بدنبال راهی موثرتر برای مشکلات فعلی هستید؟ یا اینکه آنقدر خود را درگیر انجام کاری کرده‌اید که وقتی برای این کارها ندارید. و مهمتر این که آیا از تجربه دیگران واقعا استفاده می‌کنید. در داستان فوق اگر هیزم شکن ما از تجربیات دیگر ان در این شغل استفاده می‌کرد، وقت کمتر و موفقیت بیشتری حاصل کارش می‌شد. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه رفع خشکی و زبری کف پاو نرم شدن کف پا : سلاممم دوستان اگه از این چیزا ک میگم واسه پاهاتون استفاده کنید پاهاتون میشه مثل پای نوزاد پنبه و نرمممممم صورتیییی،،،همش طبق تجربه خودمه ،خیلی از چیزای مراقبتی پوستی استفاده میکنم تقریبا اثر همشونو میدونم همیشع استفاده کنید و مراقبت کنید از پاهاتون ۱-همیشه داخل خونه چون رو فرش راه میرین یا جوراب یا دمپایی حتما پاتون کنید ۲-سوهان پا بخرید (رنده پا نه،بدرد نمیخوره من استفاده کردم پاهام داغون شد) از اونا که روش یه ورق سمباده داره و وقتی پاهاتون کاملا خشکه قشنگ به کف پاتون بکشید  ۳-بعد سوهان پاهاتونو بشورید و کرم بزنید و دمپایی بپوشید یا جوراب ۴-از کرم پای آی پلاس داروخانه ها دارن استفاده کنید حتما ۵-هفته ۲تا۳ بار داخل حمام بمدت ۱۵ دقیقه پاتون رو داخل یه کاسه آب قرار بدین و یدونه کوکتل بندازید (کوکتل پا رو همه لوازم آرایشیا دارن)و بعدش سوهان داخل حمام بکشید ب پاهاتون و کرم بزنید و جوراب بپوشید اینا رو رعایت کنید پاهاتون جوری نرم میشه ک باور نمیکنید. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه ازدواج دوم : سلام خانوم هستم ۲۷ ساله و دوسال بعد از فوت همسرم با یک آقایی از فامیل های دور خودمون آشنا شدم که این آشنایی یواش یواش باعث شد بیشتر رفت و آمد کنیم و منم فرزندی نداشتم و بگم که البته خیلی ها سنگ‌مینداختن جلوی پامون برای ازدواجمون ، اذیت ها بیش از حد بود ولی الان خداروشکر بعد گذشت یکسال از زندگیمون زندگی خوبی رو داریم و باهم تلاش میکنیم تا هر روز زندگی بهتری از قبل داشته باشیم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه تحصیل در رشته روانشناسی : حالا که از تجربه تحصیل تو رشته ها میگید منم روانشناسی رو بگم خیلی رشته شیرینیه آینده خوبی هم میتونه داشته باشه اگه هزینه کنی کارگاه بری تا دکترا یا ارشد هم بخونی یا اینکه میتونی بیکار بمونی‌ اگه زیاد تلاش نکنی با اینکه این مناسب ترین رشته واسه شخصیت من بود و واقعا دوسش داشتم اگه برمیگشتم عقب انتخابش نمی‌کردم نه بخاطر فرسودگی شغلی و نیاز به همدلی و چیزایی که شنیدید، این رشته به شدت فشار روانی میاره شما تا سال ها که کنار بیاید با اطلاعاتتون همش دارید مردم رو ناخودآگاه آنالیز می‌کنید از نظر اینکه چه مشکلی دارن دلیل این مشکل چی می‌تونه باشه و نود درصد اوقات درست فهمیدید با پدر مادر خواهر برادر دوست آشنا همه به این مشکل میخورید حتی اگه به زبون نیارید ذهنتون هیچ وقت از کار واینمیسته انگار غیر از اون ناخودآگاه وقتی با یکی حرف میزنید مثل اتاق درمان میشه یعنی به این صورته که شما متوجه نکات مخفی حرفاش میشید چیزی که تو حالت عادی اتفاق نمیفته چون تو حالت عادی شما دو جمله میگید طرف مقابلم دو جمله میگه و تموم میشه آنالیزی وجود نداره در کل من که پیشنهادش نمیکنم. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه کار در داروخونه : سلام در راستای تجربه‌ی دوستمون از کار تو داروخونه باید بگم که تقریبا ۵ سالی میشه تو داروخونه کار میکنم و الان به همه جاش کاملا مسلطم نسخه و بخش ارایشی بهداشتی و صندوق و .... الانم کارم مدیریت داروخونس و ثبت سفارش و درگیری با شرکتا و کمبود های داروخونه میخواستم بگم کار داروخونه واقعااااا سخته واقعا هر حرفی رو ممکنه بشنوی هر جوری ممکنه باهات رفتار بشه و دوران کار آموزیش یکی از سخت ترین دوره های زندگی کساییه ک تو داروخونه تکنسین شدن من خودم ۵ ماه کار اموز بودم و تو کار اموزی هیچ حقوقی دریافت نمیکنی و فقط کار سنگین اونجایی که من کار اموز بودم جارو و طی و پاک کردن شیشه های داروخونه و خالی کردن سطل ها همه دست من بود با اینکه من دختر ام و تو کار اموزیم ۱۵ کیلو لاغر شدم و ۳ ماه قرار بود کار اموز باشم ولی چون مدیرمون واقعا ادم مزخرفی بود نذاشت تا ۵ ماه من کاری جز نظافت یاد بگیرم و بعد ۵ ماه ک از اونجا در اومدم و رفتم تو یه داروخونه شبانه روزی تازه فمیدم داروخونه چجور کاریه ... شما واسه کار تو داروخونه باید صبرتون خیلیییی بیش از حد زیاد باشه چون هم استرس داره هم سخته هم شیفتت طولانییه هم روزای تعطیل سرکاری هم از همه حرف میشنوی ولی خب اگه طاقت بیاری به مرور تو زملن خیلی کم بیش از حد پیشرفت میکنی و رفته رفته احترامت بیشتر میشه و در نهایت این حرف فقط واسه داروخونه نیست : شما تو هر کاری با جون دل کار کنین حتی اگه اون لحظه از کاری که میکنین متنفر باشین مطمئن باشین زمانی میرسه که اونقد به ارامش میرسین که همه روزای سخت از جلو چشماتون رد میشه هیپوقت خودتو نبازین و دست از تلاش برندارین فقط صبر کنین موفق باشین .. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام به روی ماه عزیزان منم درد نا رفیقی کشیدم منم به چشمم دیدم که مادر وخواهرم درد دلهای من رو فاش کردند..حالا ۵ سالی میشه که اخلاقم روعوض کردم. دوست بچگیم هربارغصه داشت به من زنگ میزد وقتی احتیاج داشت درد دل میکردوقتی لازم بود میخواست براش دعا کنم اینقدراحمق و دلسوز بودم برای دیگران زچله میگرفتم سوره یاسین زیارت عاشورا وخیلی ادعیه دیگه خونه یکی از نزدیکان بودم گفت خواهرت گفته دخترم ماشین خریده به فلانی نگین ...خیلی دلم شکست شبش غصه خوردم گریه کردم اما فقط همون شب از فردا صبحش همه هم وغم فقط برای خودم وبچه هاست حتی رفتارم با شوهر خود شیفته ام عوض شده الان خیلی از خودم راضی ام یه روز دوستم زنگ زد بعد مدتها که دیگه من زنگ ش نمیزدم کمی صحبت وبعد شروع به درد ودل گوشی روگذاشتم رو میز ورفتم سر کارم بعد ۱۰ دقیقه اومدم قطع بود نیم ساعت بعد باز تماس گرفت گفت قطع شده بود یاصدات نمی اومد گفتم کار داشتم رفتم سر کارم یه کم صحبت کرد دید حواسم جای دیگه است خداحافظی کردحالا هم گاهی تماس میگیره ولی چند کلمه بیشتر حرف نمیزنم بخواد درد دل کنه یا خواسته ای داشته باشه زود بهانه میارم وقوع میکنم کلا دیگه به هیچ کسب رونمیدم حالم هم بهتره برای خواهر ومادرم هم دیگه درد ودل نمیکنم میرم پیش خدا بهم خ یانت هم نمیکنه تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.