سلام به روی ماه عزیزان
منم درد نا رفیقی کشیدم منم به چشمم دیدم که مادر وخواهرم درد دلهای من رو فاش کردند..حالا ۵ سالی میشه که اخلاقم روعوض کردم.
دوست بچگیم هربارغصه داشت به من زنگ میزد وقتی احتیاج داشت درد دل میکردوقتی لازم بود میخواست براش دعا کنم اینقدراحمق و دلسوز بودم برای دیگران زچله میگرفتم سوره یاسین زیارت عاشورا وخیلی ادعیه دیگه
خونه یکی از نزدیکان بودم گفت خواهرت گفته دخترم ماشین خریده به فلانی نگین ...خیلی دلم شکست شبش غصه خوردم گریه کردم اما فقط همون شب از فردا صبحش همه هم وغم فقط برای خودم وبچه هاست حتی رفتارم با شوهر خود شیفته ام عوض شده
الان خیلی از خودم راضی ام یه روز دوستم زنگ زد بعد مدتها که دیگه من زنگ ش نمیزدم کمی صحبت وبعد شروع به درد ودل گوشی روگذاشتم رو میز ورفتم سر کارم بعد ۱۰ دقیقه اومدم قطع بود نیم ساعت بعد باز تماس گرفت گفت قطع شده بود یاصدات نمی اومد
گفتم کار داشتم رفتم سر کارم یه کم صحبت کرد دید حواسم جای دیگه است خداحافظی کردحالا هم گاهی تماس میگیره ولی چند کلمه بیشتر حرف نمیزنم بخواد درد دل کنه یا خواسته ای داشته باشه زود بهانه میارم وقوع میکنم کلا دیگه به هیچ کسب رونمیدم حالم هم بهتره برای خواهر ومادرم هم دیگه درد ودل نمیکنم میرم پیش خدا
بهم خ یانت هم نمیکنه
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📖#حکایت
نقل مىکنند که زمانى چهار برادر با هم به سفر رفتند. يک نجار، يک خياط، يک جواهرساز و يک دانشمند. شب هنگام به بيشهزارى از درختان گز رسيدند و تصميم گرفتند در همانجا اتراق کنند. اما آنان شنيده بودند که شيرى در آن حوالى زندگى مىکند. لذا تصميم گرفتند شب را به چهار پاس تقسيم کنند و هر يک از آنان سه ساعت کشيک بدهد و ديگران بخوابند.
پاس اول بهنام نجار افتاد. او براى گذران وقت، يک تکه چوب را بهدست گرفت و آن را صاف کرد و تراشيد. پس از گذشت پاس اول، نوبت به خياط رسيد. او مشاهده کرد که نجار با چوب، تنديس يک دختر را درست کرده است. خياط اين کار نجار را ستود و با خود فکر کرد که اين دختر نياز به لباس دارد. از اينرو مقدارى گِل از زمين برداشت و به آن شکل داد. و به تن دختر چوبى پوشاند. آنگاه نوبت جواهرساز شد. او ناگاه متوجه شد که اين تنديس نياز به زيورآلات دارد. لذا با سنگريزههائى چند، براى آن، گوشواره و گردنبند ساخت.
سرانجام دانشمند براى آخرين کشيک، پيش از طلوع آفتاب از خواب برخاست. او به تنديس چوبى با لباسهاى گلين و زيورآلات سنگى نگاه کرد و با خود گفت: ”من برخلاف همه دوستانم حرفهاى نمىدانم.“ وقت نماز صبح فرا رسيده بود. دانشمند وضو گرفت، سجادهٔ خود را پهن کرد و نماز گذارد. او پس از نماز، دعا کرد و گفت: ”خدايا من نمىتوانم نجارى کنم و نه مىتوانم خياطى کنم و نه جواهرسازي. اما از تو مىخواهم اين مجسمه چوبى را به يک دختر واقعى تبديل کني.“ تنديس، ناگهان از جا برخاست و به صحبت کردن پرداخت و به يک دختر زنده بدل گرديد.
وقتى هوا روشن شد، آن سه نفر از خواب بيدار شدند و ديدند که تکه چوب خشک به دخترى زنده تبديل شده است. لباس گِلىاش به جامهاى از مخمل سبز و سنگريزههاى دور گردنش به گردنبند طلا تغيير يافته بود. آنها در مورد اين دختر، با هم به نزاع پرداختند. و هريک از آنان فرياد مىزد که دختر از آن اوست. کار آنها - تقريباً - به دعوا کشيد اما در نهايت تصميم گرفتند براى حل مسئله خود نزد قاضى بروند. وقتى ماجرا را براى قاضى شرع تعريف کردند، رو به آنان کرد و گفت: ”گرچه توِ نجار، اين دختر را از ساقهاى تراشيدى و توِ خياط لباسهايش را از گل ساختى و توِ جواهرساز به سنگريزههاى بىمصرف جان دادى و زينتآلاتش را ساختى اما با اينهمه، اگر اين دانشمند به درگاه آفريدگار خود دعا نمىکرد تا آن را زنده سازد، اين دختر هيچگاه زنده نمىشد. از اينرو، دختر از آن دانشمند است و شما هيچ سهمى در آن نداريد.“
بدين سان جستجوگر يافت آنچه را که مىخواست
و عاشق ازدواج کرد با آنکه منتظرش بود
و انشاءالله هرکس که اينجا نشسته
همهٔ عمر شاد و خرم باشد.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
معجزه زمانی اتفاق میوفته که تصمیم میگیری خودت رو اولویت قرار بده🙂🫀
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
اگه میخوای با کلاس باشی :]
🌞← جلب توجه نکن .
👀← شوخیهای بی جا نکن .
🧘🏻♀← قبل از حرف زدن فکر کن .
🙋🏼♀← با اعتماد به نفس راه برو .
🍜← آداب غذا خوردن رو یاد بگیر .
👕← لباسهای مرتب و آراسته بپوش .
🐙← سوالهای خصوصی از کسی نپرس .
☁️← لحنت آروم باشه و تُن صدات مهربون .
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
بهخاطر هرچیزی که دوست داری پاشو، بدو، بخور زمین، بلند شو، بخند، گریه کن، خسته شو، استراحت کن،
اشک بریز، ناراحت شو؛ حتی شده جنگ راه بنداز!
ولی براش اونقدر بجنگ تا بهش برسی . .
قسمت و تقدیر و نشد که بشه ها؛برای آدماییه که جنگیدن بلد نبودن !
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
چطور ساعت خوابم رو کم کنم•👧🏻💕•
قدم اول:هر ادمی لازم ب هفت ساعت خوابیدن داره پس زود بخواب و زود بیدار شو•🛁🧡•
قدم دوم:برنامه روزانت رو با یه درسی که دوست داری شروع کن•🌻💧•
قدم سوم:گوشی رو موقع خواب بزار پیشت که یهو ساعت از دستت در نره اما یکمی از خودت دورش کن اینطوری بهتره •🔌🍓•
قدم چهارم:قبل خواب برنامه فردات رو مرور کن•🍧🍃•
قدم پنجم:عادت کن خودت بدون الارم بیدار شی•✂️🔖•
قدم ششم:فاصله بین شام و خواب نباید پیش هم باشه چون با شکم پر خوابیدن مضرره•👩🏽🦱🍊•
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · ◃
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
چطور باانگیزه بمونیم ؟!🙂🫂
• قهوه صبحگاهی بخور🥃 .
• محل کارتو تزیین کن💗 .
•برای ورزش وقت بزار🏋🏻♀ .
• برای خودت گل بخر🌸 .
• برنامه ریزی هاتو لیست کن🔖 .
• اهنگ شاد گوش بده🎧 .
• بدنتو کش بده خستگیت درمیره🤸🏻♀ .
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · ◃
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
「 هدفت رو عوض نکن ، هدفت رو نذار زمین
اگر زندگی پرروعه ، اگر سخته ؛ بی زحمت توسرسخت تر باش
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🌿 داستان زهد امام علی (ع) و هشدار به دنیاپرستان
روزی امام علی (ع) در کوفه، در حال رسیدگی به امور مردم بود. در همان حال، یکی از نزدیکان ایشان، "عاصم بن زیاد"، که به زهد و دوری از دنیا روی آورده بود، با چهرهای لاغر و زرد نزد حضرت آمد. او لباسهای زبر پوشیده بود و از زیباییهای دنیا رویگردان شده بود. وقتی امام او را دید، فرمود:
«وای بر تو، ای عاصم! خداوند چیزهای پاکیزه دنیا را برای بدکاران نیافریده است، بلکه برای نیکان هم هست. چرا خود را اینگونه در رنج افکندهای؟»
عاصم گفت:
«یا امیرالمؤمنین، شما خود چنین زندگی ساده و خالی از لذت دنیا دارید. من هم خواستم به شما اقتدا کنم.»
امام علی (ع) با لبخندی حاکی از مهر و حقیقت پاسخ داد:
«وای بر تو، من همچون تو نیستم. خداوند بر پیشوایان حق واجب کرده که زندگیشان از پایینترین مردم سختتر باشد، تا هیچکس از فقر خود شکایت نکند و نگویند: پیشوای ما چیزی نمیفهمد از رنج گرسنگی ما.»
و سپس امام اشاره کرد به نان خشک و آب، و فرمود:
«به خدا سوگند، اگر نمیخواستم پیشوایی کنم، از پوست درشت شتر برای لباس و از نان خشک و تلخ برای غذا بسنده میکردم. اما من باید الگویی باشم برای دیگران.»
این حکایت که بخشی از خطبه 209 نهجالبلاغه است، نشاندهندهی نقطه اوج زهد، عدالت اجتماعی و مسئولیتپذیری در رهبری است. امام علی (ع) با سادهزیستی نه برای ریاضت شخصی، بلکه برای همراهی با محرومان زندگی میکرد.
#داستانهای_آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
💟شهیدی که از قبرش بوی عطر برمشامـ میرسد
🌺🌺
✅شهید پلارک از زبان مادرش؟
🔸در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نشده بود.
💢شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت...
مادرش اینطور نقل کرده که پسرش در مدت عمرش چهارکار را هرگز ترک نکرد:
1. نماز شب
2. غسل روز جمعه
3. زیارت عاشورای هر صبح
4. ذکر 100 صلوات در هر روز و 100 بار لعن بنی امیه
♻️اشکهای شهید سید احمد پلارک امروز رایحه معطری است که انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش میکند.
⭕️ مرحوم آیت الله العظمی بهجت رحمة الله علیه در وصف این شهید والامقام فرمودند: «یکی از نهرهای بهشت از زیر قبر مطهرشان رد میشود». خیلی ها او را با نام شهید عطری می شناسند. میگویند خودش به مادر وصیت کرده که بعد از شهادتم از مزارم بوی حسین علیه السلام به مشامتان می رسد. حقیر که توفیق زیارت قبر مطهر این شهید را پیدا کردم واقعاً نتوانستم بوی عطری که از قبر ایشان به مشامم رسید را با عطرهای دنیوی مقایسه کنم بوی عطرش خیلی خاص است. رایحه دلپذیر و مشام نواز معطری که از خاک شهید سید احمد پلارک که پایانی ندارد نظر همگان را به خود جلب می کند. کسانی که زیاد بهشت زهرا میروند، به او میگویند شهید عطری خیلیها سر مزار شهید سید احمد پلارک نذر و نیاز میکنند و از خدای او حاجت و شفاعت میخواهند؛ او معجزه خداوند است. از سنگ قبرش همیشه عطر ترشح میکند، همیشه نمناک است و هم بوی گلاب و گلهای معطر دارد. هیچ وقت روز سر مزار شهید سید احمد پلارک خالی نیست همیشه میهمان دارد.
📝 آدرس مزار: بهشت زهرای تهران، قطعه 26، ردیف 32، شماره22
أللَّھُمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَرَج
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
#داستانهای_آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
⊰10 روش ساده برای آرامش و شادی🌤🍓⊱
- طبیعت گردي🧇🧡 !
- ورزش💜🥯 !
- گذراندن زمان با افراد خانواده🤍🩰 !
- ابراز تشکر و قدردانی🛁🧡 !
- میانه روی💛💸 !
- خواب خوب و کافی🐋🌸 !
- چالش با خود🐤🇦🇶 !
- خنده⛲️💓 !
- در آغوش کشیدن عزیزان🌱💛 !
- خوشبینی🛵🍓 !
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📗داستان کوتاه
توی اتوبوس، بغل دست یه آقای میانسال نشسته بودم. تلفنش زنگ خورد و جواب داد: سلام عزیز دلم! سلام همه کس و کارم! سلام زندگیم! قربونت برم دخترم...
بعدش هم دخترش گوشی رو داد به مادر و باز هم همان مهربانی در کلام. چقدر کیف کردم از این رابطهی پدر و دختری. دیدم پدری که این همه مهربانی بیسانسور خرج دخترش میکنه، مگه میشه پیش خدا مقرب نباشه؟ دختری که اینهمه مهر از پدر میگیره مگه ممکنه چهار روز دیگه دست به دامن غریبهها بشه برای جلب محبت؟!
توی جامعه که با هم مهربان نیستیم و مشغول خراش دادن دلهای هم هستیم، اقلا در خانواده به هم محبت کنیم. همین شاید تمرینی بشه برای مهربان بودن با دیگران...
#داستانهای_آموزنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.