eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.7هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
🐴 حکایت: خِرِ ملا و قیمت عقل! روزی ملانصرالدین سوار خرش بود و از بازار می‌گذشت. مردی جلو آمد و گفت: «ملا جان، شنیده‌ام خیلی عاقل و زیرکی. بگو ببینم، عقل مردم چقدر قیمت دارد؟» ملا دستی به ریشش کشید و با لبخند گفت: «قیمت عقل آدم‌ها مثل خر من می‌ماند!» مرد متعجب پرسید: «یعنی چه؟» ملا خندید و گفت: «اگر به کار بیاید، با آن راه می‌روی و به مقصد می‌رسی. ولی اگر فقط سوارش شوی و پُز بدهی، نه جایی می‌روی و نه سودی می‌بری… فقط خسته می‌شوی!» 📌 نتیجه: داشتن عقل مهم است، اما استفاده‌ی درست از آن، هنر واقعی‌ست. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
داستان.یک پند 💫عارف، شاه آبادی از عارفان بنام و محبوب الهی به حمام رفت. مردی او را تمسخر کرد و توهین نمود. عارف سکوت کرد و تبسمی نمود. 💥به ناگاه اندکی بعد پای مرد توهین کننده لیز خورد و با کله سرش به حوض سنگی حمام خورد . دردم جان سپرد.مردم دور جنازه جمع شدند و از این پیشامد اظهار تالم و تعجب نمودند ✨عارف شاه آبادی با ناراحتی نزد جنازه او رفت و گفت مرا حلال کن . پرسیدند چه حلالیتی ؟ تو که چیزی نکردی و در برابر توهین خندیدی؟ 💫عارف گفت من باید جواب توهینش را می دادم خندیدم و ندادم لذا سربازان خدا او را جواب دادند. که اگر جوابش را داده بودم نمرده بود. !✨ ان الله یدافع عن الذین امنوا 💖خداوند از کسانی که ایمان بیاورد دفاع میکند. ✨ولله جنود السموات والارض 💖 هرچه در آسمان ها و زمین است لشگر خداست و سرباز ان اوست. 👌 آری خداوند برای کشتن دشمنانش هرگز کلت و گلوله نمی کشد از سربازان خاموشش بهره می برد. به هنگام ظلم مواظب سربازان خاموش خداوند متعال باشیم. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تنبله ﺟﻠﻮ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮ ﺟﻠﻮ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺭﺍنندﻩ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ طرف ﻧﻤﯿﺎﺩ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺎﺩﻩ میشه ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﻮﺷﺖ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﻟﮑﯽ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ تنبله ﻣﯿﮕﻪ : ﻭﺍﻻ داداش ﺍﻭﻧﺠﺎ ﮎ ﺗﻮ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﯼ ، ﻣﻦ ﻣﯿﺨﺎﻡ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﻢ ...😂😂 🤣😂😂🤣 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✍ رندی مغازه سیب فروشی رفت و پرسید 100 سیب چقدر می شود؟ سیب فروش گفت: 50 دینار. رند گفت : 50 سیب چقدر؟ بعد پرسید 30 سیب چقدر؟ آخر سر سوال کرد، یک سیب چقدر؟؟ سیب فروش خسته شد و گفت: این همه سوال کردی فقط یک سیب نیاز داشتی؟ بردار یک سیب مبلغی نمی شود که بگیرم. رند برداشت و دقایقی بعد گفت: وقتی که یک سیب چیزی نمی شود بگذار یکی دیگر هم بردارم، 🍏سیب فروش گفت بردار. برای بار سوم که خواست بردارد، سیب فروش گفت: خیلی زرنگی و رندی و معامله را چه آسان ساده و رایگان کردی. 🔷🔹نتیجه اخلاقی این که: شیطان🔥 نیز به همین سادگی و راحتی گناهان بزرگ را در چشم ما کوچک و ما را با گناهان کوچک و وعده این که این گناهان را خدا می بخشد و یک گناه چیزی نیست و..... مانند این سیب فروش که گفت یک سیب مفت، با همین یک سیب مفت 100 ها سیب از دست می دهیم و 100 ها گناه می کنیم. ❀يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ❀ ۩اى انسان چه چيز تو را درباره پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته (که او را کریم دانسته و آسان گناه به امید بخشش می کنی؟)۩ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
📚 ✍️ مُلانصرالدین از دهی عبور میکرد. دزدی آمد و خورجین خرش را ربود. مُلا پس از نیم ساعت متوجه جریان شد و فریاد زد و خطاب به اهالی ده گفت: زود دزد خورجین را پیدا کنید وگرنه کاری را که نباید بکنم خواهم کرد. دهاتی ها بلافاصله جستجو را شروع کردند و خورجین او را از دزد مزبور گرفتند و پس دادند. یکی از آنها پرسید: خوب، حالا که خورجینت پیدا شده بگو اگر آنرا پیدا نمی کردیم چی می کردی؟ مُلا سرش را تکان داد و در حالی که سوار خرش می شد تا از آنجا برود گفت: هیچ... گلیمی را که در خانه دارم پاره می کردم و و خورجین دیگری از او می ساختم! 😁 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
ازحضرت موسی ☀️روزی جوانی نزد حضرت موسی علیه‌السلام آمد و گفت: ای موسی علیه‌السلام خدا را از عبادت من چه سودی می‌رسد که چنین امر و اصرار بر عبادتش دارد؟ 💫حضرت موسی علیه‌السلام گفت: یاد دارم در نوجوانی از گوسفندان شعیب نبی چوپانی می‌کردم. روزی بز ضعیفی بالای صخره‌ای رفت که خطرناک بود و ممکن بود در پایین آمدن از آن صخره اتفاقی بر او بیفتد. با هزار مصیبت و سختی به صخره خود را رساندم و بز را در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم: ای بز، خدا داند این همه دویدن من دنبال تو و صدا کردنت برای برگشتن به سوی من، به خاطر سکه‌ای نقره نیست که از فروش تو در جیب من می‌رود. می‌دانی موسی از سکه‌ای نقره که بهای نگهداری و فروش تو است، بی‌نیاز است. دویدن من به دنبال تو و صدا کردنت به خاطر، خطر گرگی است که تو نمی‌بینی و نمی‌شناسی و او هرلحظه اگر دور از من باشی به دنبال شکار توست. 👈ای جوان بدان که خدا را هم از عبادت من و تو سود و زیانی نمی‌رسد، بلکه با عبادت می‌خواهد از او دور نشویم تا در دام شیطان گرفتار آییم. ✨و مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ "و هر کس از یاد خدا روی‌گردان شود شیطان را به سراغ او می‌فرستیم پس همواره قرین اوست" (زخرف آیه 36) تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین! حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🌸🍃🌸🍃 همدیگر را در آگاهی دادن یاری کنیم در سريال معلم دهكده؛ نامزد معلم ازش ميپرسه شما كه قاضی بوديد چرا رها كرديد و معلم شديد؟ ايشون جواب ميدن: چون وقتی به مراجعينم و مجرمينی كه پيش من می آمدند دقيق می شدم می ديدم كه اونها كسانی هستند كه یا آموزش نديده اند و يا آموزشی که دیده اند درست نبوده و به خودم گفتم: به جای پرداختن به شاخ و برگ بايد به اصلاح ریشه بپردازیم. و ما چقدر به معلم دانا بیش از قاضی عادل نیازمندیم برای فرزندانمان قصه هایی بگوییم که بیدار شوند نه قصه هایی که به خواب فرو روند بیداری وجدان و خرد دلنشین تر از خواب است. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
📚 روزي بهلول بر هارون وارد شد هارون گفت ای بهلول مرا پندی ده بهلول گفـت ای هـارون اگر در بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و نزدیک مرگ شوی ، آیا چه میدهی که تو را جرعه ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟ هارون گفت : صد دینار طلا بهلول گفـت : اگـر صـاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی ؟ گفت : نصف پادشاهی خود را می دهم بهلول گفت پس از آنکه آب را آشامیدي ، اگربه مرض حبس الیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چه میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟ هارون گفت نصف دیگر پادشاهی خود را بهلول جواب داد : پس مغـرور بـه ایـن پادشـاهی مبـاش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی ؟! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
گریختن از تو قطاری است در شب که بیابان را به بیابان می‌برد دوست داشتن تو چرخ زندگی‌ام را می‌چرخاند اگر تو را ندیده بودم به چه کارم می‌آمد باقیمانده عمر؟ واهمه دارم از اندوهی که به ارتفاع پلی هوایی است و در نخستین بوسه فرومی‌ریزد به من بگو چگونه هزار شب دلتنگی میان دو واژه آرام می‌گیرد..؟!! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
📚 یکی از دوستان ملا خیلی افسرده بود. ملا از او علت افسردگی را پرسید. آن شخص گفت: نمیتوانم قرض هایم را بپردازم. برای همین ناراحت و نگرانم. ملا گفت: تو چرا ناراحت و نگرانی، این طلبکار است که باید ناراحت و نگران باشد!! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
حکایت یک روز گاوی سرش را در خمره کرد تا آب بخورد ، اما دیگر نتوانست سرش را بیرون بیاورد . مردم شهر سراغ ملا رفتند و از او خواستند تا کاری برایشان بکند . ملا نصرالدین با عجله خودش را به آنجا رساند و گفت : زود باشید تا گاو نمرده سرش را ببرید . قصاب سر گاو را برید . مردم شهر دوباره گفتند : ملا ، حالا چگونه سر گاو را از خمره در آوریم ؟ ملا گفت : دیگر چاره ای نداریم جز آنکه خمره را بشکنیم . بعد ازین مردم هم همین کار را کردند . کسی که تازه رسیده بود ، گفت : چه کردند ؟ یکی از حاضران گفت : مشکل حل شد ، هم سر گاو را بریدند ، هم سر خمره را شکستند ! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.