📚 #حکایت_ملانصرالدین
#ملانصرالدین
✍️#دزد_را_پیدا_کنید
مُلانصرالدین از دهی عبور میکرد. دزدی آمد و خورجین خرش را ربود. مُلا پس از نیم ساعت متوجه جریان شد و فریاد زد و خطاب به اهالی ده گفت: زود دزد خورجین را پیدا کنید وگرنه کاری را که نباید بکنم خواهم کرد. دهاتی ها بلافاصله جستجو را شروع کردند و خورجین او را از دزد مزبور گرفتند و پس دادند.
یکی از آنها پرسید: خوب، حالا که خورجینت پیدا شده بگو اگر آنرا پیدا نمی کردیم چی می کردی؟ مُلا سرش را تکان داد و در حالی که سوار خرش می شد تا از آنجا برود گفت: هیچ... گلیمی را که در خانه دارم پاره می کردم و و خورجین دیگری از او می ساختم!
😁
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#داستان_آموزنده
#داستانی ازحضرت موسی
☀️روزی جوانی نزد حضرت موسی علیهالسلام آمد و گفت: ای موسی علیهالسلام خدا را از عبادت من چه سودی میرسد که چنین امر و اصرار بر عبادتش دارد؟
💫حضرت موسی علیهالسلام گفت: یاد دارم در نوجوانی از گوسفندان شعیب نبی چوپانی میکردم. روزی بز ضعیفی بالای صخرهای رفت که خطرناک بود و ممکن بود در پایین آمدن از آن صخره اتفاقی بر او بیفتد. با هزار مصیبت و سختی به صخره خود را رساندم و بز را در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم: ای بز، خدا داند این همه دویدن من دنبال تو و صدا کردنت برای برگشتن به سوی من، به خاطر سکهای نقره نیست که از فروش تو در جیب من میرود.
میدانی موسی از سکهای نقره که بهای نگهداری و فروش تو است، بینیاز است. دویدن من به دنبال تو و صدا کردنت به خاطر، خطر گرگی است که تو نمیبینی و نمیشناسی و او هرلحظه اگر دور از من باشی به دنبال شکار توست.
👈ای جوان بدان که خدا را هم از عبادت من و تو سود و زیانی نمیرسد، بلکه با عبادت میخواهد از او دور نشویم تا در دام شیطان گرفتار آییم.
✨و مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ
"و هر کس از یاد خدا رویگردان شود شیطان را به سراغ او میفرستیم پس همواره قرین اوست"
(زخرف آیه 36)
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#داستان
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بىحال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مىگفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🌸🍃🌸🍃
#داستان_آموزنده
همدیگر را در آگاهی دادن یاری کنیم
در سريال معلم دهكده؛ نامزد معلم ازش ميپرسه شما كه قاضی بوديد چرا رها كرديد و معلم شديد؟
ايشون جواب ميدن:
چون وقتی به مراجعينم و مجرمينی كه پيش من می آمدند دقيق می شدم
می ديدم كه اونها كسانی هستند كه یا آموزش نديده اند
و يا آموزشی که دیده اند درست نبوده و به خودم گفتم: به جای پرداختن به شاخ و برگ بايد به اصلاح ریشه بپردازیم.
و ما چقدر به معلم دانا بیش از قاضی عادل نیازمندیم
برای فرزندانمان قصه هایی بگوییم که بیدار شوند نه قصه هایی که به خواب فرو روند
بیداری وجدان و خرد دلنشین تر از خواب است.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📚 #حکایتی_خواندنی_از_بهلول_عاقل
روزي بهلول بر هارون وارد شد
هارون گفت ای بهلول مرا پندی ده
بهلول گفـت ای هـارون اگر در
بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و نزدیک مرگ شوی ، آیا چه میدهی که تو
را جرعه ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟
هارون گفت : صد دینار طلا
بهلول گفـت : اگـر صـاحب
آن به پول رضایت ندهد چه می دهی ؟
گفت : نصف پادشاهی خود را می دهم
بهلول گفت پس از آنکه آب را آشامیدي ، اگربه مرض حبس الیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چه میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟
هارون گفت نصف دیگر پادشاهی خود را
بهلول جواب داد : پس مغـرور بـه ایـن پادشـاهی مبـاش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست
آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی ؟!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#متن_خاص
گریختن از تو
قطاری است در شب
که بیابان را به بیابان میبرد
دوست داشتن تو
چرخ زندگیام را میچرخاند
اگر تو را ندیده بودم
به چه کارم میآمد باقیمانده عمر؟
واهمه دارم
از اندوهی که به ارتفاع پلی هوایی است
و در نخستین بوسه فرومیریزد
به من بگو
چگونه هزار شب دلتنگی
میان دو واژه آرام میگیرد..؟!!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#حکایت_ملانصرالدین
#ملانصرالدین
📚 #ملانصرالدین_و_دوست_نگرانش
یکی از دوستان ملا خیلی افسرده بود. ملا از او علت افسردگی را پرسید. آن شخص گفت: نمیتوانم قرض هایم را بپردازم. برای همین ناراحت و نگرانم. ملا گفت: تو چرا ناراحت و نگرانی، این طلبکار است که باید ناراحت و نگران باشد!!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
حکایت #ملانصرالدین
یک روز گاوی سرش را در خمره کرد تا آب بخورد ، اما دیگر نتوانست سرش را بیرون بیاورد .
مردم شهر سراغ ملا رفتند و از او خواستند تا کاری برایشان بکند .
ملا نصرالدین با عجله خودش را به آنجا رساند و گفت :
زود باشید تا گاو نمرده سرش را ببرید . قصاب سر گاو را برید .
مردم شهر دوباره گفتند :
ملا ، حالا چگونه سر گاو را از خمره در آوریم ؟
ملا گفت : دیگر چاره ای نداریم جز آنکه خمره را بشکنیم .
بعد ازین مردم هم همین کار را کردند . کسی که تازه رسیده بود ، گفت :
چه کردند ؟
یکی از حاضران گفت : مشکل حل شد ، هم سر گاو را بریدند ، هم سر خمره را شکستند !
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
حکایت #ملانصرالدین
یک روز گاوی سرش را در خمره کرد تا آب بخورد ، اما دیگر نتوانست سرش را بیرون بیاورد .
مردم شهر سراغ ملا رفتند و از او خواستند تا کاری برایشان بکند .
ملا نصرالدین با عجله خودش را به آنجا رساند و گفت :
زود باشید تا گاو نمرده سرش را ببرید . قصاب سر گاو را برید .
مردم شهر دوباره گفتند :
ملا ، حالا چگونه سر گاو را از خمره در آوریم ؟
ملا گفت : دیگر چاره ای نداریم جز آنکه خمره را بشکنیم .
بعد ازین مردم هم همین کار را کردند . کسی که تازه رسیده بود ، گفت :
چه کردند ؟
یکی از حاضران گفت : مشکل حل شد ، هم سر گاو را بریدند ، هم سر خمره را شکستند !
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#تیکه_کتاب
گفت: اين روزها کمي افسرده به نظر ميرسي.
گفتم: واقعا؟
گفت: حتما نيمه شبها زيادي فکر مي کني.من فکر کردن هاي نيمه شب را کنار گذاشته ام.
گفتم: چطور تونستي اين کار را بکني؟
او گفت: هر وقت افسردگي به سراغم مياد، شروع به تميز کردن خانه ميکنم. حتي اگر دو يا سه صبح باشد. ظرفها را ميشويم، اجاق را گردگيري ميکنم، زمين را جارو ميکشم، دستمال ظرفها را در سفيدکننده مياندازم، کشوهاي ميزم را منظم ميکنم و هر لباسي را که جلوي چشم باشد اتو ميکشم. آن قدر اين کار را ميکنم تا خسته شوم، بعد چيزي ميخورم و مي خوابم. صبح بيدار ميشوم و وقتي جورابهايم را ميپوشم، حتي يادم نميايد شب قبل به چه فکر ميکردم.
بار ديگر به اطراف نگاهي انداختم. اتاق مثل هميشه تميز و مرتب بود.
گفت: آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چيزي فکر مي کنند. همه ما اينطور هستيم. براي همين هر کدام مان بايد شيوه ي مبارزه خود را با آن پيدا کنيم...!
📝کجا ممکن است پيدايش کنم؟
🔸هاروکی موراکامی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#ضربالمثل
(هرکه نقش خویش میبیند در آب):
یکی بود،یکی نبود.پیرزن و پیرمردی بودند که فقط دو دختر داشتند.دخترها شوهر کرده و از پیش آنها رفته بودند. روزی از روزها پیرمرد برای سر زدن به دختر ها ودامادهایش ازخانه خارج شد. زن در خانه ماند تا از گاو و گوسفند ها مراقبت کند . پیرمرد سوار خرشد و رفت و رفت تا به دهی که دختر بزرگتر در ان زندگی میکرد،رسید . به خانه دختر رفت. دختر وقتی پدر را دید شاد شد. او را بوسید و برایش چای تازه دم آورد. پیرمرد احوال داماد را پرسید. دختر گفت: الحمدلله خوب است. امسال زمینی خریدیم و با هم شخم زدیم .الان هم شوهرم روی زمین است ودانه می پاشد. اگر خدا بخواهد و این چند روز آسمان حسابی ببارد. دانه ها جوانه میزنند و کارمان حسابی سکه میشود.
پیرمرد گفت:ان شاءالله که میبارد خدا بزرگ است .مرد شب را در خانه دختر ماند. با داماد و دخترش شام خورد و صبح زود به قصد دیدار دختر کوچکتر از آنجا رفت...پیرمرد رفت و رفت تا به روستای بعدی رسید. به خانه دختر کوچک رفت دختر توی حیاط نشسته بود و جوراب میبافت. از دیدار پدر خیلی خوشحال شد. او را به ایوان خانه برد و هر چه خوراکی توی خانه داشت جلوی پدر گذاشت. پیرمرد از احوال او و دامادش پرسید. دختر جواب داد:شکر خدا خوب خوب هستیم. امسال با کمک هم بیست تا بیست وپنج هزار تایی خشت زدهایم .اگر خدا لطف کند واین روزها باران نبارد و آفتاب همین طور گرم بتابد،خشتها خشک میشوند و با فروش آنها برای یکی دوسال بارمان را خواهیم بست.اگر هم ببارد خشتها زیر باران از بین میروند و نتیجه کارمان باد هوا میشود! پیرمرد گفت:ان شاءالله که نمیبارد خدا بزرگ است.
پیرمرد شب را در خانه دختر ماند و با داماد و دخترش شام خورد و از هر دری حرف زد و صبح زود به طرف خانه خودش به راه افتاد. وقتی به خانه رسید پیرزن مشتاقانه جلو دوید و از وضع وحال دخترانش پرسید. پیرمرد گفت:نمی دانم چه بگویم.هرکدام آرزویی داشتند و از من میخواستندکه برای آنها دعاکنم،اگر دعایم مستجاب شود آن یکی آسیب میبیند.
زن او پاک نگران شده بود،گفت:چه شده مرد ؟ بگوببینم،پیرمرد تمام آنچه را که از دخترانش شنیده بود،تعریف کرد.زنش کمی فکر کرد و گفت:به خدا توکل کن.او خودش بهتر از ما میداند چه کند.
از آن به بعد وقتی بخواهند بگویند که هر کس سود خودش را درنظر میگیرد و فقط به فکر خودش است،میگویند:هرکه نقش خویش بیند در آب.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه داشتن زندگی تلخ و شیرین :
«پارت اول»
سلام وعرض ادب من خانمی هستم که گذشته ی تلخی رو پشت سر گذاشتم ودختر خانمی که 15 سالشونه رو درک میکنم عزیزم امیدوارم بهترینها برات رقم بخوره وخلاصه اینکه 9 سالم بود که پدرم فوت کرد وتلخی زندگی من شروع شدهر کس هر جور میتونست باهام رفتار میکرد از داداش بگیر تا پسر عمو وعمو وزن داداش زن عمو عمه خلاصه 😭
«ادامه در پارت دوم»
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.