eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.7هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
(هرکه نقش خویش می‌بیند در آب): یکی بود،یکی نبود.پیرزن و پیرمردی بودند که فقط دو دختر داشتند.دخترها شوهر کرده و از پیش آنها رفته بودند. روزی از روزها پیرمرد برای سر زدن به دختر ها ودامادهایش ازخانه خارج شد. زن در خانه ماند تا از گاو و گوسفند ها مراقبت کند . پیرمرد سوار خرشد و رفت و رفت تا به دهی که دختر بزرگتر در ان زندگی می‌کرد،رسید . به خانه دختر رفت. دختر وقتی پدر را دید شاد شد. او را بوسید و برایش چای تازه دم آورد. پیرمرد احوال داماد را پرسید. دختر گفت: الحمدلله خوب است. امسال زمینی خریدیم و با هم شخم زدیم .الان هم شوهرم روی زمین است ودانه می پاشد. اگر خدا بخواهد و این چند روز آسمان حسابی ببارد. دانه ها جوانه می‌زنند و کارمان حسابی سکه می‌شود. پیرمرد گفت:ان شاءالله که می‌بارد خدا بزرگ است .مرد شب را در خانه دختر ماند. با داماد و دخترش شام خورد و صبح زود به قصد دیدار دختر کوچکتر از آنجا رفت...پیرمرد رفت و رفت تا به روستای بعدی رسید. به خانه دختر کوچک رفت دختر توی حیاط نشسته بود و جوراب می‌بافت. از دیدار پدر خیلی خوشحال شد. او را به ایوان خانه برد و هر چه خوراکی توی خانه داشت جلوی پدر گذاشت. پیرمرد از احوال او و دامادش پرسید. دختر جواب داد:شکر خدا خوب خوب هستیم. امسال با کمک هم بیست تا بیست وپنج هزار تایی خشت زده‌ایم .اگر خدا لطف کند واین روزها باران نبارد و آفتاب همین طور گرم بتابد،خشت‌ها خشک می‌شوند و با فروش آن‌ها برای یکی دوسال بارمان را خواهیم بست.اگر هم ببارد خشت‌ها زیر باران از بین می‌روند و نتیجه کارمان باد هوا می‌شود! پیرمرد گفت:ان شاءالله که نمی‌بارد خدا بزرگ است. پیرمرد شب را در خانه دختر ماند و با داماد و دخترش شام خورد و از هر دری حرف زد و صبح زود به طرف خانه خودش به راه افتاد. وقتی به خانه رسید پیرزن مشتاقانه جلو دوید و از وضع وحال دخترانش پرسید. پیرمرد گفت:نمی دانم چه بگویم.هرکدام آرزویی داشتند و از من می‌خواستندکه برای آن‌ها دعاکنم،اگر دعایم مستجاب شود آن یکی آسیب می‌بیند. زن او پاک نگران شده بود،گفت:چه شده مرد ؟ بگوببینم،پیرمرد تمام آن‌چه را که از دخترانش شنیده بود،تعریف کرد.زنش کمی فکر کرد و گفت:به خدا توکل کن.او خودش بهتر از ما می‌داند چه کند. از آن به بعد وقتی بخواهند بگویند که هر کس سود خودش را درنظر می‌گیرد و فقط به فکر خودش است،می‌گویند:هرکه نقش خویش بیند در آب. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه داشتن زندگی تلخ و شیرین : «پارت اول» سلام وعرض ادب من خانمی هستم که گذشته ی تلخی رو پشت سر گذاشتم ودختر خانمی که 15 سالشونه رو درک میکنم عزیزم امیدوارم بهترینها برات رقم بخوره وخلاصه اینکه 9 سالم بود که پدرم فوت کرد وتلخی زندگی من شروع شدهر کس هر جور میتونست باهام رفتار میکرد از داداش بگیر تا پسر عمو وعمو وزن داداش زن عمو عمه خلاصه 😭 «ادامه در پارت دوم» تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه داشتن زندگی تلخ و شیرین : «پارت دوم» چی بگم تا اینکه به سن 15 سال رسیدم وعموهام منو به پسراشون پیشنهاد میکردن برا ازدواج وپسراشون روی من عیب میزاشتن ومیگفتن زشته در صورتی که زشت نبودم واینکه من اصلا هیچ علاقه ای به ازدواج با پسر عموهام نداشتم و اونا لیاقت منو نداشتن وگذشت تا اینکه چندتا خواستگار برام امد ومن جواب منفی میدادم چون اصلا دلم نمی خواست دیگه تو شهر خودم ازدواج کنم چون واقعا خییلی سختی کشیدم😭 «ادامه در پارت سوم» تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه داشتن زندگی تلخ و شیرین : «پارت سوم» واینقده اطرافیان با زبونشون منو عصبی کرده بودن که بعد یه مدت ناراحتی اعصاب گرفتم واینقد فشار عصبی روم بود که بعد تبدیل شد به وسواس فکری شدید که دیگه نمیتونستم درست درسم رو بخونم ولی هر طوری بود تا دیپلم درس خوندم وتو سن 19 سالگی یه خواستگار خوب برام امد ومن جواب مثبت دادم وتوی نامزدی بهش گفتم که مریضم اگه منو نمیخواد بهم بزنه تا دیر نشده وایشون گفتن اشگالی نداره خودم میبرمت دکتر تا حالت خوب بشه وخلاصه اینکه ازدواج کردیم ومشکلات بعدیم شروع شد ... «ادامه در پارت چهارم» تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه داشتن زندگی تلخ و شیرین : «پارت چهارم» شوهرم خیلی خوبه از نظر حیا وایمان واینکه تا جایی که بتونه به من وبچها میرسه ولی یه اخلاق خاص داره زود عصبی میشه وحرف حرف خودشه ومریضی من تشدید شد تا جایی که دیگه نمیتونستم درست تصمیم بگیرم درست زندگی کنم ولی من موندم وزندگی کردم وخودم با مقاومت وقران خواندن وزیارت عاشور خواندن خودمو از این مریضی تا حدودی نجات دادم وبهتون بگم که نمیزاشتم خانواده شوهرم بفهمن تا این حد مریضم خودم رو جلوشون خوب نشون میدادم دیگه نمیخواستم تو خونه ی مادرم برگردم چه شبهایی که با گریه میخوابیدم وخلاصه اینک تا الان توی زندگیم موندم وبه لطف خدا زندگیم بهتر شد «ادامه در پارت پنجم» تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🌸🍃🌸🍃 دو ویژگی تعیین کننده افراد موفق 1. افراد موفق هنگام مواجهه با موقعیت های جدید و تغییرات بزرگ به خود می گویند : " می دونم این موقعیت ترسناکه اما انجامش میدم " و شعارشان این است : "بترس ولی انجام بده " 2. افراد موفق هنگام روبرو شدن با چالش های بزرگ و موقعیت های مبهم بجای اینکه بگویند : " اگر نشد چی ؟ " به خود می گویند : " اگر شد چی ؟" "اگر اینبار موفق شدم چی ؟" "اگر جواب مثبت بود چی ؟" این تغییر رویکرد و تغییر نگرش شما را از یک فرد منفی گرای ناخوآگاه به فردی مثبت اندیش تبدیل می کند یادتان باشد وقتی می ترسید احتمال گرفتن تصمیم های اشتباه زیاد است تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه داشتن زندگی تلخ و شیرین : «پارت پنجم(آخر)» ومن کمی ارامش گرفتم واین رو هم بگم خدا تلافیه اون همه زخم زبون رو از پسر عموهام گرفت خدا جای حق نشسته شک نکنید ومن به شوهرم افتخار میکنم 💐و اینقد در حق من خوبه که خانواده عموم تو حسرتش موندن پس شک نکن خدا همیشه دسته ادمو به موقع میگیره بساز تا خدا هم برات بسازه ببخشید طولانی شد در پناه خدا باشید تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
📘 ﺍﻫﺎﻟﯽ يک ﺭﻭﺳﺘﺎ از ملانصرالدین برای سخنراني ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ. ملانصرالدین قبول ميکند اما در ازای آن صد سکه از آنها طلب ميکند. مردم کنجکاو سکه ها را تهيه کرده و در ميدان جمع مي شوند تا ببينند ملا چه مطلب با ارزشی دارد؟! در رﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ملانصرالدین ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣردم مي ﮔﻮﯾﺪ: ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ و ﭘﻮﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ. ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮔﻨﮓ ﻭ ﮔﯿﺞ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟ ملا ﻟﺒﺨﻨﺪي ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺩﻭ ﻧﮑﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﻧﺤﻮ ﺍﺣﺴﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﺪ. ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻝ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﻬﺎﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ‌کند تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
هیچ‌وقت برای زخم‌های زندگی‌ات پیش کسی ناله نکن؛ زخم به‌جز صاحبش برای کسی درد ندارد. 📕 ✍🏻 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
حکایات سعدی گلستان، باب پنجم در عشق و جوانی دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت: ای یار! دست عتاب از دامن روزگارم بدار. بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل‌ تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسان‌ تر است که چشم از مشاهده بر گرفتن. هر که بی او به سر نشاید برد گر جفایی کند بباید برد روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر به لطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند پ.ن: زلت به معنای لغزش و خطا، با ذلت فرق دارد.‌ 📚 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🌸🍃🌸🍃 خوب بودن زياد سخت نيست! کافی است مهربانی کنی زبانت که نيش نداشته باشد و کسی را نرنجاند همين خوبی است وقتی برای همه خير بخواهی، همين خوبی است... وقتی محبتت بی منت باشد، وقتی عشق بورزی، وقتی زيبايی اشخاص را ببينی، وقتی خوبی هايشان را ببينی، همين خوبی است. مهم نيست که آدم ها چگونه اند، مهم نيست جواب سلامت را ميدهند يا نه تو سلام کن، همين خوبی است مهم اين است که تو خوب باشی آن ها روزی دلشان برای خوبی هايت تنگ می شود... تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
☯️ روزی از بازار رد می‌شد كه دید عده ای برای خرید پرنده‌ی كوچكی سر و دست می‌شكنند و روی آن ده سكه‌ی طلا قیمت گذاشته‌اند. ملا با خودش گفت مثل اینكه قیمت مرغ این روزها خیلی بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگی گرفت و به بازار برد. دلالی بوقلمونِ ملا را خوب سبك سنگین كرد و روی آن ده سكه‌ی نقره قیمت گذاشت. ملا خیلی ناراحت شد و گفت: مرغ به این خوش قد و قامتی ده سكه‌ی نقره و پرنده‌ای قد كبوتر ده سكه ی طلا؟ دلال گفت: آن پرنده‌ی كوچك طوطی خوش زبانی است كه مثل آدمیزاد می‌تواند یك ساعت پشت‌سر هم حرف بزند. ملانصرالدین نگاهی انداخت به بوقلمون كه داشت در بغلش چرت می‌زد و گفت: اگر طوطی شما یك ساعت حرف می‌زند در عوض بوقلمون 🦃من دو ساعت تمام فكر می‌كند.😁 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.