eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.7هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
✅🎀فن تمام کردن بحث و دعوا ...🎀 یکی از راه هایی که باعث میشه دعوا کم بشه خندیدنه چطوری؟ آنتونی رابینز روانشناس بزرگیه. اون میگه: با زنم اختلاف پیدا کردیم. اون عصبی شد و رفت توی اتاق. وقتی از اتاق اومد بیرون یه بوق از قبلا داشتم که فشارش دادم. خانمم از ترس پرید بالا بعدش بهم نگاه کردیم و خندیدیم. از اونجا به بعد هر وقت مشکلی پیش میاد یکیمون بوق رو فشار میده. بعد بحث خنده دار میشه سعی کنید این روش رو امتحان کنید. وسط اختلاف یه چیز شاد بگین. یه شیطنت انجام بدین. همو ببوسین یا بزنین یواش پشت کمر هم و فرار کنین. اون وقت بعدا که یاد اون خاطره بیفتین غمگین نمیشین. بلکه خنده تون میگیره و این خیلی مهمه تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 💢"باد قوی تر است یا خورشید؟" ✍️روزی خورشید و باد در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می‌کرد. باد به خورشید می‌گفت: «من از تو قوی‌ترم.» خورشید هم ادعا می‌کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. خوب حالا چگونه؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد. باد گفت: «من می‌توانم کت آن مرد را از تنش در آورم.» خورشید گفت: «پس شروع کن.» باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می‌کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد، دکمه کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تن مرد خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: «عجب آدم سرسختی بود، هر چه سعی کردم موفق نشدم. مطمئن هستم که تو هم نمی‌توانی.» خورشید گفت تلاشش را می‌کند و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست. دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد. با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست. بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی‌منت به دیگران می‌بخشد از او که به زور می‌خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی‌تر است.  تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✨﷽✨ ✅ زیبا و خواندنی شکر نعمت ✍روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند. خیلی او را صدا می زند. اما به خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمی شود. به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می اندازد تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند! کارگر ۱۰دلار را برمیدارد و توی جیبش می گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود! بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می گذارد!! بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند میکند و بالا را نگاه میکند و مهندس کارش را به او میگوید!! این داستان همان داستان زندگی انسان است. خدای مهربان همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار نیستیم و لحظه ای با خود فکر نمیکنیم این نعمتها از کجا رسید!! اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند. به خداوند روی می آوریم!! 💥بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد!! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
⭕️ رفتار عجیب شهید برای فرار از غیبت 🔸یک روز قرار شد که من، برادر ابراهیم اصفهانی و یکی از فرماندهان سپاه به محل جلسه برویم. پشت فرمان نشستم. برادر اصفهانی‌کنار من و آن فرمانده در کنار برادر اصفهانی نشست. در طی مسیر این فرمانده شروع به صحبت در مورد یکی از فرماندهان کرد. برادر اصفهانی با مهربانی گفت: برادر، در مورد کسی که در جمع ما نیست حرفی نزن شاید مبتلا به غیبت شویم. اما این بنده خدا بدون توجه به تذکرات به حرفش ادامه داد. دوباره برادر اصفهانی گفت: دوست عزيز غيبت نكن من هم که شنونده غیبت هستم در گناه شما شریک می شوم. این فرمانده باز حرفش را ادامه داد و گفت: مگه دروغ میگم؟ 🔻یکباره دیدم شهید اصفهانی فندک جلوی ماشین را در آورد و بدون هیچ حرفی به پشت دست خودش چسباند! من شوکه شدم و زدم روی ترمز... بوی دود و گوشت سوخته توی ماشین پیچید ! آن فرمانده هم مثل من زبانش بند آمده بود. همگی پیاده شدیم. دست‌برادر ابراهیم اصفهانی سوخته بود... او بدون اینکه به ما چیزی بگوید به خودش نهیب زد و گفت: می بینی ابراهیم تحمل سوختگی دنیا را نداری، عذاب خدا را چطور میخواهی تحمل کنی⁉️ 🎙راوی: محمد شریفی همرزم شهید 📚از گود مافیا تا گود قتلگاه خاطرات شهید ابراهیم اصفهانی تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔆جوان یهودی روزى سلمان فارسى از اميرالمؤ منين عليه السلام كشف يكى از اسرار نهان را درخواست كرد، اميرالمؤ منين عليه السلام او را به قبر يهودى راهنمائى فرمود. سلمان به امر امام به قبرستان رفت و برزخ آن يهودى را كه محب اميرالمؤ منين بود با چشم بصيرت ديد و مشاهده كرد كه : در جايى بسيار دلگشا و خوب ، بر قصرى عالى نشسته است . سلمان از او سئوال نمود كه : تو را كدام طاعت بدين مقام و منزلت رسانيده است با اينكه بر دين يهود بوده اى ؟ گفت : مرا از شرف اسلام بهره اى نبود، ولى اميرالمؤ منين على عليه السلام را دوست مى داشتم و همان محبت خالصانه ، در برزخ موجب اين مقامات شده است 📚رياض المحبين ص 133 📝از انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم' تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
دختری با مادرش "مرافعه" داشت. او بسیار "عصبانی" شد و از خانه بیرون رفت. پس از طی راه طولانی، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد، "احساس گرسنگی" کرد. اما جیب دختر را "بید خورده" و حتی یک یوان هم نداشت. "صاحب فروشگاه" یک "زن سالخورده مهربان" بود. پیرزن دید که دختر درمقابل کیکها ایستاده و به آنها نگاه می کند، از وی پرسید: عزیزم، گرسنه ای؟! دختر سرش را تکان داد و گفت: "بله، اما پول ندارم." پیرزن لبخندی زد و گفت: عیب ندارد، "مهمان من هستی." پیرزن "کیک و یک فنجان شیر" برای دختر آورد، دختر بسیار سپاسگزار شد. اما فقط کمی کیک خورد و سپس "اشکهایش بر گونه ها و روی کیک" جاری شد. پیرزن از دختر پرسید: عزیزم، چه شده است؟! دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت: چیزی نیست، من فقط بسیار از شما "تشکر" می کنم. با وجود آنکه شما من را نمی شناسید، به من کیک دادید، من با "مادرم" دعوا کردم، اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت: دیگر به "خانه باز نگرد.!!" پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت: عزیزم، "چطور می توانی" این گونه فکر کنی؟ من فقط "یک کیک" به تو دادم، اما تو بسیار از من تشکر می کنی.!! "مادرت سالها برای تو غذا درست کرده است،" چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او "دعوا" می کنی؟! "دختر مدتی سکوت کرد." سپس با "عجله" کیک را خورد و به طرف خانه "دوید." هنگامی که به خانه رسید؛ * دید که "مادر" در مقابل در انتظار می‌کشد.*❣️ مادر با دیدن دختر بی درنگ خنده ای کرد و به دختر گفت: عزیزم، عجله کن "غذا درست کرده ام." اگر دیر کنی، غذا سرد خواهد شد. در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد. آری دوستان؛ بعضی اوقات، ما از "نیکی و مهربانی دیگران" تشکر می کنیم، اما "مهربانی اعضای خانواده مان" را نادیده می گیریم.! دوستان عزیز؛ آیا شما در زندگی تان با چنین مسئله ای روبرو شده اید؟؟ " بله، عشق به اعضای خانواده سزاوار ستایش است."👌 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیرزن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن، سپس راهش را ادامه داد و رفت، پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است، جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود، پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آن را نخواهی یافت! "زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد" زندگی حکایت قدیمی کوهستان است! صدا می کنی و می شنوی، پس به نیکی صدا کن تا به نیکی به تو پاسخ دهد ...👌🏻 . 📝از انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم°';🕯;'`° تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✨﷽✨ 🌴 هیـزم شڪن پیـری از سخـتی روزگار وکهـولت ، پشتـش خمیـده شـده بـود.مشغـول جمـع ڪردن هیزم از جنگل بود. آن قـدر خستـه ونا امیـد شده بود ڪه دستـه هیزم را به زمیـن گذاشت وفریاد زد: دیگر تـحمل این زندگی را ندارم، کاش همیـن الان مـرگ به سـراغم می آمـد ومرا با خود می برد. همین که این حرف از دهانش خـارج شد، مرگ به صورت یک اسڪلت وحشتنـاک ظـاهر شد و به او گفت: چه می خـواهی ای انـسان فانی؟شنیدم مرا صـدا کردی. هیـزم شکن پیر با صدایی لرزان جواب داد: ببخشیدقربان، ممکن است کمک کنید تا من این دستـه هیزم را روی پشتم بگذارم. گاهی ماازاینکه آرزوهایمان برآورده شوند،سخت پشیمان خواهیم شد پس مواظب باشیم که چه آرزویی می کـنیم چون ممکن است بر آورده شـود وآن وقت ... تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
دختری با مادرش "مرافعه" داشت. او بسیار "عصبانی" شد و از خانه بیرون رفت. پس از طی راه طولانی، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد، "احساس گرسنگی" کرد. اما جیب دختر را "بید خورده" و حتی یک یوان هم نداشت. "صاحب فروشگاه" یک "زن سالخورده مهربان" بود. پیرزن دید که دختر درمقابل کیکها ایستاده و به آنها نگاه می کند، از وی پرسید: عزیزم، گرسنه ای؟! دختر سرش را تکان داد و گفت: "بله، اما پول ندارم." پیرزن لبخندی زد و گفت: عیب ندارد، "مهمان من هستی." پیرزن "کیک و یک فنجان شیر" برای دختر آورد، دختر بسیار سپاسگزار شد. اما فقط کمی کیک خورد و سپس "اشکهایش بر گونه ها و روی کیک" جاری شد. پیرزن از دختر پرسید: عزیزم، چه شده است؟! دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت: چیزی نیست، من فقط بسیار از شما "تشکر" می کنم. با وجود آنکه شما من را نمی شناسید، به من کیک دادید، من با "مادرم" دعوا کردم، اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت: دیگر به "خانه باز نگرد.!!" پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت: عزیزم، "چطور می توانی" این گونه فکر کنی؟ من فقط "یک کیک" به تو دادم، اما تو بسیار از من تشکر می کنی.!! "مادرت سالها برای تو غذا درست کرده است،" چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او "دعوا" می کنی؟! "دختر مدتی سکوت کرد." سپس با "عجله" کیک را خورد و به طرف خانه "دوید." هنگامی که به خانه رسید؛ * دید که "مادر" در مقابل در انتظار می‌کشد.*❣️ مادر با دیدن دختر بی درنگ خنده ای کرد و به دختر گفت: عزیزم، عجله کن "غذا درست کرده ام." اگر دیر کنی، غذا سرد خواهد شد. در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد. آری دوستان؛ بعضی اوقات، ما از "نیکی و مهربانی دیگران" تشکر می کنیم، اما "مهربانی اعضای خانواده مان" را نادیده می گیریم.! دوستان عزیز؛ آیا شما در زندگی تان با چنین مسئله ای روبرو شده اید؟؟ " بله، عشق به اعضای خانواده سزاوار ستایش است."👌 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
این چیزا رو از خودت دور کن🪐 •. ترس از آینده •. نگرانیِ زیاد •. مقایسه کردن •. گذشته‌ی تلخ •. آدمای سمی •. فکرای منفی ‌‌▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · ◃ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔰 در قریه‌ای ما دختری به نام ماه گل زندگی می‌کرد. او دختری بود با چهره‌ای زیبا و قدی بلند، اما در دل و دماغش شعله‌ای از دیوانگی می‌سوخت. پدرش را در کودکی از دست داده بود و تنها مادرش بود که با کار در خانه‌های مردم، روزگارشان را می‌گذرانید. به تدریج که ماه گل بزرگ‌تر میشد، رفتارهایش غیرقابل کنترل گردیده بود او هر کسی را که می‌دید، مورد حمله قرار می‌داد و هیچ‌کس را جز مادرش دوست نداشت اگر مادرش در کوچه‌ها دستش را نمی‌گرفت، به سوی هر کسی حمله‌ور می‌شد مردم قریه او را "کدو" صدا می‌کردند و این نام او را خشمگین می‌ساخت. کودکان نیز به او سنگ پرتاب می‌کردند، و این رفتارها باعث می‌شد که او بیشتر از دیگران دوری کند مسیر مکتب من از کوچه ماه گل شان می‌گذشت. یک صبح، به در دروازه‌ که بر دستش سنگی بزرگ قرار داشت  استاده بود  هنگامی که او را دیدم، ایستادم و از جیب خود یک شکلات بیرون آوردم. با لبخند گفتم بیا ماه گل بگیرش وقتی او لبخند مرا دید، سنگ را از دستش دور انداخت و به سمت من دوید تا شکلات را بگیرد در کوچها وقتی مرا میدید به سویم میدوید پیشم آرام استاده میشد و دستش را دراز میکرد من هم برایش همیشه شکلات میخریدم مادرش میگفت تنها پیش تو میآید این روند ادامه داشت و روزی خبر شدم که مادر ماه گل بر اثر سکتهٔ قلبی دنیا را وداع گفته است و روز وفات مادرش ماه گل را در یک اطاق بند کرده بودند او بیچاره اکنون تنها ماند بودو زن‌های کاکایش نیز از او به خوبی مراقبت نمی‌کردند همیشه در کوچه‌ها هر طرف می‌دوید و به هر کسی حمله می‌کرد. روزها میگذشت و من متوجه میشدم که او دیگر  پا پاپوش ندارد من یک پا پوش به پایش خریدم و روز بعد دیدم باز پاهایش بدون پاپوش  بود و چادرش نیز گم شده بود موهایش ژولیده بود و در کوچه‌ها سرگردان هر طرف میرفت یک روز چاشت، در راه خانه از مکتب دیدم که ماه گل در میدانی خوابیده است صدایش زدم، اما او از جایش تکان نخورد وقتی نزدیکش رفتم  سرش را تکان دادم خون از دهان و بینی‌اش جاری بود قلبم به درد آمد کسی اورا لت و کوب کرده بود از جایش برخیزاندم به خانه شان بردم وقتی داخل خانه شد زن کاکاش به صدای بلند میگفت از دست تو دیوانه هیچ روز خوب نداریم چند وقت بعد دیگر خبری از آن دختر فربه و خوش‌چهره نبود موهایش ژولیده و لباس‌هایش چروک و کثیف شده بود نزدیکش میشدی بوی گند میداد او دیگر به کسی کاری نداشت و مردم نیز دست از آزارش کشیده بودند. هر طرف که می‌رفت، آرام و ساکت بود، ولی چهره‌اش غمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید روزی کنار یک دیوار آرام نشسته بود نزدش رفتم و از جیب خود شکلاتی بیرون آوردم اما او دیگر مرا نمی‌دید و شکلاتم را نگرفت برم میگفت اما کجاست اما کجاست آن مادرش را اما صدا میزد او دختر جوان بود و من بارها تا خانه شان میبردم و به فامیل شان میگفتم اما کسی گوش نمیداد روزی در سفر بودم که خبر رسید ماه گل به زندگی پایان داده است و مردمان قریه اورا به خاک سپرده بود. زندگی بدون مادر  می‌تواند هر روز  بسیار سخت و تلخ باشد. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✍شخصی به نام «ابو مطر» نقل می‌کند زمانی به کوفه رفتم. در بازار کوفه مردی را دیدم که مردم و بازاری‌ها را نصیحت می‌کند. از سخنان حکیمانه او تعجب کردم. به قیافه اش نگاه کردم هیچ مشخصه ای نداشت. گویی همانند اعراب بیابان گرد بود. از کسی سؤال کردم او کیست؟ گفت: غریب هستی؟ گفتم: بله، من از بصره آمده‌ام و در کوفه غریب هستم. اولین بار است که به این شهر آمده ام. گفت: این امیر المؤمنین علی علیه السلام است. من به دنبال علی علیه السلام راه افتادم تا ببینم چه می‌کنند. به هر صنفی که می‌رسیدند موعظۀ ویژه ای می‌کردند به برخی فرمودند: ﴿ لَا تَحْلِفُوا فَإِنَ الْيَمِينَ تُنْفِقُ السِّلْعَةَ وَ تَمْحَقُ الْبَرَكَةَ ﴾ ؛ [۲] در خرید و فروش، سوگند مخورید؛ زیرا برکت را از بین می‌برد. به عده دیگری از بازاری‌ها فرمودند: ﴿ أَطْعِمُوا الْمَسَاكِينَ يَرْبُو كَسْبُكُمْ ﴾ ؛ [۱] به نیازمندان رسیدگی کنید تا کسب شما برکت پیدا کند. همین طور دنبال حضرت می‌رفتم. به اصناف مختلف که می‌رسیدند به تناسب شغل شان موعظه ای می‌کردند تا به صنف پارچه فروش‌ها رسیدند. آن جا ایستادند تا پیراهنی بخرند. فروشنده حضرت را شناخت. از این رو حضرت خرید نکردند. مسیر را ادامه دادند تا به مغازه دیگری رسیدند. جوانی آن جا بود که حضرت را نمی شناخت. فرمود: پیراهنی به سه درهم می‌خواهم پیراهن را آماده کرد و حضرت پول آن را داد. ایشان راه افتادند و مسیر بازار کوفه را پیمودند تا به مسجد آمدند و در آن جا برای رفع حاجات مردم نشستند. صاحب آن مغازه ای که حضرت از او پیراهن خریده بود وقتی به بازار رسید دیگران به او گفتند: امیر المؤمنین از پسر شما پیراهنی خرید. مرد به پسرش گفت: چند فروختی؟ گفت: سه درهم. با عجله خدمت حضرت آمد که یک در هم را برگرداند. حضرت فرمود: نه معامله تمام شده است. من راضی بودم، او هم راضی بود. حضرت هنگامی که پیراهن را خریدند، این گونه دعا کردند ﴿ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رزقني من الرياش... ﴾ ؛ سپاس خدایی که لباسی روزی من کرد. به حضرت گفتند: این را از کجا آموختی؟ فرمودند: این دعا را از پیامبر آموختم. ایشان وقتی پیراهنی می‌خریدند و می‌پوشیدند این دعا را می‌خواندند. [۱] ---------- 🔰 بحار الأنوار، ج ۴۰، ص ۳۳۲ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.