eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.6هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
💥 زن ملا نصرالدين از ملا پرسيد: سياست چه است؟ ملا گفت: يادت است قبل از ازدواج گفتم همه آرزو هايت را براوده ميسازم؟ زن گغت: بلی! ملا گفت: بعد از ازدواج  چه شد؟ زن گفت : هيچ! ملا گفت: خب سياست هم اينطور چيزى است ميگن ولی انجام نمیدن. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥 پیرزن ازصدای خروپف هر شب پیرمرد شکایت داشت، پیرمرد هرگز نمی پذیرفت. شبی پیرزن آن صدا را کرد که صبح حرفش را ثابت کند . اما صبح پیرمرد دیگر هرگز بیدار نشد و آن صدای ضبط شده لالایی هرشب پیرزن شد ... قدر لحظات هر چند سخت کنار هم بودن رو بدانیم . مادر مثل مداد ميمونه هر لحظه تراشيده شدن و تموم شدنش رو ميبيني. اما پدر مثل خودکاره . شکل ظاهريش تغيير نميکنه فقط يکدفعه ميبيني ديگه نمي نويسه... تا هستند قدرشونو بدونيد... اینم به عـــشـــق پدر و مادر🌹 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥داستان پندآموز ▪️مردی بعداز ادای نماز عشاء به خانه برگشت و وارد اتاق همسرش شد ،دید که بچه هایشان خوابیده اند،از او پرسید : بچه ها نمازخواندند یا خیر زن گفت : غذایی نداشتیم آنان را سر گرم کردم تا خوابیدند ونماز نخوانده اند. ▫️مرد گفت : آنان را بیدارکن تا نمازشان را بخوانند. زن گفت : مرد خوب ،اگر بیدارشان کنم از گرسنگی گریه میکنند وچیزی هم نداریم که بخورند. مرد گفت : زن ،خداوند به من دستور داده است که به آنان دستور بدهم نماز بخوانند و روزی آنان هم با من نیست ،بیدارشان کن که روزی شان با خداست ،مادر تسلیم شد و بچه ها را بیدار کرد ،و وقتی که بچه ها نماز خواندند،یکی در زد دیدند یکی از ثروتمندان است که با سفره ای که روی آن چند نوع غذای لذیذ قرار دارد دم در ایستاده است. مرد ثروتمند گفت : بگیر این برای افراد خانواده توست مرد گفت :  چطور شد که این سفره را برای ما آوردی؟ ▪️ثروتمند گفت : یکی از اشراف شهر خانه من آمد ومن این غذارا برایش درست کردم وقبل از اینکه شروع به صرف آن کند با هم بگو مگو ونزاع پیدا کردیم و او قسم یاد کرد که غذا را نخورد و رفت. ▫️من غذارا برداشتم و از خانه ام بیرون آمدم وپیش خود گفتم آنرا به کسی میدهم که پاهایم دم در او از رفتن باز مانند ،و به خدا قسم پاهایم جز در دم در تو از حرکت نایستادند،و به خدا قسم نمیدانم چه چیزی مرا به پیش شما کشانده است. ▪️در اینجا بود که مرد هر دو کف دستانش را به سوی پروردگار جهانیان بلند کرد: وگفت : پروردگارا مرا ونسل و ذریه مرا از برپادارندگان نماز قرار بده. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥تورابطه هاتون بیشتر از اینکه عاشق باشید، حرمت نگه دارید،همدم باشد،تکیه گاه باشید... همدیگه رو بلد باشید! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
▪️داستان پندآموز ▪️شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان می کند. آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه می زند، آن صحنه را دید پشیمان شد و بازگشت. تو را که این همه گفت وگو ست بر دَرمی، چگونه از تو توقع کند کسی کَرمی؟ تاجر چشمش به او افتاد و فهمید که برای حاجت کاری آمده است پس به دنبال او رفت و گفت با من کاری داشتی؟ ▫️شخص گفت: برای هر چه آمده بودم بیفایده بود. تاجر فهمید که برای پول آمده است. تاجر به غلامش اشاره کرد و کیسه ای سکه زر به او داد. آن شخص تعجب کرد و گفت: آن چانه زدن با آن تاجر چه بود و این بذل و بخششت چه؟ تاجر گفت: آن معامله با یک تاجر بود ولی این معامله با خدا...! در کار خیر طرف حسابم با خداست او خیلی خوش حساب است. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥حکایت ▪️روزی در کوهستان‌های بلند و پوشیده از برف، یک عقاب کوچک زندگی می‌کرد. لانه‌اش در قله‌ای بود که فقط بادهای سرد و برف به آن می‌رسید. مادر عقاب همیشه به او می‌گفت: «تو روزی پادشاه آسمان‌ها خواهی شد، اما باید یاد بگیری که بر ترس‌هایت غلبه کنی.» ▫️عقاب کوچک اما همیشه از پرواز می‌ترسید. از آن بالا نگاه می‌کرد و با خود می‌گفت: «اگر بیفتم چه؟ اگر بال‌هایم شکست چه؟» مادرش لبخند می‌زد و می‌گفت: «اگر نپری، هیچ‌وقت نمی‌فهمی که بال‌هایت برای فتح آسمان ساخته شده‌اند.» ▪️یک روز طوفانی شد. باد شدیدی وزید و لانه‌ی کوچک او را لرزاند. مادرش گفت: «الان زمان آن است که شجاعتت را نشان دهی. پرواز کن، عقاب کوچک، یا در این طوفان می‌مانی!» عقاب کوچک ترسیده بود، اما دیگر راهی نداشت. او بال‌هایش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و از لانه پرید. ▫️لحظه‌ی اول سقوط کرد و قلبش تند تند می‌زد. باد او را به این سو و آن سو می‌برد، اما کم‌کم یاد گرفت که بال‌هایش را حرکت دهد. ناگهان فهمید که چیزی او را بالا می‌برد: قدرت بال‌های خودش! باد دیگر دشمنش نبود؛ بلکه او را یاری می‌کرد. ▪️عقاب کوچک آن‌قدر پرواز کرد تا به اوج آسمان رسید. جایی که همیشه از آن می‌ترسید، حالا خانه‌اش شده بود. از بالا به کوهستان نگاه کرد و با خود گفت: «اگر نمی‌پریدم، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که می‌توانم این‌قدر بلند پرواز کنم.» تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥محبت تجارت پایاپای نیست چرتکه نیندازیم که من چه کردم و در مقابل تو چہ کردیدی! بیشمار محبت کنیم حتی اگر به هر دلیلی کفه ترازوی دیگران سبک تر بود. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔸ضرب‌المثل 💥 سرم را می‌شکنی، نخودچی‌کشمش توی جیبم می‌ریزی؟ ▫️ کاربرد: وقتی کسی را با حرف یا عملی برنجانند و سپس سعی کنند با دل‌جویی‌کردن از او، رفتار غلط خود را بپوشانند، از این مثل استفاده می‌شود. ✍🏻 مصطفی رحماندوست تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥 دل طوری ❤️ چی باعث میشه بیشتر عمر کنیم؟! تحقیقات مطالعات لیزا برکمن و لئوناردو سیمه از دانشگاه ییل، نشون میده؛ اونچه که موجب مرگ زودهنگام بسیاری از افراد فوت شده بود " نه میزان کلسترول بالا، نه رژیم غذایی نامناسب، نه ورزش نکردن" که "کیفیت روابط اونها در زندگی و سطح تنش و تعارض تجربه شده در رابطه بود” 📌به زبان ساده: کیفیت رابطه عاطفی با افراد درجه یک زندگی به خصوص شریک زندگی، خط اول تعیین کنندگان طول عمر افراد به حساب میاد و عوامل دیگه در رده های بعدی قرار میگیرن! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥داستان پندآموز ▪روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام، پدر با خوشحالی گفت: این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ ▫پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست وتو نمیتوانی خوشبختش کنی، او را باید مردی مثل او تکیه کند، پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسیکه با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما! ▪پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت: این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی چون من است پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند ▫وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر، امیر نیز مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند!! ▪بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزد من است، من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسیکه بتواند مرا بگیرد با اوازدواج خواهم کرد!! ▫و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پدر؛ پسر ؛قاضی ؛وزیر و امیر بدنبال او، ناگهان هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!! ▪من دنیا هستم!! من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان ، معرفتشان غافل میشوند و حرص و طمع انها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالیکه هرگز به من نمی رسند. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥داستان مهر مادر ▪در زمان حضرت موسی (ع) پسر مغروری بود که دختر ثروتمندی گرفته بود. عروس مخالف مادرشوهر خود بود. پسر به اصرار عروس، مجبور شد مادر پیر خود را بر کول گرفته بالای کوهی ببرد، تا مادر را گرگ بخورد. مادر پیر خود را بالای کوه رساند، چشم در چشم مادر کرد و اشک چشم مادر را دید و سریع برگشت. ▫به موسی ندا آمد برو در فلان کوه مهر مادر را نگاه کن. مادر با چشمانی اشک‌بار و دستانی لرزان، دست به دعا برداشت. و می‌گفت: خدایا! ای خالق هستی! من عمر خود را کرده‌ام و برای مرگ حاضرم، فرزندم جوان است و تازه‌داماد، تو را به بزرگی‌ات قسم می‌دهم، پسرم را در مسیر برگشت به خانه‌اش، از شر گرگ در امان دار. که او تنهاست. ▪ندا آمد: ای موسی! مهر مادر را می‌بینی؟ با این‌که جفا دیده ولی وفا می‌کند. بدان من نسبت به بندگانم از این پیر‌زن نسبت به پسرش مهربان‌ترم. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💥حکایت ▪مردی در يك باغ، درخت خرمایی را به شدت تكان می‌داد و خرماها بر زمين می‌ريخت. صاحب باغ آمد و گفت:"ای نادان ! چه می‌کنی؟" دزد گفت:"چه ایرادی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد كه خدا به او روزی كرده است. چرا بر سفره گسترده نعمت‌های خداوند حسادت می‌كنی؟" صاحب باغ به غلامش گفت:"آهای غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مرد را بدهم." ▫آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می‌زد. دزد فرياد برآورد:"از خدا شرم كن. چرا می‌زنی؟ مرا می‌كشی." ▪صاحب باغ گفت:"اين بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت بنده خدا می‌زند. من اراده‌ای ندارم. كار، كار خداست." دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت:"من اعتقاد به جبر را ترك كردم. تو راست می‌گویی ای مرد بزرگوار نزن. بر جهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار." تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.