💠 حرکت عجیب و درسآموز جوان
🟢 جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درسآموزی انجام داد.
♨️ داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانمها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد!
🔸 یکی از همان خانمهای بیروسری با صدای گوشخراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
🔹 جوان با لبخند و البته سربهزیر، گفت: خانم محترم! تو روسریات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا میکنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... !
📌 من هم دلم میخواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش!
✍️ بعد از سکوت چند ثانیهای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... .
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🌹 #داستان_آموزنده
مردی در کوهستان سفر میکرد که سنگ گران قیمتی را در رودخانهای پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
آن مرد کیف خود را باز کرد تا غذایش را با مسافر شریک شود.
مسافرِ گرسنه، سنگ قیمتی را در آن کیف دید و بسیار از آن خوشش آمد و پس از کمی درنگ از آن مرد خواست که آن را به او بدهد!
آن مرد بدون درنگ، سنگ را به او داد و از یکدیگر خداحافظی کردند.
مسافر از این که شانس به او رو کرده بود بسیار شادمان شد و از خوشحالى سر از پا نمىشناخت.
او مىدانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مىتواند راحت زندگى کند.
بعد از چند روز مسافر برای پیدا کردن آن مرد به راه افتاد؛ بالاخره او را یافت و سنگ را به پس داد و گفت:
خیلى فکر کردم! میدانم این سنگ چقدر با ارزش است،
ولی آن را به تو پس مىدهم با این امید که چیزى را به من دهی که از آن ارزشمندتر است!
آن مرد گفت چه چیزی؟!
مسافر گفت اگر مىتوانى، چیزی را به من بده که باعث شد چنان قدرتمند شوی که راحت از این سنگ دل بکنی و آن را به من ببخشی.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#داستان_آموزنده
🔆توصیف زیبایی
در زمان پيامبر دو نفر بنام هيث و ماتع در مدينه زندگى مى كردند. اين دو آدمهاى هرزه اى بودند و همواره سخنان زشت مى گفتند و مردم را مى خنداندند و عفت كلام را مراعات نمى كردند.
روزى اين دو نفر با يكى از مسلمانان سخن مى گفتند و رسول خدا صلى الله عليه و آله در چند قدمى آنها، سخن آنها را مى شنيد كه مى گفتند: هنگامى كه به شهر طائف هجوم برديد و آنجا را فتح نموديد، در آنجا در كمين دختر عيلان ثقفى باش ، او را اسير كرده و براى خود نگه دار كه او زنى خنده رو، درشت چشم ، جاافتاده ، كمر باريك و قد كشيده است ، هرگاه مى نشيند با شكوه جلوه مى كند و هرگاه سخن مى گويد، سخنش دلربا و جاذب است ، رخ او چنين و پشت رخ او چنان است و...!
با اين توصيفات آن مسلمان را تحريك كردند،
پيامبر فرمود: من گمان ندارم كه شما از مردانى كه ميل جنسى به زنان دارند باشيد، بلكه به گمانم شما افراد سفيهى كه ميل جنسى ندارند باشيد (يعنى عنين )، از اين رو زيبائيهاى زنان را (بدون آن كه خود لذت ببريد) به زبان مى آوريد (و موجب آلودگى ديگران مى شويد).
آنگاه پيامبر آنها را از مدينه به سرزمين (غرابا) تبعيد كرد، آنها فقط در هفته ، روز جمعه براى خريد غذا و لوازم زندگى ، حق داشتند به مدينه بيايند.
📚حكايتهاى شنيدنى 3 / 89 - بحارالانوار 22 / 88.
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🌹فوق العاده قشنگه👌
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است....
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست...
معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست... اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت....
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه.... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه....
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم....
محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم....
شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش و میپوشم...
حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و...
معلم اشکهاشو پاک کردو رفت پای تخته
و تخته رو پاک کردو نوشت...
یک با یک برابر نیست...!!!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#تلنگر 🌻
#عیب_پوشی✌️
✍️پیر عارفی با فرزند جوان خود شبی از باغی میگذشتند.
در تاریکی شب دزدی را دیدند که قدری سیب از باغ دزدیده بود.
❕پسر، دزد را شناخت.
گفت: پدر اگر اجازه دهی به صاحب باغ بگوییم که دزدی در باغ تو دیدیم؟
پدر گفت: ای پسرم قبل از انجام تمام امور دقت کن. دنیا بازار بزرگی است که عدهای میبرند و عدهای میبازند. و باید برای بردن در هر بازاری، سود و زیان را بتوانی از هم جدا کنی و تشخیص دهی. و سود و زیان این دنیا، شناخت اعمال گناه از ثواب است.
حال پسرم، ما اگر این دزد را معرفی نکنیم میتوانیم بگوییم، عیبی پوشانده و ساترالعیبی شدهایم. پس میتوانیم از خدای خود طلب ثوابی بکنیم. اگر او را معرفی کنیم، چه عمل خیر و ثوابی در این کار است؟ تو پیدا کن من مطمئن باش انجامش میدهم.
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🌳حكايت انسان بااصل و ریشه
رانندۂ کامیونی در جنگلی، الوار درختان قطعشده بر پشت کامیون خویش بار کرده بود تا به سمت شهر حرکت کند.
🔸بعد از اینکه مسافتی را طی کرد به ناگاه در مسیر جادۂ جنگل هنگام پیچیدن از پیچ جاده، لبهٔ سپر کامیون به درختی در کنار جاده برخورد کرد و کامیون از توقف ایستاد و از این تصادف تکانی که به کامیون خورد، تمام الوار از درب عقب کامیون به بیرون پرتاب شدند.
🔸 رانندۂ کامیون که همراه پسرش در کامیون بودند بعد از آن اتفاق به پایین از کامیون آمدند و صحنه را دیدند. پدر گفت: پسرم! با دیدن این حادثه بیاموز که یک درخت صاحبِ ریشه توانست صد درخت بیریشه را جابجا و واژگون کند.
🌸 همیشه سعی کن ریشهٔ خانوادگی و خداباوری خود را حفظ کنی که یک انسان صاحبِ ریشه میارزد به صد انسان بیریشه!!! و تکیه بر یک انسان صاحبِ ریشه تو را بسیار سودمندتر از تکیه بر صدها انسان بیریشه است. یک انسان صاحبِ ریشه در برابر مشکلات مقاومت میکند.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🔴خراشهای لذت بخش
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خندهکنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که بهسوی پسرش شنا میکرد. وحشتزده بهسمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود، تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید. به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.پاهایش با آروارههای تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده، خواهی دید چقدر دوستداشتنی هستند.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#تربیت_فرزند
شاید تعجب کنید اگر بگویم مغز ما با همه پیچیدگیش قادر نیست جملات منفی را از مثبت تفکیک کند:
به جمله ً منفی ً زیر توجه کنید:
" لطفا به فیل قرمز فکر نکنید "
ذهن شما اکنون به چه چیزی فکر می کند؟ بدون شک ذهن شما اکنون در حال فکر کردن به فیل قرمز است.
به نظر شما اگر به کودکی گفته شود
دست مرا ول نکن،
به پریز برق دست نزن،
امروز با بچه ها در مهد دعوا نکن،
چه پیغامی در مغز او مخابره میشود؟
همه این جملات در ذهن او مثبت برداشت شده و گویی که به او دستور داده اید که این کار را انجام دهد، در واقع در فرمان دادن باید به کودک گفته شود چه کاری باید انجام دهد نه اینکه چه کاری نباید انجام دهد.
بنابراین با کودک خود اینگونه سخن بگویید:
- به جای مخالفت نکن ؛ بگو کاری که گفتم را انجام بده
- به جای فحش نده ؛ بگو حرف خوب بزن
- به جای دستم را ول نکن؛ بگو دستم را محکم بگیر
- به جای ندو ؛ بگو آرام راه برو
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
می شود روی دلت ، سنجاق بـاشم تا ابد؟
من برای عاشقی ، هم ساده ام هم نابلد
نیمی از این راه را ، آیا نشـانم می دهی؟
شاید این سختی برای هر دومان آسان شود
باورش با تو ولی دل ، تا نگاهت می کنم !
دست و پا گم کرده قدری نامنظم می زند
در سرت راهی اگر داری ، بگوشم مهـربان
قبل از اینکه دلبری دیگر کند ، راهِ تـو سد
در خیابـان ، جـای ابراز علاقه باب نیست
چشم این و آن به ولله ، می کند ما را رصد
با دو دستت پس نزن دل را نگاهت واضح است
عشق دارد در خودش ! بگذر تو از این جزر ومد
من نمیدانم صدایم ؟! ، حرف هایم ! ، لکنتم !
با تب و مِن مِن کنان آیا به گوشت می رسد
سر به زیـر و سـاکتی ، امـا بیابـان زاده ای
چشم هـایت ، بره آهــوی دلم را می درد
باز کن لب هـای ، لبریـز از تمنایت بگـو ؛
حرف دل گاهی سکوتش هم به آتش میکشد
گشت ارشــاد آمده ، لطفـا جــوابم را بـده
تـا نسـازند از نخــورده آش ، فیلم مستند
وقت چندانی نـداری ، گیر اگـر افتادی ام !
یک وثیقه ، قلب خود را می دهم جای سند
لعنتی ایـن پا و آن پا کـردنت ، شد دردسر !
امرِ معروف هر دوی مـا را به زندان می برد
صبر کن! انگار گفتی ، می شوم همپـای تو ؟
آری آری ، روی خط خنـده ات افتــاده رد
سخت میگیری ولی با یک اشـاره هم قبول
می شود روی دلت ، سنجاق باشم تا ابـد ؟
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه رفیق داشتم سر برج که حقوق کلانی میگرفت و تا 15 روز ماه سیگار برگ میکشید ، بهترین غذای بیرون میخورد و بهترین تفریح های لاکچری رو انجام میداد و نیمی از ماه رو غذای ساده میخورد و هیچ تفریح و برنامه خاصی نداشت ! یک روز کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی ؟
باتعجب گفت : کدوم وضع!
گفتم زندگی نیمی اشرافی ، نیمی گدایی!
به چشمام خیره شد وگفت : تاحالا سیگار برگ کشیدی؟ گفتم نه!
گفت : تا حالا تاکسی دربست رفتی؟
گفتم نه!
گفت : تا حالا به یک کنسرت عالی رفته ای؟ گفتم نه!
گفت : تاحالا غذای فرانسوی خورده ای؟ گفتم نه!
گفت : تاحالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تاخوشحالش کنی؟ گفتم نه!
گفت : اصلا عاشق بوده ای؟ گفتم نه!
گفت : تاحالا یک هفته از شهر بیرون رفته ای؟ گفتم نه!
گفت : اصلا زندگی کرده ای؟
با درماندگی گفتم : اره ، نه ، نمی دونم!
همین طور نگاهم میکرد نگاهی تحقیر آمیز ،
اما حالا که نگاهش میکردم برایم جذاب بود ، موقع خداحافظی تکه کیک خامه ای در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم را عوض کرد
او پرسید :
میدونی تا کی زنده ای ، گفتم نه!
گفت : پس سعی کن
دست کم نیمی از ماه را زندگی کنی.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته
پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود سرش را بلند کرد و گفت:
خانم معلم چِن ، میشود... میشود یک نمره به من ارفاق کنید؟
خانم چِن با عتاب مادرانهای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟!
این ممکن نیست. من طبق جوابهایی که در برگۀ امتحانت نوشتهای به تو نمره دادهام.
او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمیخواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری کنی و نمرۀ بهتری بگیری.
پسر با صدایی که نشان میداد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم میزند.
خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک میکرد که میخواهند بچههایشان بهترین نمرهها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمیتوانست در برابر بچههای بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد.
اما یک موضوع دیگر هم بود. او میدانست که کتک خوردن بچهها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمیکند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آنها را از تحصیل بازدارد.
نمیدانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت میکند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.
نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس میلرزید و به گریه هم افتاده بود.
عاقبت رو به پسرک کرد و گفت:
ببین!، این پیشنهادم را قبول میکنی یا نه؟
من به ورقهات یک نمره «ارفاق» نمیکنم.
فقط میتوانم یک نمره به تو «قرض» بدهم.
تو هم باید در امتحان بعدی 2برابر آن را، یعنی2نمره، به من پس بدهی. خوب است؟
پسرک با شادی گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی 2نمره به شما پس میدهم.
او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت.
از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس میخواند.
تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزهای داده شد.
از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد.
او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف میکند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده میشود.
زیرا میداند که نمرهای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغيير داد.
🔺 آن پسرک جوان اکنون جزو ده ثروتمند دنیاست... او " لی کا- شینگ " رییس بزرگترین کمپانی عرضه کننده محصولات بهداشتی و آرایشی به سراسر جهان است!
📌مراقب تاثیر تصمیماتمان بر سرنوشت افراد باشیم...!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
پدرم آدمِ غریبی بود، همیشه میگفت دختر باید تحصیل کرده باشه، درسش و که تموم کرد بره سراغ کار ، از پس تنهایی خودش بر بیاد.
۱۵سال و یه فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر و مرداد گذشته بود که سر ظهر زنگ خونمون به صدا در اومد.
اقام رفت دم در و برگشت ، مادر از ادمِ پشت در که پرسید،اقام یه کلوم گفت : کریم درشکه بود، گلنار و برا پسرش میخواست .
مادرم لبخند محجوبی زد و آروم گفت : خاک به سرم ، چه کارا و من از پشت در اتاق شنیدم که اقام خیلی آروم گفت حرفش و دیگه نزن و ذوقم همون لحظه کور شد و خندم برای همیشه گم .
پسر کریم درشکه رو دیده بودم،
مادرم همیشه میگفت نگاهِ نامحرم نکنی یه وقت،
و من خوب یادمه که زیر لبم میگفتم یه نظر که گناه نداره .
سر همین یه نظر نگاه هم دلم وصل شد به دلِ پسر کریم درشکه که اقام پَرِش و چیده بود .
پسر کریم درشکه رفت که رفت ،
از محل رفت ، از کوچه رفت ، از خیابون رفت و شاید هم باروبندیلش و بست و از این شهر رفت ،
من موندم و یه نظری که فکر میکردم گناه نیست ، اما بدجور پیش خودم رسوام کرده بود.
دو سال بعد عصر یه روز جمعه که آقام حجره رو تعطیل کرده بود و تو حیاط خونه هندونه قاچ میکرد ، زنگ خونمون و زدن .
یه چیزی ته قلبم سنگینی کرد.
اقام رفت و وقتی برگشت، مادر از آدم پشت در که پرسید ، آقام یه کلوم گفت: حاج صدیق بود ، اجازه میخواست واسه پسرش پا پیش بزاره .
مادرم لبخند محجوبی زد و آروم گفت : خاک به سرم ، چه کارا و من از پشت پنجره شنیدم که آقام خیلی آروم تر گفت حرفش و دیگه نزن و من برای اولین بار از حرفش و نزنِ آقام خوشحال شدم .
(پسر کریم درشکه نبود )
شدم ۲۰ ساله ، سال دومِ دانشگاه بودم ، همون بچه ای که آقام میخواست .
سرم گرم درس و دانشگاه بود که یه روز در خونمون و زدن ، دلم لرزید .
آقام رفت و وقتی برگشت، مادر از آدم پشت در که پرسید، آقام خیلی آروم گفت: مش غلام بقال سر کوچه بود،مثل اینکه پسرش تو مغازه گلنار و دیده و خوشش اومده ازش .
مادرم دیگه لبخندی نداشت ، اما شنیدم که آروم گفت: خاک به سرم، چه کارا و آقام هم آروم تر گفت، به گلنار بگو دیگه از مغازه ی مش غلام خرید نکنه و من دیگه از مغازه مش غلام چیزی نخریدم.
(پسر کریم درشکه نبود )
لیسانسم و که گرفتم، اقام بیخ گلومو گرفت و تا فوق و دکترا من و کشوند .
مادرم همون سالای اول فوقم فشار خونش رفت بالا و دیگه هیچوقت نیومد پایین .
حالا دیگه من سرم گرم درس بود و آقام سرش گرم عکس قاب شده و حجره ی تاریکش .
صبح تا شب تو تاریکی حجره می موند و شب تا صبح تو تاریکی خونه.
۲۷ سالم که شد ظهرِ یه زمستونی در خونمون و زدن ، دستم لرزید و کتاب پخش زمین شد ،
آقام نبود که بره پشت در و مادری نبود که جویای آدم پشت در بشه .
در و باز کردم و ...(باز هم پسر کریم درشکه نبود ).
بعد از اون هر بار که در خونرو میزدن با قلبِ ناامیدم در و باز میکردم و وقتی آقام ازم می پرسید کیه یه کلوم میگفتم هیشکی نیست .
حاج رحیم ، صادق قلچماق، خیام پنبه زن ...هیشکی نبودن .
یه روز اقام بهم گفت مادرت که رفت اما تو پاسوز من نشو برو سر خونه و زندگیت، و من تو دلم موند که بگم آقا من پاسوز قلبمم و پسر کریم درشکه ای که همه جا هست و هیچ جای این دنیا نیست...
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.