eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.6هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
آیا سواد رابطه داریم؟سواد رابطه یعنی: ☘مسئولیت پذیری در رابطه ☘ بیان حرف‌ها بدون توهین و تحقیر ☘دادن آزادی‌های فردی و مجاز به همدیگر ☘دنبال تغییر دادن طرف مقابل نیستی بلکه او را همانطور که هست می‌پذیری ☘ استفاده نکردن از نقاط ضعف طرف مقابل برای رسیدن به مقاصد خود تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
- نیش حشرات در پیک نیک اذیتتون میکنه...؟؟ کافیه توی یک بشقاب مقداری نوشابه بریزید و یکم دورتر از خودتون قرار بدید... - نگران بوی دهانتون هستین..؟؟ کافیه بعد مسواک زدن دهانتون رو با آب نمک بشورید... - ریموت ماشین، از راه دور آنتن نمیده...؟؟ کافیه ریموت رو زیر گلوتون قرار بدید تا امواجش قوی تر بشه... - دوس دارین مورچه هارو از خونتون دور کنین...؟؟ کافیه توی مسیر حرکتشون فلفل قرمز بریزید... - نیش پشه ها همیشه باعث آزار و اذیت میشه..؟؟ کافیه یک گلدان نعناع در اتاق خواب خود بگذارید... - مواد غذایی داغ خوردید و زبونتون سوخته...؟؟؟ کافیه رو قسمت سوختگی شکر بپاشید... - چجوری میشه عمر شلوار جین رو دو برابر کرد؟ فقط کافیه موقع شستن اونو برعکس کنی و بشوری - دوس داری طلاهات برق بیفته؟ اول نیم ساعت بذارش تو آرد سفید، بعد یک ربع بذارش تو آبلیمو و جوش شیرین، چون طلاها مثل روز اولش میشه تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
- نیش حشرات در پیک نیک اذیتتون میکنه...؟؟ کافیه توی یک بشقاب مقداری نوشابه بریزید و یکم دورتر از خودتون قرار بدید... - نگران بوی دهانتون هستین..؟؟ کافیه بعد مسواک زدن دهانتون رو با آب نمک بشورید... - ریموت ماشین، از راه دور آنتن نمیده...؟؟ کافیه ریموت رو زیر گلوتون قرار بدید تا امواجش قوی تر بشه... - دوس دارین مورچه هارو از خونتون دور کنین...؟؟ کافیه توی مسیر حرکتشون فلفل قرمز بریزید... - نیش پشه ها همیشه باعث آزار و اذیت میشه..؟؟ کافیه یک گلدان نعناع در اتاق خواب خود بگذارید... - مواد غذایی داغ خوردید و زبونتون سوخته...؟؟؟ کافیه رو قسمت سوختگی شکر بپاشید... - چجوری میشه عمر شلوار جین رو دو برابر کرد؟ فقط کافیه موقع شستن اونو برعکس کنی و بشوری - دوس داری طلاهات برق بیفته؟ اول نیم ساعت بذارش تو آرد سفید، بعد یک ربع بذارش تو آبلیمو و جوش شیرین، چون طلاها مثل روز اولش میشه تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
💢انگیزه های غلط ازدواج : 🔻ازدواج به خاطر عشق ⇠گاهی دو نفر چنان علاقه ای به یکدیگر پیدا می کنن که گمان می برن به راستی عاشق هم هستن. وقتی هیجان، با سرعت چشمگیری در روابط پیش برود، شناخت یکدیگر به روال عادی و تدریجی خود پیش نمی رود؛ زیرا وقت کافی برای این امر وجود نداشته است. ⇠صراحت، صداقت و اعتمادی که لازمه یک رابطه محکم است، احتیاج به زمان دارد. یک آشنایی سریع، هرچقدر هم که هیجان آور باشد، تنها یک صمیمیت ظاهری به بار می آورد که به آسانی با نزدیکی و صمیمیت واقعی اشتباه می شود؛ به همین دلیل ازدواج هایی که در کوتاه مدت اتفاق می افتند، مخاطراتی را به دنبال خواهند داشت. ‌ ‌ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
۱ من متولد سال ۶۵ هستم. در یک خانواده پرجمعیت به دنیا اومدم. خواستگارانی زیادی داشتم تا اینکه همسرم به خواستگاریم آمد. من حافظ قرآن بودم و همسرم طلبه، زندگی مون رو خیلی ساده و با رفتن به پابوس امام رضا ع شروع کردیم در سن ۲۰ سالگی... بعد از هشت ماه باردار شدم و دخترم در سال ۸۸ به دنیا آمد، یه دختر سالم و زیبا، چون تجربه اولم بود، همه چی برام سخت بود و دست تنها بودم. دخترم خیلی مریض می‌شد و من خیلی اذیت می‌شدم، تصمیم گرفتم که حالا باردار نشم و... به همین خاطر چهارسال فاصله انداختم. دخترم همیشه تنها بود و این اشتباه بزرگ من بود. بعد از چهار سال، مجدد باردار شدم و خدا یه دختر ناز دیگه بهمون بخشید. یک سال بعد، من خدا خواسته باردار شدم اما این دفعه اصلا آمادگی نداشتم و خیلی ناراحت بودم و می‌گفتم من بچه نمیخوام و... سونو که دادم گفتن دختره، مردم همش طعنه بهم می‌زدن که دختر زاست و من چقدر ناراحت می شدم. اما شوهرم می‌گفت من دختر دوست دارم و باید خداروشکر کنیم و راضی به رضای خدا باشیم. دختر سوم هم که به دنیا امد خیلی اذیت شدم چون زایمان هام سزارین بود و دوتا بچه پشت سرهم و کوچیک، کم خوابی ضعف جسمانی و... با سختی دختر سومم دوساله شد که دوباره خداخواسته باردار شدم اما این دفعه بچه پسر بود و من خوشحال که دخترام برادر دارن و... بعد از پسرم، من و شوهرم دیگه ختم بارداری زدیم و گفتیم خداروشکر کافیه، خدا بهمون بچه های سالم داده و... بعد از چهارسال که بچه ها دیگه از آب وگل دراومدن و من خواستم یکم نفس بکشم فهمیدم دوباره باردارم و خدا یه پسر خوشگل و ناز دیگه بهمون داد که یکی از بهترین تجربه های بارداری من بود چون سه تا دخترام مثل پروانه دورم میچرخیدن و خیلی از من مراقبت کردن تا پسرم به دنیا اومد. سزارین پنج بودم. دختر وسطیم که کلاس دوم و دختر سومم که کلاس اول بود و دختر بزرگم که کلاس هفتم بود تمام کارها خونه رو به همراه همسرم انجام میدادن و حتی نوبتی شب بیدار میموندن تا از من و برادر کوچیک شون مراقبت کنن و بهترین زایمان و بزرگ کردن بچه برام پنجمی بود چون اصلا مثل گذشته تنها نبودم. الان هم اکثر کارها ی خونه رو دخترها انجام میدن و هیچ وقت حوصلم سر نمیره اما خواهرانم یا فامیل که دو یا یک بچه بزرگ کردن الان تنها هستن و همیشه احساس غم و تنهایی دارن. میخوام بگم درسته خیلی سختی کشیدم اما وقتی بچه ها از آب وگل در اومدن جواب تمام سختی هایی که متحمل شدم رو گرفتم. ان مع العسر یسرا و الان خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که دخترام هستن و دردل هام رو میشنون و پسرهام عاشقانه منو دوست دارن. انشالله عاقبت به خیر بشن و خداوند کمک کنه درست تربیت بشن و سرباز باشن برا امام زمان عج تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✨پندانه 🔹یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن. یه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟ 🔸گفت : یه مرد هیچ وقت عیب زنش و به کسی نمی گه.... 🔹وقتی از هم جدا شدن پرسیدم چرا طلاقش دادی ؟! گفت آدم پشت سر دختر مردم حرف نمیزنه .... 🔸بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد... یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی ؟ 🔹گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمی زنه... 🔸یادمان نرود کثیفترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🪴روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت:انسان ها از ترس "ظاهر خوفناک" من می میرند نه به خاطر نیش زدنم. اما زنبور قبول نکرد. مار،برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت: آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت من او را می گزم و مخفی می شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خودنمایی کن. مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت"ای زنبور لعنتی" و شروع به تخلیه زهر کرد و بلند شد و رفت و بعد از چندی بهبود یافت. این بار که باز چوپان در همان حالت بود مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش زد و مار خودنمایی کرد، چوپان از خواب پرید، و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از زهرِ آن مار،چند روز بعد از دنیا رفت... برخی بیماری ها و کارها نیز همینگونه هستند، فقط به خاطر ترس از آنها افراد نابود می شوند. به عنوان مثال بیماریِ سرطان از جمله بیماری هاییست که دلیل عمده مرگ و میر بیمارانش،باخت و تضعیف روحیه آنهاست... 🌱🌻💎 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
⭐️🌙 ♦️چه وضعیت آشنایی♦️ 🤔🤔    حاکمی در قصر نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیب فروش را شنید که فریاد میزد :  “سیب بخرید! سیب !!!” حاکم بیرون را نگاه کرد و دید که مرد دهاتی، حاصلات باغش را بار الاغی نموده و روانه‌ی بازار است. حاکم میل و هوس سیب کرد  و به وزیر دربارش گفت: ۵ سکه طلا از خزانه بردار و برایم سیب بیار! وزیر ۵ سکه را از خزانه برداشت و به دستیارش گفت:این ۴ سکه طلا را بگیر و سیب بیار! دستیار وزیر فرمانده قصر صدا زد و گفت:این ۳ سکه طلا را بگیر و سیب بیار! فرمانده قصر افسر دروازه قصر را صدا زد و گفت:این ۲ سکه طلا را بگیر و سیب بیار! افسر ، عسگر  را صدا کرد و گفت: این ۱ سکه طلا را بگیر و سیب بیار! عسگر دنبال مرد دست فروش رفته و یقه شو گرفته گفت: های مرد دهاتی! چرا اینقدر سر صدا میکنی؟ خبر نداری که  اینجا قصر حاکم  است و با صدای دلخراش ات خواب جناب حاکم را اشفته کرده ای. اکنون به من دستور داه تا تو را زندانی کنم.  مرد باغدار به پاهای عسکر قصر افتاد و گفت:اشتباه کردم قربان!  این بار الاغ حاصل‌ یک سال زحمت من است، این را بگیرید، ولی از خیر زندانی کردن من بگذرید!  عسکر نصف بار سیب را برای خودش گرفت  و نصف ديگر را برای افسر برده و گفت:این هم  این سیب ها با ۱ سکه طلا. افسر نیمی از ان سیب‌ها را به فرمانده قصر داده، گفت: این سیب ها به قیمت ۲ سکه طلا!  فرمانده نیمی از سیب‌ها  را برای خود برداشت و نیمی به دستیار وزیر داد و گفت: این  سیب ها به قیمت ۳ سکه طلا!  دستیار وزیر، نیمی از سیب ها را برداشت و نزد وزیر رفته و گفت:  -این  سیب ها به قیمت ۴ سکه طلا! وزیر نیمی از سیب ها را برای خود برداشت و بدین ترتیب تنها پنج عدد سیب ماند و نزد حاکم رفت و گفت:این هم ۵ عدد سیب به ارزش ۵ سکه طلا!  حاکم پیش خود فکر کرده و پنداشت که  مردم واقعا در قلمرو تحت حاکمیت او پولدار و مرفه هستند. که کشاورزش پنج عدد  سیب را به پنج سکه طلا می فروشد هر سیب یک سکه طلا و مردم هم یک عدد سیب را به  یک سکه طلا میخرند!  یعنی ثروتمندند پس بهتر است ماليات را افزايش دهم و خزانه قصر پرتر بسازم. در نتيجه مردم فقیر تر شدند و شریکان حلقه فساد قصر سرمایه دارتر این داستان برام خیلی آشناست تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
روزی روزگاری درسرزمینی دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که هر بار از خانه شکارچی فرار میکرد و به مزرعه و آغل دهقان میرفت و خسارتهای زیادی به بار می آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی میرفت و شکایت از خسارت هائی که سگ او به وی وارد آورده میکرد. هر بار نیز شکارچی با عذر خواهی قول میداد که جلوی سگش را بگیرد و نگذارد دیگر به مزرعه وی برود. مرتبه بعد که همین حادثه اتفاق افتاد ، دهقان که دیگه از تکرار حوادث خسته شده بود ، بجای اینکه پیش همسایه اش برود و شکایت کند ، سراغ قاضی محل رفت تا از طریق قانون شکایت کند. در محل قاضی هوشمندی داشتند شکارچی برای قاضی ماجرا را تعریف کرد. قاضی به وی گفت من میتوانم حکم صادر کنم و همسایه را مجبور کنم و با زور تمام خسارت وارد آمده به شما پرداخت کند. ولی این حکم دو نکته منفی دارد. یکی احتمال اینکه که باز هم این اتفاق بیفتد هست، دیگر اینکه همسایه ات با شما بد شده برای خودت یک دشمن ساخته ای. آیا میخواهی در خانه ای زندگی کنی که دشمنت در کنار شما و همسایه شما باشد؟ راه دیگری هم هست اگر حرف هائی را که به شما میزنم اجرا کنی احتمال وقوع حادثه جدید خیلی کمتر و در حین حال از همسایه ات بجای دشمن یک دوست و همیار ساخته ای. وی گفت اگر اینطور است حرف شما را قبول میکنم و به مزرعه خویش رفت و دوتا از قشنگترین بره های خودش را از آغلش بر داشت و به خانه شکارچی رفت. دهقان در زد، شکارچی در را باز کرد و با قیافه عبوسی به وی گفت دیگه سگ من چکار کرده؟ دهقان در جواب، به شکارچی گفت من آمدم از شما تشکر کنم که لطف کردید و سعی کردید جلوی سگ تان را بگیرید که به مزرعه من نیاید. بخاطر اینکه من چندین مرتبه مزاحم شما شده ام دوتا بره به عنوان هدیه برای فرزندان شما آوردم. شکارچی قیافه اش باز شد و شروع به خنده کرد و گفت نه شما باید ببخشید که سگ من به مزرعه شما آمده. با هم خداحافظی کردند وقتی داشت به مزرعه اش برمی گشت صدای شادی و خوشحالی فرزندان وی را از گرفتن هدیه ای که به آنها داده بود را می شنید. دهقان روز بعد دید همسایه اش خانه کوچکی برای سگش درست کرده که دیگه نتواند به مزرعه وی برود. چند روز بعد شکارچی به خانه دهقان آمد و دوتا بز کوهی که تازه شکار کرده بود را به عوض هدیه ای که به وی داده بود داد و با صورتی خندان گفت چقدر فرزندانش خوشحالند وچقدر از بازی با آن بره ها میبرند و اگر کاری در مزرعه دارد با کمال میل به وی کمک خواهد کرد. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
( ﻣﺮﺩﻩ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﯽ): ﺍﯾﻦ ﻣﺜﻞ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﺍﺭ ﻣﻌﺎﺵ ﺳﺮﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﮑﺎﺭﯼ ﻋﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. داستان ضرب المثل: ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦﺷﺎﻩ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﯿﻌﺎﺭﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻥ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺭ ﺍﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺤﻞ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽﻛﺮﺩ، ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﻛﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺧﺎﺫﯼ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺍﯾﻦ ﻛﺎﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﮔﺮﻭﻩ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﻣﺮﺍﺭ ﻣﻌﺎﺵ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ. ﯾﻚ ﺭﻭﺯ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﻣﺤﻠﻪﻫﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻋﻠﺖ ﺗﺠﻤﻊ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﯾﻚ ﻧﻔﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﯽﺧﺎﻧﻤﺎﻥ ﻭ ﺑﯽﻛﺲ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﻛﻨﯿﻢ. ﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺧﺮﺝ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﭘﻮﻟﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯾﺨﺎﻧﻪ ﺣﻤﻞ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺷﺴﺖ ﻭﺷﻮ ﺑﺪﻫﺪ. ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮ ﻛﻪ ﯾﻚ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﺪ! ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻛﻪ ﺳﺨﺖ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻭ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﻮﺩﻩ، ﻭﻗﺖ ﺭﺍ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ، ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻪ ﺟﺴﺖ ﻭﺟﻮ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﻨﺪ. ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺣﻠﻮﺍ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ، ﯾﻚ ﺟﺎ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﺪ، ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺭﯾﺶ ﻭ ﺳﺒﯿﻞ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮﺩﻩ، ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻠﻮﺍ ﺑﻪ ﺭﯾﺸﺶ ﻣﺎﻟﯿﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺴﺘﻦ ﺑﺒﺮﺩ، ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﻧﺎﻥ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﺮﭼﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻋﻘﻠﺶ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻥ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟ ﭘﺲ ﻣﺎﯾﻮﺱ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﭼﻮﻥ ﺭﻭﭘﻮﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ، ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﻛﻪ ﺭﯾﺶ ﻭ ﺳﺒﯿﻞ ﺍﻭ ﺣﻠﻮﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ، ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﺍﻭﺳﺖ. ﭼﻮب ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻨﺎﯼ ﺯﺩﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮔﻮﺭ ﺑﮕﻮﺭﯼ! ﺣﻠﻮﺍﯼ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ! ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺮﻛﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ میﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻣﮕﺮ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﺎﻩ ﻫﺴﺘﻢ! ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﯽ؟! ﻣﻦ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﺯﺩ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ! ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺑﺪﻫﯽ؟! ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻗﻀﯿﻪ ﺑﯽﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩ، ﺳﺨﺖ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ، ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻛﺘﻚ ﺯﺩﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺑﮕﻮﯾﯽ؟ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﺪ، ﮔﻔﺖ: ﭘﺲ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺴﺘﻦ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﯼ، ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺑﮕﯿﺮﻡ!! ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﯾﺪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩه ﮔﺬﺍﺷﺖ. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
📕 ملانصرالدین هرچه را که داشت، فروخت و به طلا تبدیل کرد. او آن ها را در گودالی پنهان کرد. پیوسته به سراغشان می رفت و آن ها را زیر و رو می کرد. این کار او کنجکاوی یکی از نوکرانش را برانگیخت. غلام که فهمیده بود گنجی در گودال پنهان شده است، هنگامی که ملا از خانه خارج شد، رفت و طلا ها را برداشت. وقتی که ملانصرالدین برگشت، به سراغ گودال رفت، آن را خالی یافت. شروع به شیون و زاری کرد و موهایش را می کَند و به سر و صورت می زد. یکی از همسایگانش پس از اطلاع از ماجرا به او گفت : "خودت را ناراحت مکن. سنگی را در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست، زیرا اگر قرار باشد از آن استفاده نکنی، سنگ هم مانند طلاهای توست و دیگر باهم فرقی ندارند." تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
بچه‌هااا🙄 شمام دقت کردین به این‌که: ماجرای حضرت ابراهیم خیلی عجیب‌و‌غریبه کلاً؟ از اون عجیب‌تر، واکنش آدماست! سال‌ها‌ی سال حضرت ابراهیم بچه‌دار نمی‌شدن. مردم، دائم زخم‌زبون می‌زدن که: ـ مگه شما نمی‌گین پیامبرین؟ پس بچه‌تون کو؟ ـ پیر شدین دیگه، امیدی نیست... ـ همسرتون هاجر، زن یه پیامبر که نباید بی‌فرزند باشه! خلاصه تا جایی‌که تونستن، با همون عقلِ حساب‌گر ظاهری فقط قضاوت‌شون کردن. اما بعد از کلی انتظار، بالاخره خدا هدیه‌شو داد: حضرت اسماعیل. اونم توو پیری! یه معجزه‌ی واقعی... و باز همه گفتن: ـ باید مواظبش باشی! ـ این بچه، آینده‌یِ نسل توئه! ـ اینو از دست بدی، همه‌چی رو باختی! گذشت و گذشت، حضرت اسماعیل کمی بزرگ‌تر شد، شیرین‌زبونی‌هاش شروع شده بود... که خدا گفت: «ابراهیم! زن و بچه‌تو ببر یه بیابون خشک و بی‌آب‌وعلف. بذار و برگرد.» حالا ما باشیم، می‌گیم: ـ مگه این همون بچه‌ی معجزه‌ نیست؟ ـ مگه یه عمر منتظرش نبودین؟ ـ مگه قرار نبود روشنی چشمت باشه؟ اما حضرت ابراهیم فقط گفت: «چشم.» و دستور خدا رو موبه‌مو اجرا کرد!  تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.