خاطره خواستگاری
🙄یروز با دوستم رفته بودیم مزار شهدا دوستم چادری نبود و شل حجاب بود با دوستم نشسته بودیم سر قبر یه شهید یهو تو دلم گفتم برگردم ببینم پشت سرم آدم زیاده یا نه چون ما ردیف اول نشسته بودیم بقیه ی قبر ها پشت سرمون بودن
یهو برگشتم یه پسر با مادرشون دیدم😅
ولی اصلا به دلم ننشست😁
با مادرشون از کنارمون رد شدن رفتن بعد جلوی در با مادرشون وایسادن و با هم حرف زدن بعد مادرشون اومد طرفمون😐
گفت خدا رحمت کنه برا امر خیر اومدم پیشتون فرقی ندارد هر کدومتون میخوایم شماره بدید🤯🤯
من که این حرفو شنیدم با خودم گفتم خب وقتی براشون مهم نیست چادر پس بدرد من نمیخوره😂
مادرشون هی اصرار میکرد یکیتون شمارتون بدید منم نمیتونستم بگم نه چون ممکنه بود نظر دوستم مثبت باشه ولی نظر اونم منفی بود🤣 دوستم از شدت عصبانیت پاشده بود قبر رو با نایلون پاک میکرد😂
آخرش خیلی اصرار کرد و ما شماره ندادیم گفت خب زودتر بگید 😐
پ.ن : خدایی یخورده با فرهنگ باشید از دو نفر همزمان شماره نخواید🤦🤦🤦
#دختر_مهندس
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه خاطره از خواستگاری خواهرم...
من اون موقع ۹ سالم بود
دوتا پسرداییام که کوچیک تر از من بودن ،
پدرمادرشون معلم بودن ، و اینا زیاد خونه ما
میومدن که تنها نباشن
این دو بزرگوار به بی ادبی و بی تربیتی شهره فامیل بودن ،
به پدربزرگمونم رحم نمیکردن و بهش میگفتن س....گ توله😰
و روز خواستگاری هم از شانس بد ما اینا خونه ما بودن و با من و خواهرام دعواشون شده بود
آقا خواستگار اومد
خواهرم تو اون اتاق با خواستگار حرف میزد
اینا ام از لج ما ، این طرف فحشای داغون داغون میدادن
البته خواهر دومم که مجرد بود و
از من خیلی بزرگتر ، رفت تو اتاق و حسابی شکنجشون میداد که لااقل ساکت شن 😅😜
ولی جوابگو نبود
.
هیچی دیگه فقط بگم که
الان اون بنده خدا دامادمون نیس
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام،خاطره خواستگاری:
من وآقاپسر برای اشنایی رفته بودیم کافه،توی کافه تامیومدم یکمپامو جابه جاکنم کفشم میخورد به پای ایشون اینقدر که اندازه میزاشون کوچیک بود بعد این وسط که من سعی داشتم طوری بشینمکه پام دیگ تکون نخوره ایشون ازممیخواستن عکس بگیرم که خاطره بشه😕😂هی ازایشون اصرار که عکس بگیرید خودتون هی ازمن پافشاری که صبرکنید یکم پیش بریم ببینیم بههم میخوریم یان🤦♀😂
ازطرف دیگ وقتی سفارشمون اومد خودشون راحت خوردن ولی من بخاطر خجالتی بودن و سخت ارتباط گرفتنم با جنس مخالف کلا رومنمیشد حتی یکم از شیکو بخوام بخورم😐😂🤦♀ تااین که دیدم خیلی اصرار میکنن ازشون خواستم نگاه نکنن تا یکمی بخورم😂
این بنده خدام بی قید و شرط قبول کرد ولی یهحسی بهممیگف زیر زیرکی حواسش هس🤔😂
جلسه ی بعدیم کهاومدن خونمون،
داشتم میرفتم پیششون کهچادرم یهویی گیرکرد به دستگیره ی دراتاق،سرموبرگردوندمعقب بهخواهرم که ازپشت سرممیومد یهنگاه ریزی کردمو اروم خندیدم بعد اومدم پیششون خداروشکر باشعور بودن به روم نیاوردن😁😂
امیدوارم خودشون تواین کانالتون نباشن چون میدونم کانال ننه ابراهیمو داشتن🤦♀😕😂
#قاف
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خونهی پدری من یه راهرو داره که در همهی فضاها تو اون راهرو باز میشه، ورودی، اتاقها، آشپزخونه، پذیرایی، سرویس و حمام...
یه راهرو با هفت تا در.
یه بنده خدایی اومدن خونه ما، بزرگترا گفتن برید صحبت کنید. بلند شدیم، آقا رو حساب مهمون بودن یا نمیدونم چی، جلوتر راه افتادن رفتن منم پشت سرشون! تند هم راه میرفتن کلا. داشتن از در پذیرایی میرفتن بیرون، بهشون گفتم در سمت راست بفرمایید (که یعنی اتاقه). بزرگوار راست و چپش رو قاطی کرد، در سمت چپ رو باز کرد و پاش رو صاف گذاشت رو سرامیک سرویس بهداشتی! 🙄🤣
هیچی دیگه، یه لنگه پا وایساد تا پدرم اومدن یه جوراب تمیزِ نو بهشون دادن و بعد از کلی سرخ و سفید شدن از این همه عجله، رفتیم صحبت کردیم...
بدیهیه که به نتیجه هم نرسیدیم.
مومن دست راست و چپت رو بلد نیستی اومدی زن بگیری؟!
همسرم که اومدن خواستگاری ۲-۳جلسه که صحبت کردیم بعد ایشون رفتن پیاده روی اربعین و اونجا مریض شدن. جلسه اولِ بعد از برگشت ایشون ما رفتیم کافه تا باهم صحبت کنیم. وقتی نشستیم از من پرسید چی میل دارید؟ منم گفتم هیچی! دست شما درد نکنه. گارسون که اومد سفارشا رو بگیره همسرم بخاطر مریضیش دوتا دمنوش نعنا سفارش داد! هنوز دارم به این فکر میکنم بعد اون اتفاق چی شد که زنش شدم؟!
خودش😇
دمنوش نعنا🤦♀️
من😵
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
ی خانمی بود وقتی من سوم دبیرستان بودم تو پایگاه بسیج منو دیده بود و خیلی خوشش اومده بود بعد بدون اینکه به من بگه چند باری با پسرش میان پایگاه بسیج پسرش کارمن بانک بودو از من خوشش میاد بعد شماره مو از فرمانده بسیج میگیره و زنگ میزنه و یبارم منو دنبالمیکنهو خونمون رو پیدا میکنه و میاد جلو در مامانم اصلا قبول نمیکنه و میگه بیاد داخل ولی دختر من هنوز کوچیکه و من نمیدم بعد خانم میگه موقعیت پسر من خیلی خوبه شاید دخترت خوشش اومد مذهبی بود و شغل و خونه و ماشینم داشت ولیمن گفتم نه فعلا دارم درس میخونم و نمیخوام گفت پسرم با درست مشکل نداره بیاییم بعد تو درست رو بخون ولی مامانم گفت نه فعلا زوده بعد این خانم دیگه با مامانم دوست شد چهار پنج سال گذشت خانم گاهی زنگ میزد گاهی مییومد که سال اول دانشگاه دوباره زنگ زد برای امر خیر😂من گفتم مگه باز پسر داره گویا پسر دیگه ای هم داشتن ولی قشنگی این قضیه این بود که پسر کوچیکه نیرو انتظامیبودن و با یدختری دوست بودن و لشون پیش اون دختره بوده از بس مامان تعریف کرده بود بیچاره مجبوذی اومده بود خواستگاری البته بگم از اول طوری صحبت کرد که من بگم نه ، منم ساده اون موقع متوجه قضیه نشدم بعدها از طریق ی همسایه فهمیدم داستان رو خلاصه بگم که اقا پسر تا دید من چادری هستم گفت من از چادر خوشم نمییاد اهنگ گوش میدم و شمال بریم میرقصم و زن نباید درس بخونه باید بچه داری کنه و باید کنار مادرم اینا زندگی کنیم خلاصه هر چی بلد بود گفت که ی موقع من خوشم نیاد ازشبعدم همش گوشیش زنگمیخورد فکر کنم دختره بوده نگران شده بود 😁😂🤦♀️خلاصه خنده نداشت این خواستگاری فقط گفتم اگه پسری اومد خیلی داغون صحبت میکرد بدونید قضیه چیه مثل من ساده بازی در نیارید هی سوال کنید از اولش بگید نه تموم 😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
ی خاطره خاستگاری... جهت درد دل و توصیه خواهرانه به همه عزیزانی که میخونن🙏
یه آقای بهم معرفی شدن و بعد از هماهنگی با والدین دو نفری قرار گذاشتیم
از اولین لحظه ای که دیدمشون دعا دعا میکردم که تموم بشه این قرار...با چند ساعت تاخیر رسیدن شهر ما... بدون اینکه به من اطلاع بدن که کار پیش اومده و دیرتر میرسن.... و من حدود 2 ساعت🙄 توی خیابون معطل شدم.... وقتی هم اومدن پیراهن کثیف و لباس نامناسبی تن کرده بودوقتی غیر مستقیم و محترمانه بابت تاخیرش ابراز ناراحتی کردم... نزدیک بود منو قورت بدن که چرا اعتراض کردی! (از همون دقایق اول واضح بود کنترل روی خشم خودشون حتی در شرایط خاص ندارن!)
سفارش را که اوردن بلافاصله شروع کردن هورت کشیدن قهوه و بلعیدن کیک😖 معذرت میخوام اما تمام دور دهنشون کثیف شده بود، با دهن پر صحبت میکرد و بیرون میریخت از دهنش🤢
حالت تهوع داشتم... و لحظه شماری میکردم تموم بشه
و ایشون اصراااااار که بیشتر بمونیم حالا که من از شهر دیگه اومدم بیشتر وقت بگذاریم
ساعت حدود نه و نیم شد و ایشون هنوز صحبت داشت! و حداقل تعارف هم نکرد که شام سفارش بدیم
علاوه بر این خیلی غیر رسمی و صحبت های حساب نشده مطرح میکردن
مثلا صحبتی درمورد رعایت محرم و نامحرم شد که ایشون گفتن وظیفه دختره که باید خودشو حفظ کنه( منظورشون این بود که فقط وظیفه ی دختره) و تعریف کردن که ی خانمی خیلی به من نظر داشت منم ازش سواستفاده کردم! دختر باید خودش رو حفظ کنه و به مرد خُرده نمیشه گرفت ممکنه خطا کنه! (لازمه بگم که ایشون از من خیلی مذهبی تر بودن)
و انتهای صحبت هم با اینکه میدونستن من مانتویی هستم نظر دادن که روی همین حساب باید من هم چادر سر کنم
در اخر حدود ساعت 10 شب بود که مادر من برای بار دوم تماس گرفتن که بالاخره راضی شدن خداحافظی کنیم
بعد از پایان جلسه تعارف کردم که من حساب کنم سریعا قبول کردن... 😬
دوستان تحصیلات و شغل اصلا نشانه ی اصالت و فرهنگ نیست...
من و آقا هردو پزشک! بودیم و میتونم بگم این جلسه بدترین آشنایی بوده که تا بحال داشتم و این آقا بدترین موردی بود که به من معرفی شدن و بعد از این آشنایی تا مدت ها حال روحی من بد بود
چند شب پیش یه خواستگاری با خانواده اومدن منزل ما
رفتیم تو اتاق صحبت کنیم
پرسیدم خط قرمز شما برای زندگی چیه؟
فرمودن خانواده، خانواده خیلی برام مهمه
و در ادامه اضافه کردن که بلانسبت، اصلا خانواده من گاو! به هر حال خانوادهم اند و توقع دارم رعایتشونو بکنید
قیافه من در اون لحظه
واقعا عجیب بود، به فاصله یک جمله هم گفت خانوادهم خط قرمزمه و هم بهشون گفت گاو اونم جلوی غریبه😂😂😂
تازه خط قرمزش خانوادهای بود که گاون🤣🤣🤣
واقعا این طوری ادم باید پای خانوادهش بمونه ها
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
ی بنده خدایی اومده بود خاستگاری
ما رفتیم تو اتاق ک صحبت کنیم این بنده ی خدا دفع اولش بود و خجالتی و استرس و خلاصه اینا
چیزی ک ازم نپرسیدن منم ی چندتا سوال ک پرسیدم یهو دراتاقو زدن خواهر بزرگه ایشون با بچه ش اومد داخل،
حالا اتاق ما کوچیک، بچه اجیمم تو اتاق خوابیده بود ما2نفر موقع نشستن یکی اینوری یکی اونوری نسشت ک جا بشیم و بشینیم
خواهره هم ب سختی خودشو جادادو نشست.
اومده بود ب جا داداشش صحبت کنه 😐
گفت داداشم دفه اولشه خجالت میکشه😑 خب شما سوالاتو بپرس
از اونطرفم هی بچه اش میگف مامان جیش دارم جیش دارم🤣
منم سوالمو پرسیدم فقط گف ببینین داداشم براش مهمه زنش چادر سرش کنه
شما سرت میکنی؟
حالا خوبه با چادر نشسته بودم جلوش
البته جلوش ک ن تو حلقش بودم🤣
گفتم بله گف خب خوبه😐😐
بعدشم بچه شو برد دسشویی
جلسه اولم چون برا خواهر بزرگه مهمون اومده بودو نمیتونست بیاد اصراررر ک نمیشه ی روز دیگ بیاییم من حتما باید باشم😐
انگار مادر پسره قدرت تشخیصو انتخاب نداره😐😐😐
وقتیم ک رفتن اجیم گفت خواهره دخترش ک ساکت بود ولی میگفت بهونه داییشو میگیره ببخشید و اینا اومد تو اتاق
منم گفتم ن اومده بود ب جا داداشش صحبت کنه تازه همشم بجه ش میگف مامان من جیش دارم
سلام ازسری خاطرات سمی بگم براتون بااین بچه هاانگارمجبورن بچه ببرن خواستگاری 😏😏یه خواستگارداشتم جلسه دوم بماندشونصدنفرباخودش اورده بودعمووزنعمودادمادهاشون خواهراش ووووحالاخواهربزرگه نیومده بودبجاش شوهرش وپسرکوچولوش اومده بودن 😕چقدم بچه کنجکاوودقت بالایی بودبه همه چیزدقت میکردوایرادمیگرفت دوست داشتم اون لحظه خفش کنم 😄😄بعدشم که مارفتیم حرف بزنیم دیدم وسط حرفهای ماپسره اومده نشسته تکونم نمیخوره 😄😄باهیچ ترفندی هم حاضرنمیشدبره بیرون اون لحظات فقط خویشتن داری میکردم من وگرنه الان به جرم قتل توزندان بودم چه کاریه بچه روبیاری باخودت اونم این بچه روانگارمسئولیت ایرادگرفتنوبه این داده بودن بعدشم بفرستیش تواتاق نکنیداینکاروزشته واقعا
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
اولین خواستگاری که برام اومد
تازه ازین انگشتر ظریف ها که بند انگشتی و اینام داره و چند تایی دست میکنن مد شده بود
منم ۶ تا انگشتر دستم بود ( ولی خیلیییی ظریفن)
مادر ایشون بنده خدا خیلی مسن بودن
از اول تا آخر یه نگاهشون به صورتم بود یه نگاهشون به دستام😂
تهش هم تا رفتیم توی اتاق ، آقا پسرشون به عنوان اولین سوال پرسیدن انگشتراتون طلان؟ 😐😂
در این حد براشون مهم بود 😂😂😂
و یه چیز دیگه ای که برای ما دانشجو معلم ها و معلم ها پیش میاد اینکه پشت تلفن همه قبول میکنن که شاغلیم
منزل که میان میگن میخواین کارتونو ادامه بدین؟؟
نه پس بیکار بودیم اینهمه درس خوندیم برای این رشته
بعد تازه اصن بخوایم ادامه ندیم
جریمه ش رو شما میتونین بپردازین که نظر میدین؟😒😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
مامان من اسمش تو کتاب گینس باید ثبت بشه
۷ تا از خواستگاراش بعد از خواستگاری رفتن جبهه و شهید شدن😢😅
و جالبیش اینجاس ک به هر هفت تا شهید بزرگوار و عزیز جواب رد دادن🙄
آخرشم بابای ما ک جواب مثبت گرفتن چپ و راست ترکش میخورد تو جبهه🤪🥴
خخخخ تعریف میکنه ک اولین جایی که باهم رفتیم گلزار شهدا بوده اونم به پیشنهاد مامانم
😅😁
و حالا جالب تر اینجاس که آخرین جایی هم که باهم رفتیم گلزار شهدا بود و پدرم سال ۹۲ بالاخره به هم رزم هاش پیوست
خلاصه مادر ما اگر منم شهید بشم ۹ تا شهید تقدیم انقلاب کرده😍😅
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام و عرض ادب
دیدم خاطرات جالبی گذاشتین بنده هم گفتم یکی از خاطرات خواستگاریم رو خدمتتون عرض کنم
یکی از خواستگارها از شهر دیگری برای خواستگاری بنده تشریف آورده بودن
ماشاالله همچین هم شلوغ اومده بودن
چون تو شهر ما یه آشنا داشتن همراه اون آشنا اومده بودن
بماند ک این بنده خدا چه داستانی براشون درست کرده بودن بخاطر اینکه ما جای متوسطی زندگی میکنیم و بالاشهر نیستیم و ندانسته مارو قضاوت کرده بودن که ما مناسب نیستیم چون بالا نشین نیستیم و ...
با هیئت همراه اومدن خواستگاری 😂
خلاصه داماد میخواسته دسته گل بخره ک این بنده خدا نگذاشته بود و گفته بود زیاده و همون جعبه شیرینی کافیه و از این صحبت ها
خلاصه وقتی اومدن این بنده خدا چشم از خونه زندگی ما و بنده بر نداشت
انگار با تصورش جور نبودیم 😂
جلسه گذشت و رسید به اذان مغرب (بماند ک بخاطر همین خانم دیر اومده بودن)
بنده گفتم اگه اجازه بدید جلسه رو بعد اذان و نماز ادامه بدیم.
دیگه همه پاشدن به وضو و نماز
بنده هم رفتم تو اتاقم ک نماز بخونم
خلاصه این بنده خدا اومد تو اتاق بنده وغافلگیرم کرد
گفتم چیزی احتیاج دارید ؟
گفتن ک نه اومدم باهات صحبت کنم
گفتم بفرمایید:
گفتن شما میخواین به اینا جواب مثبت بدین؟
(خیلی ناراحت شدم تو خودم کلی حرص خوردم)
گفتم فعلا نظری ندارم جلسه اول هست و جلسه آشنایی
گفت من از شما و خانواده اتون خیلی خوشم اومده بیا و جواب رد بده بهشون اینا مناسب نیستند مسیرشون دوره و خارج هم نرفتن ، خیلی مهمه ک آدم خارج بره😐
یعنی منو میگین هنگ بودم
گفت من شما رو پسندیدم برای اقوام خودمون
گفتم چی میگین بنده خدا
فعلا بفرمایید میخوام نماز بخونم، دلم میخواست خفش کنم😂
خلاصه نماز خوندم و ادامه مراسم
خواستن بنده با پسرشون صحبت کنم
من ک از این قضایا ناراحت بودم به شدت و نظرم کاملا منفی شده بود خواستم قبول نکنم چهره مظلوم آقا پسر مانع شد😂
خلاصه رفتیم تو اتاق و رو تخت بنده نشستیم ک صحبت کنیم
دیدم آقا پسر عین بید داره میلرزه😂
بنده خدا اولین تجربه اشون بود و بنده خبره بودم😅😂
خلاصه دلم سوخت برا اینکه یخشون آب بشه یه شوخی باهاشون کردم ک یکم راحت تر باشن
و رفتم سر اون خانمه ک ببینم چکارشون میشن و فهمیدم مادر خانم ،داداش، زن داداش آقا پسر هستن(خیلی طولانی شد😂)
خلاصه بعد اینکه به ایشون اصرار کردم ماجرا بین خودمون بمونه قضیه رو عنوان کردم
گفتم ایشون چیا گفتن
یعنی این بنده خدا به حدی ناراحت و عصبی شدن ک دلم سوخت از درون حرص میخوردن چون آدم درونگرایی بودن ابراز نکردن ولی متوجه انقلاب حالشون شدم
خلاصه خیلی زود صحبت ها تمام شد و رفتن
برخلاف اینکه از ایشون خواستم مطرح نکنن و فقط برا اینکه طرفشون رو بشناسن مطرح کردم ایشون به خانواده اشون گفته بودن
خواهر آقا چند روز بعد زنگ زدن به بنده و از کم و کیف ماجرا سوال کردن و بنده ماجرا رو تعریف کردم
اون بنده خدا هم گفته بود به جون بچم دروغ گفته
و خواهر ایشون معتقد بودن ک چرا قسم جون بچش باید به دروغ بخوره
بنده هم گفتم آخه چه سودی به حال من داره ک بخوام ایشون رو خراب کنم نه ایشون رو میشناسم و نه مشکلی باهاشون دارم و به هر صورت جواب بنده منفیه فقط دلسوزی کردم و چهره واقعی ایشون رو نشون شما دادم.خیلی مودبانه خداحافظی کردم و قطع کردم
هر چند ک این آقا داماد دو سال تلاش کردن و به اصطلاح مخ ما رو زدن و الان بابای بچم هستن اما خدایی دلم میخواد این بنده خدا رو ببینم و به چند قطعه مساوی تقسیم کنم 😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام روز بخیر خواستم یه خاطره خواستگاری تعریف کنم که خانوادگی یادمون میافته گلبرگامون میریزه😂😂😂😂😂
یه واسطه ای زنگ زد به خواهرم که یه موردی هست طرف دختر بور قد بلند لاغر میخواد خواهرت رو معرفی کردیم 😕
اینا زنگ زدن همون موقع که گفت پسره دختره بور قد بلند لاغر میخواد من بدم اومد خب یعنی چی طرف باید به دلت بشینه 😐
اینا زنگ زدن به بابام ما گفتیم نه دخترمون قصد ازدواج نداره 😅
مامانه شماره خواهرمو گیر اورد زنگ زد بهش اصرار که دختر که نمیاد بگه من قصد دارم دختر ناز میکنه و هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد 😂😂😶
با کلی اصرار اخر جلسه اول اومدن
پسرشون قد بلد و چاق بود و پوست تیره ای داشت
شیرینی اورده بودن همین که نشستن پسره با طلبکاری برگشت گفت چقدر گرمه
بابام خواست یخشو اب کنه با خنده گفت کولر روشنه شما گرمته چون هم تازه راه رسیدی هم استرس داری
یه هو برگشت به بابام گفت نه خیییر من استرس ندارم من خستم از سرکار اومدم اینجاهم گرمه 😶
چایی اوردیم شیرینیرو چیدیم تو ظرف بابام تعارف کرد پسره گفت نه اینا همش ضرره برا چی بخورم
خب پسر خودت این شیرینی رو خریدی🤨
خلاصه تا اخر مجلس چند بار پسره بی ادبی کرد ( دقیق صحبتاش یادم نیس) و با طلبکاری جواب بابامو داد انگار بزور اورده بودنش
بابام هم خواست جمعش کنه به صحبت ما نکشه منم هر لحظه نزدیک بود جوش بیارم بندازمش بیرون😂😂😂
هیچی مامانه بازم اصرارکرد رفتیم صحبت کنیم تو اتاق پسره گل از گلش شکفت و لبخند میزد 🙄 گفت من نمیخوام در مورد خواستگاری صحبت کنیم میخوام همین جوری شروع به صحبت کنیم تا به یه نقطه مشترکی در مورد تفکراتمون برسیم نقطه مشترکمون هم شد صنعت ماشین سازی 😶 ناگفته نماند که تا من میخواستم یه جمله بگم میپرید وسط حرفم و یه ربع حرف میزد چند بار گفتم شما نمیزارید من صحبت کنم بدتر از اون این بود که منو با اسم کوچیک صدا میکرد و شما نمیگفت همش "تو" بود😅😅
رسیدیم به بحث خوندن زبان انگلیسی🤣 شروع کرد کلی برنامه از تو گوشیش معرفی کردن و گوشی منو خواست که برام نصب کنه منم عصبی شده بودم گفتم میشه بست کنید که یهو بهش بر خورد و اخماش رفت تو هم گفت بله اگه سوالی دارید من در خدمتم
منم گفتم نه برای جلسه اول سوالی نیست 🙄دستشو اورد بالا یه بشکن زد گفت آیییکیو منظورم در مورد زبانه 😐😐😐😐😐😐من خشکم رد چشام از تعجب گرد شده بود 😂
بعد گفت حالا این سوالایی که باباتون از من پرسید رو خودتونم جواب بدید
منم گفت واقعیت من اصلا قصد ازدواج نداشتم مامانتون گیر دادن و اصرار کردن اخر ما به احترامشون گفتیم بیاید ما به مامانتون گفتیم که نه ایشون گفتن دختر ناز داره
نگم که از مامانشم بد گفت 🙄😂
تهشم گفت بیا بریم بیرون بهشون بگو از پسره بدم اومد منم میگم بدرد هم نمیخوردیم منو تو (😕) باید همکار میشدیم
بعدا بابام گفت موقع صحبت شما به مادرش گفتم پسرتون چرا اینطوری رفتار کردن گفتن جوونه مغروره
اقاییون غرور یا عزت نفس با احترام به بزرگتر و ادب اداب معاشرت فرق داره
مادران محترمه بچتونو درست تربیت کنید بعدا نندازید پای غرور 😕
#عِلیا
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
شب بود
کنار هم نشسته بودیم که یهو برقا رفت ظلمات شد
پسره خواست گوشی رو از جیبش دربیاره چراغ گوشیش روشن کنه (تکون خورد)
من فکر کردم میخواد بهم دست بزنه😂😂😂
چنان ترسیدم یهو از جام پاشدم
سریع به سمت آشپزخونه فرار کردم
ی خواستگاری داشتم بعد اینکه چند جلسه بیرون صحبت کردیم (بابام خسته شده از دستم میگه برو خودت حرفاتو بزن به نتیجه رسیدی بعد بگو بیان خونه) و قرار شد با خانواده بیان و که آشنایی صورت بگیره.
چون از شهر دیگه میومدن من الکی تعارف زدم چند نفرید من تدارک شام ببینم
پسر نه گذاشت نه برداشت گفت فلان...
من 😐
لعنتی جلسه اول آخه؟! من ی تعارف کردم فقط
بعد من ترسیده بودم به بابام میگفتم تو رو خدا بگیم نیان اینا خیلی راحتن منم دقیقا برعکس خیلی تعارفی ام بین اینا دیوونه میشم گفت نه دیگه زشته
اومدن نخواستی بگو نه
حالا به نتیجه که نرسید خدا رو شکر اما یاد گرفتم دیگه تعارف الکی نکنم و آقایون هم لطفا یکم رعایت کنید آخه جلسه اول آدمای غریبه جلو هم چایی هم خجالت میکشن بخورن بعد شما شام میمونید (حاضر بودم چند برابر پول شامو بدم اما سر اون سفره نشینم)
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.