eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.6هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین خواستگاری که برام اومد تازه ازین انگشتر ظریف ها که بند انگشتی و اینام داره و چند تایی دست میکنن مد شده بود منم ۶ تا انگشتر دستم بود ( ولی خیلیییی ظریفن) مادر ایشون بنده خدا خیلی مسن بودن از اول تا آخر یه نگاهشون به صورتم بود یه نگاهشون به دستام😂 تهش هم تا رفتیم توی اتاق ، آقا پسرشون به عنوان اولین سوال پرسیدن انگشتراتون طلان؟ 😐😂 در این حد براشون مهم بود 😂😂😂 و یه چیز دیگه ای که برای ما دانشجو معلم ها و معلم ها پیش میاد اینکه پشت تلفن همه قبول میکنن که شاغلیم منزل که میان میگن میخواین کارتونو ادامه بدین؟؟ نه پس بیکار بودیم اینهمه درس خوندیم برای این رشته بعد تازه اصن بخوایم ادامه ندیم جریمه ش رو شما میتونین بپردازین که نظر میدین؟😒😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام مامان من اسمش تو کتاب گینس باید ثبت بشه ۷ تا از خواستگاراش بعد از خواستگاری رفتن جبهه و شهید شدن😢😅 و جالبیش اینجاس ک به هر هفت تا شهید بزرگوار و عزیز جواب رد دادن🙄 آخرشم بابای ما ک جواب مثبت گرفتن چپ و راست ترکش میخورد تو جبهه🤪🥴 خخخخ تعریف میکنه ک اولین جایی که باهم رفتیم گلزار شهدا بوده اونم به پیشنهاد مامانم 😅😁 و حالا جالب تر اینجاس که آخرین جایی هم که باهم رفتیم گلزار شهدا بود و پدرم سال ۹۲ بالاخره به هم رزم هاش پیوست خلاصه مادر ما اگر منم شهید بشم ۹ تا شهید تقدیم انقلاب کرده😍😅 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام و عرض ادب دیدم خاطرات جالبی گذاشتین بنده هم گفتم یکی از خاطرات خواستگاریم رو خدمتتون عرض کنم یکی از خواستگارها از شهر دیگری برای خواستگاری بنده تشریف آورده بودن ماشاالله همچین هم شلوغ اومده بودن چون تو شهر ما یه آشنا داشتن همراه اون آشنا اومده بودن بماند ک این بنده خدا چه داستانی براشون درست کرده بودن بخاطر اینکه ما جای متوسطی زندگی میکنیم و بالاشهر نیستیم و ندانسته مارو قضاوت کرده بودن که ما مناسب نیستیم چون بالا نشین نیستیم و ... با هیئت همراه اومدن خواستگاری 😂 خلاصه داماد میخواسته دسته گل بخره ک این بنده خدا نگذاشته بود و گفته بود زیاده و همون جعبه شیرینی کافیه و از این صحبت ها خلاصه وقتی اومدن این بنده خدا چشم از خونه زندگی ما و بنده بر نداشت انگار با تصورش جور نبودیم 😂 جلسه گذشت و رسید به اذان مغرب (بماند ک بخاطر همین خانم دیر اومده بودن) بنده گفتم اگه اجازه بدید جلسه رو بعد اذان و نماز ادامه بدیم. دیگه همه پاشدن به وضو و نماز بنده هم رفتم تو اتاقم ک نماز بخونم خلاصه این بنده خدا اومد تو اتاق بنده وغافلگیرم کرد گفتم چیزی احتیاج دارید ؟ گفتن ک نه اومدم باهات صحبت کنم گفتم بفرمایید: گفتن شما میخواین به اینا جواب مثبت بدین؟ (خیلی ناراحت شدم تو خودم کلی حرص خوردم) گفتم فعلا نظری ندارم جلسه اول هست و جلسه آشنایی گفت من از شما و خانواده اتون خیلی خوشم اومده بیا و جواب رد بده بهشون اینا مناسب نیستند مسیرشون دوره و خارج هم نرفتن ، خیلی مهمه ک آدم خارج بره😐 یعنی منو میگین هنگ بودم گفت من شما رو پسندیدم برای اقوام خودمون گفتم چی میگین بنده خدا فعلا بفرمایید میخوام نماز بخونم، دلم میخواست خفش کنم😂 خلاصه نماز خوندم و ادامه مراسم خواستن بنده با پسرشون صحبت کنم من ک از این قضایا ناراحت بودم به شدت و نظرم کاملا منفی شده بود خواستم قبول نکنم چهره مظلوم آقا پسر مانع شد😂 خلاصه رفتیم تو اتاق و رو تخت بنده نشستیم ک صحبت کنیم دیدم آقا پسر عین بید داره میلرزه😂 بنده خدا اولین تجربه اشون بود و بنده خبره بودم😅😂 خلاصه دلم سوخت برا اینکه یخشون آب بشه یه شوخی باهاشون کردم ک یکم راحت تر باشن و رفتم سر اون خانمه ک ببینم چکارشون میشن و فهمیدم مادر خانم ،داداش، زن داداش آقا پسر هستن(خیلی طولانی شد😂) خلاصه بعد اینکه به ایشون اصرار کردم ماجرا بین خودمون بمونه قضیه رو عنوان کردم گفتم ایشون چیا گفتن یعنی این بنده خدا به حدی ناراحت و عصبی شدن ک دلم سوخت از درون حرص میخوردن چون آدم درونگرایی بودن ابراز نکردن ولی متوجه انقلاب حالشون شدم خلاصه خیلی زود صحبت ها تمام شد و رفتن برخلاف اینکه از ایشون خواستم مطرح نکنن و فقط برا اینکه طرفشون رو بشناسن مطرح کردم ایشون به خانواده اشون گفته بودن خواهر آقا چند روز بعد زنگ زدن به بنده و از کم و کیف ماجرا سوال کردن و بنده ماجرا رو تعریف کردم اون بنده خدا هم گفته بود به جون بچم دروغ گفته و خواهر ایشون معتقد بودن ک چرا قسم جون بچش باید به دروغ بخوره بنده هم گفتم آخه چه سودی به حال من داره ک بخوام ایشون رو خراب کنم نه ایشون رو میشناسم و نه مشکلی باهاشون دارم و به هر صورت جواب بنده منفیه فقط دلسوزی کردم و چهره واقعی ایشون رو نشون شما دادم.خیلی مودبانه خداحافظی کردم و قطع کردم هر چند ک این آقا داماد دو سال تلاش کردن و به اصطلاح مخ ما رو زدن و الان بابای بچم هستن اما خدایی دلم میخواد این بنده خدا رو ببینم و به چند قطعه مساوی تقسیم کنم 😂😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام روز بخیر خواستم یه خاطره خواستگاری تعریف کنم که خانوادگی یادمون میافته گلبرگامون میریزه😂😂😂😂😂 یه واسطه ای زنگ زد به خواهرم که یه موردی هست طرف دختر بور قد بلند لاغر میخواد خواهرت رو معرفی کردیم 😕 اینا زنگ زدن همون موقع که گفت پسره دختره بور قد بلند لاغر میخواد من بدم اومد خب یعنی چی طرف باید به دلت بشینه 😐 اینا زنگ زدن به بابام ما گفتیم نه دخترمون قصد ازدواج نداره 😅 مامانه شماره خواهرمو گیر اورد زنگ زد بهش اصرار که دختر که نمیاد بگه من قصد دارم دختر ناز میکنه و هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد 😂😂😶 با کلی اصرار اخر جلسه اول اومدن پسرشون قد بلد و چاق بود و پوست تیره ای داشت شیرینی اورده بودن همین که نشستن پسره با طلبکاری برگشت گفت چقدر گرمه بابام خواست یخشو اب کنه با خنده گفت کولر روشنه شما گرمته چون هم تازه راه رسیدی هم استرس داری یه هو برگشت به بابام گفت نه خیییر من استرس ندارم من خستم از سرکار اومدم اینجاهم گرمه 😶 چایی اوردیم شیرینیرو چیدیم تو ظرف بابام تعارف کرد پسره گفت نه اینا همش ضرره برا چی بخورم خب پسر خودت این شیرینی رو خریدی🤨 خلاصه تا اخر مجلس چند بار پسره بی ادبی کرد ( دقیق صحبتاش یادم نیس) و با طلبکاری جواب بابامو داد انگار بزور اورده بودنش بابام هم خواست جمعش کنه به صحبت ما نکشه منم هر لحظه نزدیک بود جوش بیارم بندازمش بیرون😂😂😂 هیچی مامانه بازم اصرارکرد رفتیم صحبت کنیم تو اتاق پسره گل از گلش شکفت و لبخند میزد 🙄 گفت من نمیخوام در مورد خواستگاری صحبت کنیم میخوام همین جوری شروع به صحبت کنیم تا به یه نقطه مشترکی در مورد تفکراتمون برسیم نقطه مشترکمون هم شد صنعت ماشین سازی 😶 ناگفته نماند که تا من میخواستم یه جمله بگم میپرید وسط حرفم و یه ربع حرف میزد چند بار گفتم شما نمیزارید من صحبت کنم بدتر از اون این بود که منو با اسم کوچیک صدا میکرد و شما نمیگفت همش "تو" بود😅😅 رسیدیم به بحث خوندن زبان انگلیسی🤣 شروع کرد کلی برنامه از تو گوشیش معرفی کردن و گوشی منو خواست که برام نصب کنه منم عصبی شده بودم گفتم میشه بست کنید که یهو بهش بر خورد و اخماش رفت تو هم گفت بله اگه سوالی دارید من در خدمتم منم گفتم نه برای جلسه اول سوالی نیست 🙄دستشو اورد بالا یه بشکن زد گفت آیییکیو منظورم در مورد زبانه 😐😐😐😐😐😐من خشکم رد چشام از تعجب گرد شده بود 😂 بعد گفت حالا این سوالایی که باباتون از من پرسید رو خودتونم جواب بدید منم گفت واقعیت من اصلا قصد ازدواج نداشتم مامانتون گیر دادن و اصرار کردن اخر ما به احترامشون گفتیم بیاید ما به مامانتون گفتیم که نه ایشون گفتن دختر ناز داره نگم که از مامانشم بد گفت 🙄😂 تهشم گفت بیا بریم بیرون بهشون بگو از پسره بدم اومد منم میگم بدرد هم نمیخوردیم منو تو (😕) باید همکار میشدیم بعدا بابام گفت موقع صحبت شما به مادرش گفتم پسرتون چرا اینطوری رفتار کردن گفتن جوونه مغروره اقاییون غرور یا عزت نفس با احترام به بزرگتر و ادب اداب معاشرت فرق داره مادران محترمه بچتونو درست تربیت کنید بعدا نندازید پای غرور 😕 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
شب بود کنار هم نشسته بودیم که یهو برقا رفت ظلمات شد پسره خواست گوشی رو از جیبش دربیاره چراغ گوشیش روشن کنه (تکون خورد) من فکر کردم میخواد بهم دست بزنه😂😂😂 چنان ترسیدم یهو از جام پاشدم سریع به سمت آشپزخونه فرار کردم ی خواستگاری داشتم بعد اینکه چند جلسه بیرون صحبت کردیم (بابام خسته شده از دستم میگه برو خودت حرفاتو بزن به نتیجه رسیدی بعد بگو بیان خونه) و قرار شد با خانواده بیان و که آشنایی صورت بگیره. چون از شهر دیگه میومدن من الکی تعارف زدم چند نفرید من تدارک شام ببینم پسر نه گذاشت نه برداشت گفت فلان... من 😐 لعنتی جلسه اول آخه؟! من ی تعارف کردم فقط بعد من ترسیده بودم به بابام میگفتم تو رو خدا بگیم نیان اینا خیلی راحتن منم دقیقا برعکس خیلی تعارفی ام بین اینا دیوونه میشم گفت نه دیگه زشته اومدن نخواستی بگو نه حالا به نتیجه که نرسید خدا رو شکر اما یاد گرفتم دیگه تعارف الکی نکنم و آقایون هم لطفا یکم رعایت کنید آخه جلسه اول آدمای غریبه جلو هم چایی هم خجالت میکشن بخورن بعد شما شام میمونید (حاضر بودم چند برابر پول شامو بدم اما سر اون سفره نشینم) تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
ی دفعه ی خواستگار اومد کارمند بود و 8سال بزرگ تر از من بعد موقع سوال و جواب ها من پرسیدم چی بیشتر شمارو عصبی میکنه وقتی عصبی میشین چیکار میکنید؟ بر گشت گفت عصبی نمیشم 😐بعدش با کلی خنده گفت حالا خوبه نپرسیدی وقتی عصبی بشی منو با چی میزنی؟ 😁🤦‍♀️من کلی ناراحت شدم و لبو شدم بعدش دیگه رفتم تو فاز ناراحتی دیگه حرف نزدم گفت خب ببخشید ناراحت شدی خواستم جو عوض بشه 🤦‍♀️😂بعد گفت حالا از اول بپرس قول میدم درست جواب بدم 😐😁من بیشتر عصبی شدم چون یعنی از اول چرت و پرت جوابم رو داده بوده 😂🤦‍♀️😥😐خدایی پسرا چرا اینطوری هستین چرا ما اینجوری نیستیم بعد نگید چرا جواب منفی داد طرف انقدر خوشمزه هستین 😂😄 من فانتزی ام این بود موقع عقد که می گم بله بگم با استعانت از خدا و با اجازه صاحب الزمان و بزرگترها انقدر هول بودم و احساساتی حواسم به عاقد نبود یهو دیدم می گه آقا امین شما چی اجازه میدین یهو گفتم بله بله وکیلید 😅 عاقد🤣 خانواده 😆 همسرم😅 خودم خاطره خواستگاری اینکه یه بنده خدایی چند روز پیش تماس گرفته بودن با مادرم و ایشون سوالاشون بیشتر درباره شغل پدرومادرم بوده از مامانم میپرسن که شما شاغلید یا خانه دار (مامانم معلم هستن) مامانمم میگن توی مدرسه کار میکنم😐😂 هیچی دیگه اون خانم فکر می‌کنه منظور مامانم اینه که«مستخدم مدرسه هستم»💆‍♀ و دیگه یه جوری جمع می‌کنه قضیه رو مادر آقاپسر خانه دار بودن و پدرشون کارمند. بعداً که مامانم برام تعریف کردن گفتم خب چرا اینطوری گفتید،گفتن که چون طی صحبت هاشون فهمیدم که از لحاظ فرهنگی تطابق نداریم،نمیخواستم الکی طول بکشه وقتی معیارهای اولیه‌ت رو نداره تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
اولین و آخرین خواستگاری که بابام اجازه دادن به خونمون بیان، اولین جلسه رو خود مامان پسره تنها اومده بود. خیلی به روز و شیک و مهربون اینا. منم خدایی قیافه و اخلاقم عالیه بین هم سنام. حرف زدیم و اوکی بود. جلسه دوم که اومد مامانم برگشت گفت فکر نمیکردم دوباره بیاین. مامانش گفت چرا؟ مامانم گفت اخه فکر نمیکردم دخترمو بپسندید من اینجوری بودم که مامااانننن😭 حتی تو جلسه خواستگاری هم تخریب؟ تا آخر جلسه روم نشد تو روی مادرشوهرم🐸 نگاه کنم من معمولا قبل راه دادن خواستگار به منزل اول کامل صحبت می‌کردم با طرف و کدملیشو میگرفتم، تا ته تحقیقات هم انجام می‌دادم✌️ بعد با خانواده مطرح می‌کردم و راه می‌دادم خونه😅 این آخری که حاجیمون باشه موقع آمدن بهش تاکید کردم حتما ملبس بیا حالا بماند که انقد هول کرده بودن دیر نرسن عبای روی لَبّاده‌شو تو منزلی که گرفته بودن جا گذاشته بود مجبور شد عبای دامادشو بگیره بپوشه😐 عاقد بنده‌خدا اومد تو بدون عبا بگذریم فرداییش یکی از اقوام از خواهرزاده ۴ساله‌ام پرسیده بود حاج‌آقارو دیدی؟ خوب بود؟ اونم گفته بود آررره دیدم. کلاهشم سوراخ بود🤣 منظورش عمامه داماد بود ی سری ک خواستگار اومده بود پدرم از مادر اقاپسر پرسید از خصوصیات پسرتون بگید ایشون هم ی ریز خنیدن گفتن والا اگ خوبیاشو بخوام بگم ک درست نیست ولی همه میگن خوبی هاش ب تو رفته (یعنی مادرش) پدرمم گفت اشکال نداره از بدی هاش بگین ک ب پدرش رفت تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
منم یه خاطره بگم از خواستگاری .... (دوران طلبگی، مدیرمون اجازه میدان مامانای خواستگارا بیان و دخترا رو ببینن بعد هر کدومو پسندیدن، شماره تلفن و نشونیش رو از مدیر میپرسید و ....) یروز توی حوزه بودیم که یه خانم ناآشنا وارد شد و اومد توی نمازخونه، ما هم نشسته بودیم و مباحثه میکردیم همه رو به چشم خریدارانه نگاه میکرد این خانم نه گذاشت نه برداشت صااااف اومد طرف من و گفت پسر من طلبه است اما لباس نمیپوشه زنش میشی؟ منم راست راست تو چشاش نگاه کردمو گفتم نه.... اونم رفت دوستام میگفتن حالا یه نازی میکردی، میذاشتی ما حرف بزنیم منم گفتم ابن پسرش لباس نمیپوشه! لخته.... لخته...یه مورد داشتم خانمه منو دیده بود و به مامان زنگ زده بود که قرار بعدی رو بذارن هرچند از مدلشون خوشم نیومده بود زبل خانم تو همون فاصله خونه یکی از دوستام رفته بود خونه یکی دیگه از دوستام هم زنگ زده بود بعدِ حدود ده روز دوباره تماس گرفت گفت ببخشید مهمون داشتم😳 منم متوجه شده بودم که خونه دوستم رفته و برخورد مناسبی نداشته به مامان گفتم مامان گفت حاج خانم شما خونه دوستِ دخترم رفتید اول گفت نه بعد گفت خب اشکالش چیه ولی دختر شما به دلم نشست به مامان گفتم ردش کن شاید دست از این فلافل بازیش برداره و اینقدر برای دیدن چندتا دختر همزمان هول نباشه اندکی فرهنگ و ادب...‌ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام من یه خاطره دارم از خواستگاری اولین تجربه ام بود که خواستگار خونه راه می‌دادیم😁 اونموقع ١٩ سالم بود قرار بود ساعت۴ بیان آنقدر دیر کردن بعدزنداییم هم گفتم بیاد چون خیلی استرس داشتم😂بعد ما حاضر شدیم هرچی منتظر شدیم نیومدن هی به بنده خدا زنداییم میگفتم پس کی میان؟ و وای چیکار کنم؟ چایی رو اول به کی تعارف کنم؟ و...😅😩 خلاصه آقا ما همینطور منتظر نشستیم تا شب شد حتی شامم نداشتیم بنده خدا زنداییم همینطور گرسنه نشسته بود من و آروم می‌کرد😬😅 آخر ساعت ٨ اومدن بعد فهمیدیم میخواستن بیان بچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکردن زدن شیشه ماشینشو شکوندن رفته بودن برای تعمیر😳🙃 آنقد هول بودم اومدن تو آشپزخونه بودم از زنداییم با کلی خجالت پرسیدم چه شکلیه؟😂🧐من تا حالا ندیده بودمشون آقا پسر هم مث من کم سن و سال ٢٣ سالش بود ایشونم خیلی خجالت می کشیدن اولین بارشون بود حتی روشون نشد باهم صحبت کنیم از بس هول بودن آخر سر موقع رفتن نزدیک بود پاشون گیر کنه به چهارچوب در بخورن زمین سلام خانم شجاعی از سری خاطرات خواستگاری یه سری یکی زنگ زد خونمون که قرار بزارن بیان خونه و قرار بود مادرا اطلاعات رد و بدل کنن و من به مامانم سپرده بودم بپرسه که پسره اسمش چیه ،شغلش چیه و مدرکش چیه و چقدر مذهبیه و از اخلاقیاتش بگه..... خلاصه زنگ زدن توی سوالات مادر اون اقا پرسید دخترتون اخلاقش چطوریه مامانم گفت دختر من شاده یعنی فقط حوله رو گذاشتم دهنم که صدام نره بیرون بعد توی اون گیر و دار گفتم مامان بپرس پسره لیسانس داره یا مدرکش چیه؟ مامانمم نه گذاشت نه برداشت خیلی جدی گفت پسرتون سواد داره؟ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام خوب هستید یه خاطره یادم اومد ازمادرم 🤦‍♀ یه کلاسی تو مسجد داشتم ومامان همم اومده بود تا با مربی صحبت کنه و همچنین مادر دوستم البته همه با هم دوست هم بودن یه جورایی 😁 خلاصه ما دخترا هم یکم از مادر ها دور نشسته بودیم و حرف می‌زدیم اون موقع فک میکنم کلاس ششم بودم یا هفتم همین جوری که حرف می‌زدیم یهو یه خانم مسنی اومدن جلو وبهم گفتن این خانمه چند سالشه مادرم رو میگفت 😱گفتم چه‌طور ایشون مادرمه 😂👌 بنده خدا خانمه کلا پوکید 🥴 بعد رو کرد به مادرم گفت شما رو برای پسرم میخواستم 😂😂 حالا قیافه من ومامانم🤣☺️😂 قیافه دوستامون 🤣🤣🤣 قیافه خانمه😳😓🤯 خلاصه که هی خواستن مادر مارو ببرن ندادیم بهشون 😁 یکی دیگه هم بگم یه بار دیگه هم ما نمایشگاه قرآن بودیم من وپدرم دورتر داشتیم می‌رفتیم دختر خالم ومادرم پشت ما وایساده بودن کتاب یا تابلو و...نگاه میکردن بعد چند دقیقه اومدم دیدم یه خانمی داره باهاشون حرف میزنه🧐 توجه خاصی نکردم ولی بعدش مامانم گفت خواستگار بوده😏😒 بنده خدا مامانم گفته بابا دخترم اندازه ایشونه دختر خالم رو گفته اون موقع فک کنم هشتم اینا بودم دختر خالم یه سال بزرگتره 😎 بعد خانمه گفته میشه یکی مثل خودتون معرفی کنید ☺️مامانم یکی از دوستاشون رو معرفی کردن این ها هم رفتن خواستگاری چون دختره سبزه بوده جواب رد دادن 😑😑همون جا هم گفتن حیف که این خانم نشد مادر بنده رو میگفتن🥴🤪 وواقعا پدرم خیلی ناراحت میشه از این داستان 😂😅 ازاین موارد زیاد بوده 🙁😁دوبارش هم تو مجلس روضه وحرم خواستگاری کردن 🥴 بعد اون موقع من مجرد بودم قیافه من مجرد از خواستگاری های مامانم🥴😑🥲والا ما مجرد بودیم 😂 اینم بگم اون خانمی که سبزه بودن شکر خدا ازدواج کردن و یه نی نی گل دارن😍😍 آیی کاش اینقدر به چهره نگاه نکنن این ننه ها🤦‍♀ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خاطرات خواستگاری این خاطره برا مامانمه مامانم میگه یبار تو دانشگاه یه آقا پسری اومده جلوشون و شروع کرده به مقدمه چینی برای امر خیر بعد مامانم میگه که همینکه متوجه شدم قصدشون چیه قبلش چادر رو خیلی محکم و حاج خانمی گرفته بوده میگه بعدش چادر رو یکم آزادتر گرفتم میگف بنده خدا که متوجه ماجرا شده سرخ شده و خداحافظی کرده رفته اون موقع مامانم منو باردار بودن و چون چادری بودن این آقا پسر متوجه متاهل بودن و باردار بودن مامانم نشده بودن موقع کرونا هروز دعای ۷ صحیفه سجادیه میخوندم گوشمیو کوک کرده‌ بودم رو ۹ و صوت دعا رو‌گذاشته بودم آلارمش😃با یه خواستگاری اومدیم تو اتاق صحبت کنیم گوشیمم رو کمد بود بالا سرش این بنده خدا تا نشست شروع کرد دستاشو گرفت بالا🤲🏻🤲🏻🤲🏻 و دعای سلامتی امام زمان‌ عج رو با صدای رسا خوند😂😂 بلافاصله بعد از تموم شدن دعا آلارم گوشیم روشن شد صدای دعا پیچید تو اتاااق صداشم بلندددد🤣🤣🤣اصن یه فضای معنوی حاکم بودااا من خودم شوک شدم پاشدم با ضرب و زوری از بالا سرش گوشیو برداشتم قطع کردم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه خاطره دیگم بگم بامزس😁 یه بنده خدایی از همون بدو ورود که اومدن با اینکه پشت تلفن ویژگی ظاهری پرسیده‌ بودیم (چون من قدم بلنده و همسر قد بلند میخواستم😁) از لحاظ فیزیکی جثه کوچیک و قدشم از من کوتاه تر. ولی با اصرار مادرش رفتیم اتاق چند کلمه صحبت کنیم من بازم از لحاظ ظاهری گفتم من قدم از شما بلندتره و ملاک من این نیست گفت نهههه شاید بخاطر موهاتونه بالا بستین اینطور به نظر میادحالا من موهامم بالا نبسته بودما😂بعدم که رفتن منکه قضیه منتفی میدونستم چون بهشم فهموندم منتهی چندبار مادرش زنگ زد چندبارم خودش زنگ زد به بابام که توروخدا قول میدم برم باشگاه هیکلی میشم😆بنده خدا نمیدونم با چه منطقی اینا رو میگفت.هرجا هست خوشبخت باشه یه دفعه یه خواستگاری همراه مادر و خواهر و بچه خواهرشون اومده بودن و این بچه از اول یکم شیطون میزد. وقتی تموم شد و داشتن میرفتن بیرون، بچه گفت ماماااان شیرینیامووون! شیرینیامونو برنداشتیم! مامانش گفت نه عزیزم شیرینیا رو تو ماشین گذاشتیم. بچه گفت نهههه خودم دیدم تو خونشون بود ما مرررده بودیم از خنده😂😂 نمی‌دونستیم الان بریم جعبه شیرینیشونو بیاریم بدیم یا چی یه دفعه هم یه خواستگار با یه خونواده خیلی رسمی اومدن و داداشم طبق معمول باید یه کرمی رو من می‌ریخت بهم میوه تعارف نکرد! و من یکم گشنم بود😅 به محححض این که پاشونو گذاشتن بیرون بهش گفتم من نارنگی میخواستمممم چرا بهم تعارف نکردییی؟ بعد دیدم زن داداشم با چشم و ابرو داره میگه خفههه شو خفهههه شو نگو هنوز تو سالن منتظر بودن آسانسور بیاد و نرفته بودن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.